167906 مورد در 0.07 ثانیه یافت شد.

ديوان عراقي

  • به طواف کعبه رفتم به حرم رهم ندادند
    که برون در چه کردي، که درون خانه آيي؟
  • در دير مي زدم من، ز درون صدا بر آمد
    که: درآي، اي عراقي، که تو خود حريف مايي
  • در گلستان چشمم ز چه رو هميشه باز است؟
    به اميد آنکه شايد تو به چشم من درآيي
  • به طواف کعبه رفتم به حرم رهم ندادند
    که برون در چه کردي؟ که درون خانه آيي؟
  • بهر چه مي نگرم صورت تو مي بينم
    ازين ميان همه در چشم من تو مي آيي
  • همه جهان به تو مي بينم و عجب نبود
    ازان سبب که تويي در دو ديده بينايي
  • تو را چگونه توان يافت؟ در تو خود که رسد؟
    که هر نفس به دگر منزل و دگر جايي
  • به ياد سرو بالايت روان در پاي تو ريزم
    به بالاي تو گر سروي ببينم بر لب جويي
  • چنان بنشست نقش دوست در آيينه چشمم
    که چشمم عکس روي دوست مي بيند ز هر سويي
  • نگيرد سوز مهر جان گدازش در دل هر کس
    مگر باشد چو شمع آتش زباني، چرب پهلويي
  • کرده دو صد بحر نوش تا شده يکدم ز هوش
    باز شده در خروش سينه او کاب آب
  • چو بيني جنبش عاشق مشو منکر که عشق او
    دلي را چون بجنباند تنش ناچار در جنبد
  • چو از باد هوا دريا بجنبد بس عجب نبود
    کزان باد هواي او دل ابرار در جنبد
  • همه عالم شود مستغرق انوار او آن دم
    که درياي روان او ز شوق يار در جنبد
  • چو انوار يقين بر وي فرود آمد بيارامد
    دل و جان و تنش چون زان همه انوار در جنبد
  • نجبيد تا ضمير او ندرد پرده هاي غيب
    چو بر وي منکشف گردد همه اسرار در جنبد
  • نشان جام کيخسرو که مي گويند بنمايد
    ضمير پاک او آن دم که از اذکار در جنبد
  • فضاي سينه از صورت چو خالي کرد بخرامد
    درخت جانش از معني چو شد پربار در جنبد
  • بجنبد چون فلک هر سو هزاران پرده پيش او
    چو زان يک را بسوزاند همه استار در جنبد
  • فلک گر زو امان يابد زمين آسا بياسايد
    زمين را گر دهد فرمان فلک کردار در جنبد
  • فلک خود از براي آن همي گرد زمين گردد
    که بر روي زمين مردي چنو عيار در جنبد
  • زهي آراسته ذاتت به اسماي صفات حق
    ز ذکر پيش ذات تو دو عالم خوار در جنبد
  • زهي خلق کريم تو معطر کرده عالم را
    خجل گشته ازو بادي که از گلزار در جنبد
  • به انوار يقين بادا دل و جان و تنت روشن
    هميشه تا ز ذوق تن دل احرار در جنبد
  • بگذرند از تيرگي در چشمه حيوان رسند
    دمبدم بر جان و دل آن جام جان افزا زنند