نوسخن
کتابخانه
فرهنگ واژگان
وزنیاب
بلبلزبان
جستجوی آزاد
جستجوی آزاد
جستجوی ابیات دارای همه عبارات
به ترتیب مطابقت
به ترتیب مطابقت
به ترتیب کتاب
راهنما
×
167906 مورد در 0.07 ثانیه یافت شد.
ديوان صائب
مرا
در
پاي خم برمي پرستي رشک مي آيد
که از فکر تو دستي چون سبو
در
زير سر دارد
اگرچه نطق
در
هر نکته صد تنگ شکر دارد
ولي شهد خموشي
در
نظر شان دگر دارد
سراسر مي رود
در
کوچه باغ عمر جاويدان
قد رعناي او را هر که
در
مد نظر دارد
نمايد هر نگيني
در
نگين دان جوهر خود را
ترا
در
خانه زين هر که مي بيند جگر دارد
مجو
در
منتهاي عاشقي صبر و شکيب از من
که کشتي
در
دل دريا زلنگر دست بردارد
زحبس خواجه زر
در
زندگاني بر نمي آيد
مگر
در
محو گشتن سکه از زر دست بردارد
مشو
در
پرده شرم از فريب چشم او غافل
که شهباز از نظر بستن شکاري
در
نظر دارد
مرا
در
چار موسم هست گل پيش نظر صائب
اگر ده روز بلبل گلعذاري
در
نظر دارد
به فکر سينه دل
در
زلف مشکينش کجا افتد؟
که
در
هر حلقه اي دام تماشاي دگر دارد
من آن ياقوت سيرابم که گر رو
در
محيط آرام
صدف دست تهي
در
پيش آب گوهرم دارد
در
آن صحرا که مرغ من زغفلت دانه مي چيند
زمين از تار و پود دام
در
بر پرنيان دارد
من و حسني که نيل چشم زخم از آسمان دارد
کند
در
لامکان جولان و
در
هر دل مکان دارد
نه
در
دوزخ نه
در
جهت دلم آسوده شد صائب
سپند من نمي دانم کجا آرامگه دارد
در
اقليم قناعت نيست رسم خرمن اندوزي
گره
در
کارش افتد هر که اينجا دانه اي دارد
ندارد دانه اي جز خوردن دل دام صحبتها
بود
در
جنت
در
بسته هر کس خلوتي دارد
زقحط پرده پوشان ماند پنهان رازمن
در
دل
که يوسف را نهان
در
چاه بي پيراهني دارد
نماند از چشم تر
در
سينه صائب خرده رازم
که ابر نوبهاران دانه اي
در
خاک نگذارد
مده تن
در
گرفتن گر دل آزاده مي خواهي
که
در
ششدر فتد جسمي که نقش بوريا گيرد
پشيماني است
در
دنبال احسان خسيسان را
که مهر از ماه نور خويش
در
هر ماه پس گيرد
شوم
در
زندگي چون بار بر دلها، که
در
رفتن
نمي خواهم کسي آيينه ام پيش نفس گيرد
به يک پيمانه مي، انداختي
در
آتش تهمت
عقيقي را که مي بايست کوثر
در
دهان گيرد
زدلسوزان که را دارم که جا
در
انجمن گيرد؟
مگر جا
در
حريم او سپند از بهر من گيرد
بود نعلش
در
آتش هر که چشمي هست
در
راهش
زليخا نيست ممکن ره به بوي پيرهن گيرد
نيم
در
حالت مستي زغم ايمن که مي دانم
مرا
در
رهگذار سيل دايم خواب مي گيرد
که
در
بيرون
در
مانده است کامشب بوستان پيرا
به جوش لاله و گل رخنه ديوار مي گيرد؟
نگنجد گر قبا
در
پيرهن از شوق، جا دارد
که
در
آغوش آن سيمين بدن را تنگ مي گيرد
فسون صبر
در
دلهاي پرخون
در
نمي گيرد
چو دريا بيکران افتد به خود لنگر نمي گيرد
چسان
در
رخنه دل داغ عشقش را کنم پنهان؟
کسي آيينه خورشيد را
در
گل نمي گيرد
زماه عيد دارد مهر تابان نعل
در
آتش
که خود را وقت فرصت
در
شبستان تو اندازد
مرا
در
محفلي بند از زبان برداشت بيتابي
که شمعش گريه را
در
آستين مستور مي سازد
نه
در
بتخانه ها ناقوس بيتاب است از ان کافر
دل قنديل هم
در
سينه محراب مي لرزد
زتاب عارض او چون نسوزد آب
در
چشمم؟
که از نظاره اش
در
چشم گوهر آب مي سوزد
چرا آرام يک جا
در
بدن پيکان نمي گيرد؟
اگر نه ظلم
در
چشم ستمگر خواب مي سوزد
پشيماني ندارد صرف کردن عمر
در
طاعت
که دل زنده است هر شمعي که
در
محراب مي سوزد
خمار مي مرا
در
گوشه ميخانه مي سوزد
شراب من چو داغ لاله
در
پيمانه مي سوزد
کند
در
چشم مردم خواب را افسانه گر شيرين
زشيريني مرا
در
ديده خواب افسانه مي سوزد
نگه دارد خدا از چشم بد آن آتشين رو را
که
در
بيرون
در
از پرتوش پروانه مي سوزد
ز آه آتشين
در
پرده دل مي زنم آتش
چو بينم شمع
در
بال و پر پروانه آميزد
نه برقي
در
کمين، نه تندبادي
در
نظر دارد
به اميد چه يارب کشت ما از خاک برخيزد
ترا از ساده لوحي هر که گل
در
پيرهن ريزد
خس و خاشاک
در
جيب و گريبان سمن ريزد
زحيراني نداند
در
گريبان که آويزد
سخن
در
کلک من از بس که بر روي سخن ريزد
من آن نخل برومندم
در
اقليم جنون صائب
که بر من سنگ دايم از
در
و ديوار مي ريزد
رهايي نيست مرغي را که بالش
در
قفس ريزد
خوش آن بلبل که بال خويش
در
گلزار مي ريزد
ندارد
در
دل معشوق اگر عاشق ره پنهان
که
در
دل غنچه را اين خرده هاي راز مي ريزد؟
در
آن دريا که دست از جان خود شستن بود ساحل
زهي غافل که از موج خطر
در
لنگر آويزد
ندارد صرفه اي کشتي گرفتن با زبردستان
بود
در
خاک دايم هر که با گردون
در
آويزد
شتاب آلودگي دارد ترا
در
راه
در
منزل
تو گر آهسته باشي راه منزل مي تواند شد
سخن جا مي کند
در
بيضه فولاد چون جوهر
که طوطي
در
دل آيينه از گفتار محرم شد
در
آن تنگ دهن زان عقد دندان حيرتي دارم
که چون
در
نقطه موهوم اين سي پاره پنهان شد؟
برآرد
در
دل شب آب حيوان دست جان بخشي
لب ميگون او
در
دور خط از ميگساران شد
صفحه قبل
1
...
615
616
617
618
619
...
3359
صفحه بعد
25
50
100
درباره نوسخن