167906 مورد در 0.06 ثانیه یافت شد.

ديوان عراقي

  • بيم آن است که در خون جگر غرق شويم
    بسکه بر خاک درت خون جگر مي ريزيم
  • گم شد آخر دل ما، بر در تو آمده ايم
    تا بود کان دل گم کرده خود وابينيم
  • ما چو شکر گداخته، ز آب غم و عجبتر آنک:
    در دل ماست چو شکر غصه چون شرنگشان
  • عراقي گر به درگاهت طفيل عاشقان آيد
    در خود را به روي او فرا کردن توان؟ نتوان
  • نگار از سر کويت گذر کردن توان؟ نتوان
    به خوبي در همه عالم نظر کردن توان؟ نتوان
  • چو آمد در دل و ديده خيالت آشنا بنشست
    ز ملک خويش سلطان را بدر کردن توان؟ نتوان
  • سوختن در هجر و خوش بودن به اميد وصال
    ساختن با درد و پس با بوي درمان زيستن
  • بر سر کويت چه خوش باشد به بوي وصل تو
    در ميان خاک و خون افتان و خيزان زيستن؟
  • ببين که پيش تو در خاک چون همي غلتد؟
    چنان که هر که ببيند برو بگريد خون
  • دلم، که از سر سودا به هر دري مي شد
    چو حلقه بين که بمانده است بر در تو کنون
  • اي حسن تو بي پايان، آخر چه جمال است اين؟
    در وصف توام حيران، آخر چه کمال است اين؟
  • در دل چو کني منزل، هم جان ببري هم دل
    از تو چه مرا حاصل؟ آخر چه وصال است اين؟
  • ميدان دل ما تنگ، قدر تو فراخ آهنگ
    اي با دو جهان در جنگ، آخر چه محال است اين؟
  • ناز ز حد بدر مبر، باز نگر که: در خور است
    ناز تو را نياز من، چشم مرا جمال تو
  • وقتي خوش است و مرغ دل ار نغمه اي زند
    زيبد، که باز شد در بستان صبحگاه
  • در خلد هرچه نسيه تو را وعده داده اند
    نقد است اين دم آنهمه بر خوان صبحگاه
  • اي هر دهن ز ياد لبت پر عسل شده
    در هر دهن خوشي لب تو مثل شده
  • تا بشکند چو توبه، هر بت که مي پرستيد
    تا جان نهد چو جرعه، شکرانه در ميانه
  • به کام دشمنم داري و گويي: دوست مي دارم
    چگونه دوستي باشد، که جانم در عنا داري؟
  • ببيني عاشقانش راکه چون در خاک و خون خسبند؟
    تو نيز از عاشقي بايد که اندر خون چنان ميري
  • عراقي، بس عجب نبود که اندر من بود حيران
    چو خود را بنگري در من، تو هم حيران من باشي
  • در چنين جان کندني کافتاده ام، شايد که من
    نعره ها از جان برآرم، مرگ به زين زندگي
  • هيچ کس ديدي که خواهد در دمي صدبار مرگ؟
    مرگ را من خواستارم، مرگ به زين زندگي
  • عيسي نفسي، کز لب در مرده دمد صد جان
    بهر چه بود دلها هر لحظه به دستاني؟
  • تو مرا شراب در ده، که ز زهد تو به کردم
    ز صلاح چون نديدم جز لاف و خودنمايي