167906 مورد در 0.08 ثانیه یافت شد.

ديوان عراقي

  • يک ذره گرد از آن خاک در چشم جانت افتد
    با صدهزار خورشيد افتد تو را ملاقات
  • تا کي کني به عادت در صومعه عبادت؟
    کفر است زهد و طاعت تا نگذري ز ميقات
  • تا تو ز خودپرستي وز جست وجو نرستي
    مي دان که مي پرستي در دير عزي و لات
  • فريب زلف تو با عاشقان چه شعبده ساخت؟
    که هر که جان و دلي داشت در ميان انداخت
  • دلم، که در سر زلف تو شد، توان گه گه
    ز آفتاب رخت سايه اي بر آن انداخت
  • رخ تو در خور چشم من است، ليک چه سود
    که پرده از رخ تو برنمي توان انداخت
  • عراقي ار دل و جان آن زمان اميد بريد
    که چشم جادوي تو چنين در ابروان انداخت
  • دل در سر زلفش شد، از طره طلب کردم
    گفتا که: لب او خوش اينک سرما پيوست
  • مرا، که جز رخ او در نظر نمي آيد
    دو ديده از هوس روي او پر آب چراست؟
  • نگاه کردم و در خود همه تو را ديدم
    نظر چنين نکند آن که او به خود بيناست
  • از دل من خون چکيد بر جگرم نم نماند
    تا ز غمت ديده ام در گهر افشاني است
  • تو در کنار من آ، تا من از ميان بروم
    که هر کجا که برآيد يقين گمان برخاست
  • يکي گره بگشاي از دو زلف و رخ بنماي
    که صدهزار چو من دلشده در آن بند است
  • آورد به يک زخمه، جهان را همه، در رقص
    خود جان و جهان نغمه آن پرده نواز است
  • زان شعله که از روي بتان حسن تو افروخت
    جان همه مشتاقان در سوز و گداز است
  • اگر برفت دل از دست، گو: برو، که مرا
    بجاي دل سر زلف نگار در چنگ است
  • دل به غمش بود شاد، رفت غمش هم ز دل
    غم چه کند در دلي کان همه سودا گرفت؟
  • فراق يار بي رحمت مرا در بوته زحمت
    گر از اين بيش نگدازد، زهي دولت زهي دولت
  • گرچه خوش است و دلکش کاشانه اي است جنت
    در جنت حسن رويت کاشانه اي چه سنجد؟
  • اين قطره خون تا يافت از لعل لبش رنگي
    از شادي آن در پوست چون نار نمي گنجد
  • جانم در دل مي زد، گفتا که: برو اين دم
    با يار درين جلوه ديار نمي گنجد
  • جان در تنم ار بي دوست هربار نمي گنجد
    از غايت تنگ آمد کين بار نمي گنجد
  • اين قطره خون تا يافت از خاک درش بويي
    از شادي آن در پوست چون نار نمي گنجد
  • آن دم که آن دم آمد، دم در نگنجد آنجا
    جايي که ره برآيد، رهبر چه کار دارد؟
  • من نيز اگر نگنجم در حضرتت، عجب نيست
    آنجا که آن کمال است نقصان چه کار دارد؟