نوسخن
کتابخانه
فرهنگ واژگان
وزنیاب
بلبلزبان
جستجوی آزاد
جستجوی آزاد
جستجوی ابیات دارای همه عبارات
به ترتیب مطابقت
به ترتیب مطابقت
به ترتیب کتاب
راهنما
×
167906 مورد در 0.07 ثانیه یافت شد.
حديقة الحقيقة و شريعة الطريقة سنايي
در
دهان هر زبان که گويا شد
از ثنايت چو مشک بويا شد
نيست
در
امر تو به کن فيکون
زهره کس را که اين چه يا آن چون
بنده را
در
ره معاش و معاد
نيست کس ناصر از صلاح و فساد
چون
در
دل نياز بگشايد
آنچه خواهد به پيش باز آيد
عقل
در
کنه وصف او نادان
ذوق با طوق شوق او شادان
عقل و جان ملک پادشاهي اوست
ملک او
در
خور الهي اوست
سايه بانيست عقل بر
در
او
خيلتاشيست جان ز لشکر او
از پي تازگي ز دشمن و دوست
در
دو عالم بدل کننده پوست
در
کنارش نه آن زمان کاکا
تا شود راضي و مکنش جفا
در
نمازش نه آن زمان کانجا
تا شود سرخ چهره اش چو لکا
در
ره آخرت ز بهر شنود
کمتر از کودکي نشايد بود
ورنه شد موشخانه دوزخ تو
در
ره آن سراي برزخ تو
در
جهان خراب پر ز ضرر
از جهالت مدان تو هيچ بتر
تو کني فعل من نکو
در
من
مهربان تر ز من تويي بر من
از غم مرگ
در
زحيرم من
جان من باش تا نميرم من
بلبل عشق را ز گلبن جست
در
ترنم نواي اين همه تست
صورت قهر
در
دلش رويد
هر که جز مهر حضرتت جويد
در
جحيم تو جنت آرامان
بي تو راضي به حور عين عامان
گر به دوزخ فرستي از
در
خويش
ميروم ني به پاي بر سر خويش
همچو شمع آنکه را نماند مني
در
تو خندد چو گردنش بزني
عمر ضايع همي کني
در
کار
همچو خر پيش سبزه بي افسار
گرد هر شهر هرزه مي گردي
خر
در
آن ره طلب که گم کردي
خر اگر
در
عراق دزديدند
پس ترا چون به يزد و ري ديدند
قدم ار
در
ره قدم داري
قلزمي را ز دست نگذاري
کرده امر خداي
در
هر فن
قوتي را به فعلي آبستن
هرچه استاد بر نبشت و براند
طفل
در
مکتب آن تواند خواند
تا چو زو نطق مايه اي سازد
در
ره روح قدس دربازد
از پس اين براق شوق بود
شوق
در
گردنش چو طوق بود
هر چه
در
راه فتنه انگيزد
همه اش از پيش راه برخيزد
ديده او چو نور ره بيند
شمس
در
جنب او سيه بيند
هر که را عشق کوي او باشد
در
دلش جست و جوي او باشد
سر آهش ندارد ايچ صبور
پي او
در
نيابد ايچ غيور
همه هستند و از همه همه دور
در
نبي خوانده اي تصيرالامور
در
حق حق غضب روا نبود
زانکه صاحب غضب خدا نبود
در
توحيد را تويي چو صدف
آدم تازه را شدي تو خلف
گر کني ضايع آن
در
توحيد
شوي از مفلسي ز مايه فريد
ور تو آن
در
را نگهداري
سر ز هفت و چهار بگذاري
زو ستاند همه طعام و شراب
نرود ساعتي بي او
در
خواب
بعد آن برگشايدش يک چشم
در
رضا بنگرد درو نه به خشم
چون نيابد رياضتي
در
خور
باشد آن کره از خري کمتر
مر ورا هست جاي خوف و هراس
خوانده
در
نص هم وقودالناس
آن اويند
در
مکان و زمان
از کن امر تا دريچه جان
دين حق تاج و افسر مردست
تاج نامرد را چه
در
خوردست
در
ره جبر و اختيار خداي
بي تو و با تو نيست کار خداي
خير و شر نيست
در
جهان اصلا
نيست چيزي ازو نهان اصلا
هرچه
در
خلق سوزي و سازيست
اندر آن مر خداي را رازيست
کو
در
اين راه کردني کردن
که تواند قفاي او خوردن
دلشان بر فراق مال و عيال
خنک و خوش چو
در
بهار شمال
تا
در
اين عالم فسرده درند
