167906 مورد در 0.06 ثانیه یافت شد.

ديوان عطار

  • بر فرق ريز خاک اگر يک نفس تو را
    در هر دو کون داعي وحدت نفور يافت
  • تو ز پي نام و ننگ همچو شتر مي روي
    گرچه ببايد شدن از در چين تا خجند
  • از بس که من به فکر ز پاي آمدم به سر
    پايم زدست رفت و سر از پا در اوفتاد
  • نيک و بد و وجود و عدم جمله پاک برد
    جان را يگانه کرد که يکتا در اوفتاد
  • فرخ کسي که در طلب و درد اين حديث
    بر خاره خار خورد و به صحرا دراوفتاد
  • بسيار قطره چون من و چون تو به يک زمان
    در بحر چه نهان و چه پيدا دراوفتاد
  • اي بس که چرخ در پي اين راز شد نگون
    گاهي به زير و گاه به بالا دراوفتاد
  • در من نگر که خاک سگ کوي تو منم
    وين سگ به کوي تو به تولا دراوفتاد
  • هيچ شک نيست که چون پسته نگنجد در پوست
    هر که لب بر لب آن لعل بدخشان دارد
  • نه که در پسته تو حقه خضر است نهان
    آب از چشمه خورد تازه رخ از آن دارد
  • نه که هر گنج که در زير زمين بود دفين
    ابر خوش بار به يکبار ز بر مي آرد
  • خسروا در دل خصم تو ز غصه شجري است
    که برش محنت و اشکوفه ضرر مي آرد
  • چون کرم پيله پرده خود را کند تمام
    زان پرده گور او کند اين دير پرده در
  • چه کم شود چه بيش گر از تندباد مرگ
    موري بمرد در همه اقصاي بحر و بر
  • فرزند آدم است که هرجا که فتنه اي است
    در هر دو کون هست سوي او نهاده سر
  • در وقت حرص تا که به دست آورد جوي
    گويي که گشت هر سر موييش ديده ور
  • نيک و بدي که کرد درآيد به گرد او
    وارند هرچه کرد بد و نيک در شمر
  • راه صراط تيزتر از تيغ پيش او
    دوزخ به زير او در و او مي رود ز بر
  • او در ميان خوف و رجا مي طپد ز بيم
    تا زان دو جايگاه کدامش بود مقر
  • زين پيش در شما اثري کرد هر سخن
    پس چون که از شما نه خبر ماند و نه اثر
  • آن کو ز عز و ناز نمي کرد چشم باز
    افتاده چشم خانه زيباي او به در
  • گر غريب از شهريي کي ره بري سوي دهي
    چون بماندي در غريبي شهر بند پنج و چار
  • نيست ممکن در همه گيتي کسي را خوش دلي
    گر هواي خوش دلي داري ز دنيا کن کنار
  • غنچه را لب بسته بيني نسترن را پاره دل
    لاله را در زير خون بيني و نرگس را نزار
  • کمتر از آبي بود صد خاشه آيد در دهانت
    تا خوري از کوزه اي يک شربت آب خوش گوار