نوسخن
کتابخانه
فرهنگ واژگان
وزنیاب
بلبلزبان
جستجوی آزاد
جستجوی آزاد
جستجوی ابیات دارای همه عبارات
به ترتیب مطابقت
به ترتیب مطابقت
به ترتیب کتاب
راهنما
×
167906 مورد در 0.07 ثانیه یافت شد.
ديوان صائب
در
سر پل باده چون سيلاب مي بايد کشيد
مي به کشتي
در
کنار آب مي بايد کشيد
مشق هجران
در
کنار بحر مي بايد کشيد
آه
در
بحر از خمار بحر مي بايد کشيد
در
ميان عاشقان من بي نصيب افتاده ام
ورنه قمري سرو را
در
زير بال و پر کشيد
ناله ام
در
دل گره شد، رفت تا بلبل زباغ
بي هم آوازي نفس
در
گلستان نتوان کشيد
تا ميان نازک او جلوه گر شد
در
لباس
رشته نتواند دگر
در
عقد گوهر شد سفيد
نامه چون برف مي خواهند
در
ديوان حشر
تو
در
آن فکري که باشد سفره ات را نان سفيد
خاک
در
چشمي که
در
دوران آن خط غبار
روشني از سرمه و از توتيا دارد اميد
جوش گل ديوار و
در
را
در
سماع آورده است
کم نه ايد از مشت گل، رقصي درين بستان کنيد
برآ از قيد خودبيني که
در
زندان آب و گل
کسي کز خود نپوشد چشم راه
در
نمي يابد
گشاد از بستگيهاجو، که تا غواص
در
دريا
نمي سازد نفس
در
دل گره گوهر نمي يابد
نباشد
در
مقام خويشتن قدري هنرور را
که
در
دريا کسي بوي خوش از عنبر نمي يابد
يد بيضاست باد صبح را
در
غنچه وا کردن
نماند
در
گره کاري که با دست دعا افتد
نمي باشد فراغ بال جز
در
ساده لوحيها
که مرغ دوربين از سايه خود
در
بلا افتد
سرافرازي چو شمع آن را رسد
در
بزم سربازان
که زير پا نبيند گر سرش
در
زير پا افتد
در
آغوش صدف افسرده گردد قطره باران
گره
در
کارش افتد هر که از ياران جدا افتد
دل از اميد وصلش هر زمان
در
پيچ و تاب افتد
وگرنه خضر هيهات است
در
دام سراب افتد
فلک را مي کشد
در
خاک و خون اقبال عشق او
رهايي نيست صيدي را که
در
چنگ عقاب افتد
زبي پروا نگاهي آب
در
چشمش نمي گردد
سر خورشيد اگر آن سنگدل را
در
گذار افتد
شود زخم زبان
در
جستجو بال و پر سالک
که خون
در
جويبار رگ به راه از نيشتر افتد
به خاموشي توان
در
مخزن اسرار ره بردن
که گوهر
در
کف غواص از پاس نفس افتد
توانم حلقه ها
در
گوش کردن سرفرازان را
سر زلف تو گر
در
پنجه اقبال من افتد
مگو عاقل کجا
در
محنت ايام مي افتد
که مرغ زيرک اينجا بيشتر
در
دام مي افتد
محيطي را حبابي چون تواند
در
گره بستن؟
نگنجد
در
نظر حسني که بي اندازه مي افتد
سرشک تلخ من
در
گنبد خضرا نمي گنجد
که مي پرزور چون افتاد
در
مينا نمي گنجد
مرا آه از خموشي
در
دل ديوانه مي پيچد
که از بي روزنيها دود
در
کاشانه مي پيچد
در
ايام خط از عاشق عنا نداري نمي آيد
گداي شرمگين
در
پرده شب بي حيا گردد
از ان ابرو به ديدن صلح کن
در
ساده روييها
که اين محراب
در
ايام خط حاجت روا گردد
چه کفر نعمت از من
در
وجود آمد نمي دانم
که
در
پيمانه من خون شراب ناب مي گردد
نماند دست ارباب کرم
در
آستين هرگز
که
در
جيب کريمان زر چو گل موجود مي گردد
حباب از ترک سر
در
يک نفس درياي گوهر شد
خوشا مستي که
در
ميخانه بي دستار مي گردد
کمان کن قامت چون تير را
در
قبضه طاعت
که
در
قطع تعلق عاقبت شمشير مي گردد
در
آن گلشن که مي
در
جام ريزد مست ناز من
فغان بلبلان گلبانگ نوشانوش مي گردد
ندارد خاکساري با بزرگي جنگ
در
مشرب
که
در
کوي مغان گردون سبو بر دوش مي گردد
زپيچ و تاب فکرت
در
دل شبها مشو
در
هم
که آخر جوهر آيينه ادراک مي گردد
تلاش صدر
در
بيرون
در
بگذار و خوش بنشين
که بر بالانشينان بيشتر جا تنگ مي گردد
زدل جو آنچه مي جويي که باشد
در
بدر دايم
سبک مغزي که رو گردان ازين
در
گاه مي گردد
به احسان خانه از سيل حوادث رسته مي گردد
در
بي خير
در
اندک زماني بسته مي گردد
زدل چون
در
دو داغ عشق را مانع توانم شد؟
به روي ميهمان غيب حد کيست
در
بندد؟
چمن پيرا نه گل را دسته
در
گلزار مي بندد
که گل
در
روزگار حسن او زنار مي بندد
زصندل جبهه ما
در
بغل پروانگي دارد
بر همن کي به روي ما
در
بتخانه مي بندد؟
نه برقي
در
کمين، نه تندبادي
در
نظر دارد
به اميد چه يارب خوشه ما دانه مي بندد؟
که را داريم ما غير ظفرخان
در
جهان صائب؟
نهال آرزوي ما
در
اينجا پر برون آرد
در
آن محفل که باشد
در
کمين صد آستين افشان
چگونه شمع ما از زير دامان سر برون آرد؟
در
آن گلشن که من دست تصرف
در
بغل دارم
گل از شوخي شبيخون بر سر دستار مي آرد
دل تاريک من از چشم بستن مي شود روشن
اگر
در
خانه
در
بسته نور از جام مي بارد
مکش رو
در
هم از حکم قضا، ورمي کشي
در
هم
چه پروا آتش از چين جبين بوريا دارد؟
تبسم مي کني
در
روزگار خط، نمي داني
که اين شام سيه صبح قيامت
در
قفا دارد
به فکر ما فراموشان پا
در
گل کجا افتد؟
که
در
هر گوشه اي چشم تو چندين آشنا دارد
به دامانش نياويزم، به دامان که آويزم؟
همين صبح است
در
عالم که آهي
در
جگر دارد
نديدم روز خوش تا رفت دامان دل از دستم
که
در
غربت بود هر کس عزيزي
در
سفر دارد
صفحه قبل
1
...
614
615
616
617
618
...
3359
صفحه بعد
25
50
100
درباره نوسخن