167906 مورد در 0.07 ثانیه یافت شد.

مختار نامه عطار

  • فرمان بر و باده خور که عمري است که دل
    در آرزوي چنين دمي بود و نيافت
  • گر زر داري بريز چون خاک و بخور
    کز روي تو زر به خاک در خواهد ريخت
  • در سايه گل نشين که بس گل که ز باد
    بر خاک فروريزد و ما خاک شده
  • گل گفت: چو نيست در جهان جاي نشست
    هم بر سر پاي مي روم دست به دست
  • بس آب که بگذشته ز سر از تو مراست
    بس آتش و خون که در جگر از تو مراست
  • اي در سر ذره ذره سودا از تو
    چون ذره هزار بي سر و پا از تو
  • چون شمع تنم بماند داني که چه بود
    يک نيمه در اشک رفت و يک نيمه بسوخت
  • وين طرفه که روز شاديم شب خوش کرد
    در آتش و سوز چون بود خود شب من
  • شمع آمد و گفت:مانده در سوز و گداز
    کار من غم کشته کي آيد با ساز
  • گر چه همه جمع را ز من روشني است
    در چشم همه به هيچ مي آيم باز
  • شمع آمد و گفت:مانده ام بي سر وپا
    پاي اندر بند و سر در آتش همه جا
  • شمع آمد و گفت:اگر تنم غم کش خاست
    آتش در من گرم رود دل خوش خاست
  • شمع آمد و گفت: مانده ام بي خور و خفت
    وز آتش تيز در بلاي تب و تفت
  • مصيبت نامه عطار

  • گفت با آن مرد گوي اي بي قرار
    گرچه هستي روز و شب در علم و کار
  • چون حواله با تو آمد هر چه هست
    در گذر از نيک و از بد هر چه هست
  • عقل و جان را جست و جوي تو خوشست
    در دو عالم گفت و گوي تو خوشست
  • مظهر العجايب عطار

  • يار او يک غار بود و تار بود
    او به نور و نار حق در کار بود
  • روي او را پاک کرد از گرد جنگ
    گفت در دين از تو دارم نام و ننگ
  • جان جانان آن که علم من از او ست
    بلکه خود عطار در معني هم او ست
  • زآن که مقصودم ز معني خود هم او ست
    هست دريائي که اين گوهر در او ست
  • موعظه در وصيت نمودن به متابعت نبي و ولي و تنبيه اهل غفلت
    حب ايشان گير تا ايمن شوي
  • ديد او از ديد هر کس برتر است
    زآن که احمد را چو جان او در بر است
  • بعد از آن رو تو به پيش کردگار
    تو برو ز آن در ببين دنيا و دين
  • پير حاجاتم در اين معني گوا ست
    رو دو چيز از من به جان کن تو قبول
  • همچو حجاج لعين مردار شد
    در نصيحت و موعظه و تنبيه و خطاب قائم الولايه نمودن فرمايد