167906 مورد در 0.07 ثانیه یافت شد.

الهي نامه عطار

  • در آن ساعت که از جسم تو جان شد
    دلي پر بت بر حق چون توان شد
  • چو در پاي تو خار از بهر يار است
    گلستاني است آن هر يک نه خار است
  • که غم در هر دو عالم جز يکي نيست
    يقين است اين که مي گويم شکي نيست
  • چو در تو هيچ نامي را اثر نيست
    ز صد کم يک ترا صد يک خبر نيست
  • بدو گفتا که دستي در زن اي شاه
    بر آي از قعر اين گرداب و اين چاه
  • ز مال و ملک با من يک درم بود
    که آن در جيب من با من بهم بود
  • در اين مذهب که جز اين هيچ ره نيست
    بتر از ما و من شرک و گنه نيست
  • چو سلطان سر از آن خيمه بدر کرد
    در او هم برف و هم سرما اثر کرد
  • به نو هر دم تو در دين پيش مي آي
    ز خود مي شو همي با خويش مي آي
  • از آن در اشک و سوز خويش جمع است
    از آن باشد همه شب اشک و سوزش
  • که گر با من نه استي اي شه امروز
    نه استم با تو من فردا در آن سوز
  • همي هر لحظه غم بيش است ما را
    از آن راهي که در پيش است ما را
  • که تا آن اشتران بي خورد و بي خواب
    ز پس کردند ده منزل در آن تاب
  • يکي آن بود مانده در بسي او
    که نه نيک و نه بد گفت از کسي او
  • چو تو نه ديده در بازي و نه جان
    که باشي تو نه اين باشي و نه آن
  • ظفر ميشد ز يک سو حلقه در گوش
    به يک سو فتح و نصرت دوش بر دوش
  • چو نان و آب جستم از در تو
    شدم بي اين و بي آن از بر تو
  • چو ما بي سر پي ايم افتاده در بند
    چه برخيزد از اين بي سر پي اي چند
  • هيلاج نامه عطار

  • چو نيک و بد همه زين شه پديد است
    از آن منصور در وي ره بديد است
  • چو اصل او ز ذات اندر مکان خاست
    از آن اين شور و افغان در جهان خاست
  • از آن يک لمعه در جمله جهان بين
    از آن صد شور و آشوب و فغان بين
  • وصال او يافت از ما در يقين باز
    که ما را ديد و از ما شد سرافراز
  • چو عيسي زنده مير اي زنده دل پاک
    که تا چون خر نماني در گل و خاک
  • بخلوت بعد از اين ما را به بين باز
    همه ما بين تو در عين يقين باز
  • اشتر نامه عطار

  • چون در اين و آن شود پيدا هم اوست
    هر دو يک سيب است بي شک مغز و پوست