لگد اشتران چو گرده خورند
در
رضاي خداي خويش بکوش
به نه چيزش چو بندگان مفروش
باش
در
حکم صولجانش گوي
هم سمعنا و هم اطعنا گوي
آن اويي تو کم ستيز بر اوي
گر گريزي ازو گريز
در
اوي
راه دين صنعت و عبارت نيست
جز خرابي
در
او عمارت نيست
هر چه خواهي ز رنگ برداري
در
يکي خم زني برون آري
بند او دار تا بوي بنده
ورنه هستي تو از
در
خنده
بندگي
در
سراي مبدع کل
عجز و ضعف است و استهانت و ذل
دور دور است
در
بلا خوردن
بنده بودن ز بنده پروردن
هست
در
دين هزار و يک درگاه
کمترش آنکه بي تو دارد راه
جان به رغبت سپار کز انکار
نيست جان را
در
آن سراي شمار
هدف تير حکم او جان کن
صدف
در
عشقش ايمان کن
گفت با جبرئيل اندر سر
رب يسر کنان
در
امر عسر
در
چنان حال با نهيب خليل
از سر اعتماد و حفظ وکيل
تا
در
اين بوته زر پخته شوي
راست چون سيم خام سخته شوي
در
خيال ار فزون و کاست بود
آزمايش گواه راست بود
تا چو
در
بوته هلاک شود
زانچه آلوده گشت پاک شود
در
جان را حروف او درجست
چرخ دين را هدايتش برجست
بر زبان از حروف ذوقي نه
در
جنان از وقوف شوقي نه
حرف را زان نقاب خود کردست
که ز نامحرمي تو
در
پردست
هست قرآن چو آب سرد فرات
تو چو عاصي تشنه
در
عرصات
حرف و قرآن تو ظرف و آب شمر
آب مي خور به ظرف
در
منگر
کان کين زان نمايدت اوطان
که تموز است و مهر
در
سرطان
بود
در
مصر مانده يوسف خوب
بو به کنعان رسيده زي يعقوب
صدف آمد حروف و قرآن
در
نشود مايل صدف دل حر
لفظ و آواز و حرف
در
آيات
چون سه چوبک ز کاسهاي نبات
تا
در
اين تربتي که ترتيب است
تا بر اين مرکزي که ترکيب است
مر ترا
در
سراي غيب آرند
پرده از پيش روي بردارند
در
دماغي که ديو کبر دمد
فهم قرآن از آن دماغ رمد
مغز و
در
زان به دست ناوردي
که به گرد صدف همي گردي
زين صدفهاي تيره دست بدار
در
صافي ز قعر بحر درآر
قيمت
در
نه از صدف باشد
تير را قيمت از هدف باشد
آنکه داند به ديده فهر از قعر
بشناسد ز
در
دريا بعر
قعر او پر ز
در
و پر گوهر
ساحلش پر ز عود و پر عنبر
نکند خيره دوري و ديري
آب
در
خواب تشنه را سيري
نبود خاصه
در
جهان سخن
رنگ و بوي سخن چو جان سخن
تا
در
و گوهر يقين يابي
تا درو کيمياي دين يابي
تا بيابي تو درج
در
يتيم
تا بداني تو زر ناب ز سيم
در
بن چاه جانت را وطن است
نور قرآن به سوي او رسن است
گر همي يوسفيت بايد و جاه
چنگ
در
وي زن و برآي از چاه
کس نداند دو حرف از قرآن
با چنين ديده
در
هزار قران
گر ترا تاج و تخت بايد و جاه
چه نشيني مقيم
در
بن چاه
گه زني
در
همش به بي ادبي
گه شمارش کني به بوالعجبي
در
يکي مسجدي خزي به هوس
حلق پر بانگ همچو ناي وجرس
حق نحو و معاني و اعراب
زو نديدم به صدق
در
محراب
در
سراي مجاز از سر ناز
گه به بازار و گه به بانگ نماز
از
در
تن به منظر جان آي
به تماشاي باغ قرآن آي
اين چنين
در
نگر به صورت او
چون بخواني تو سر سورت او
زانکه
در
کوي عشق و حدت و هنگ
بيش از اين قيمتي نيارد رنگ
با خيال لطيف گويد راز
شکن و پيچ ورقه
در
آواز
در
دل نفس نه نه بر رخ خال
که جمالت نشان دهد از حال
هيچ معنيستي اگر
در
بانگ
بلبلي بنده نيستي به دو دانگ
صفحه قبل
1
...
615
616
617
618
619
...
1680
صفحه بعد
25
50
100
درباره نوسخن