167906 مورد در 0.07 ثانیه یافت شد.

ديوان صائب

  • در سر پل باده چون سيلاب مي بايد کشيد
    مي به کشتي در کنار آب مي بايد کشيد
  • مشق هجران در کنار بحر مي بايد کشيد
    آه در بحر از خمار بحر مي بايد کشيد
  • در ميان عاشقان من بي نصيب افتاده ام
    ورنه قمري سرو را در زير بال و پر کشيد
  • ناله ام در دل گره شد، رفت تا بلبل زباغ
    بي هم آوازي نفس در گلستان نتوان کشيد
  • تا ميان نازک او جلوه گر شد در لباس
    رشته نتواند دگر در عقد گوهر شد سفيد
  • نامه چون برف مي خواهند در ديوان حشر
    تو در آن فکري که باشد سفره ات را نان سفيد
  • خاک در چشمي که در دوران آن خط غبار
    روشني از سرمه و از توتيا دارد اميد
  • جوش گل ديوار و در را در سماع آورده است
    کم نه ايد از مشت گل، رقصي درين بستان کنيد
  • برآ از قيد خودبيني که در زندان آب و گل
    کسي کز خود نپوشد چشم راه در نمي يابد
  • گشاد از بستگيهاجو، که تا غواص در دريا
    نمي سازد نفس در دل گره گوهر نمي يابد
  • نباشد در مقام خويشتن قدري هنرور را
    که در دريا کسي بوي خوش از عنبر نمي يابد
  • يد بيضاست باد صبح را در غنچه وا کردن
    نماند در گره کاري که با دست دعا افتد
  • نمي باشد فراغ بال جز در ساده لوحيها
    که مرغ دوربين از سايه خود در بلا افتد
  • سرافرازي چو شمع آن را رسد در بزم سربازان
    که زير پا نبيند گر سرش در زير پا افتد
  • در آغوش صدف افسرده گردد قطره باران
    گره در کارش افتد هر که از ياران جدا افتد
  • دل از اميد وصلش هر زمان در پيچ و تاب افتد
    وگرنه خضر هيهات است در دام سراب افتد
  • فلک را مي کشد در خاک و خون اقبال عشق او
    رهايي نيست صيدي را که در چنگ عقاب افتد
  • زبي پروا نگاهي آب در چشمش نمي گردد
    سر خورشيد اگر آن سنگدل را در گذار افتد
  • شود زخم زبان در جستجو بال و پر سالک
    که خون در جويبار رگ به راه از نيشتر افتد
  • به خاموشي توان در مخزن اسرار ره بردن
    که گوهر در کف غواص از پاس نفس افتد
  • توانم حلقه ها در گوش کردن سرفرازان را
    سر زلف تو گر در پنجه اقبال من افتد
  • مگو عاقل کجا در محنت ايام مي افتد
    که مرغ زيرک اينجا بيشتر در دام مي افتد
  • محيطي را حبابي چون تواند در گره بستن؟
    نگنجد در نظر حسني که بي اندازه مي افتد
  • سرشک تلخ من در گنبد خضرا نمي گنجد
    که مي پرزور چون افتاد در مينا نمي گنجد
  • مرا آه از خموشي در دل ديوانه مي پيچد
    که از بي روزنيها دود در کاشانه مي پيچد
  • در ايام خط از عاشق عنا نداري نمي آيد
    گداي شرمگين در پرده شب بي حيا گردد
  • از ان ابرو به ديدن صلح کن در ساده روييها
    که اين محراب در ايام خط حاجت روا گردد
  • چه کفر نعمت از من در وجود آمد نمي دانم
    که در پيمانه من خون شراب ناب مي گردد
  • نماند دست ارباب کرم در آستين هرگز
    که در جيب کريمان زر چو گل موجود مي گردد
  • حباب از ترک سر در يک نفس درياي گوهر شد
    خوشا مستي که در ميخانه بي دستار مي گردد
  • کمان کن قامت چون تير را در قبضه طاعت
    که در قطع تعلق عاقبت شمشير مي گردد
  • در آن گلشن که مي در جام ريزد مست ناز من
    فغان بلبلان گلبانگ نوشانوش مي گردد
  • ندارد خاکساري با بزرگي جنگ در مشرب
    که در کوي مغان گردون سبو بر دوش مي گردد
  • زپيچ و تاب فکرت در دل شبها مشو در هم
    که آخر جوهر آيينه ادراک مي گردد
  • تلاش صدر در بيرون در بگذار و خوش بنشين
    که بر بالانشينان بيشتر جا تنگ مي گردد
  • زدل جو آنچه مي جويي که باشد در بدر دايم
    سبک مغزي که رو گردان ازين در گاه مي گردد
  • به احسان خانه از سيل حوادث رسته مي گردد
    در بي خير در اندک زماني بسته مي گردد
  • زدل چون در دو داغ عشق را مانع توانم شد؟
    به روي ميهمان غيب حد کيست در بندد؟
  • چمن پيرا نه گل را دسته در گلزار مي بندد
    که گل در روزگار حسن او زنار مي بندد
  • زصندل جبهه ما در بغل پروانگي دارد
    بر همن کي به روي ما در بتخانه مي بندد؟
  • نه برقي در کمين، نه تندبادي در نظر دارد
    به اميد چه يارب خوشه ما دانه مي بندد؟
  • که را داريم ما غير ظفرخان در جهان صائب؟
    نهال آرزوي ما در اينجا پر برون آرد
  • در آن محفل که باشد در کمين صد آستين افشان
    چگونه شمع ما از زير دامان سر برون آرد؟
  • در آن گلشن که من دست تصرف در بغل دارم
    گل از شوخي شبيخون بر سر دستار مي آرد
  • دل تاريک من از چشم بستن مي شود روشن
    اگر در خانه در بسته نور از جام مي بارد
  • مکش رو در هم از حکم قضا، ورمي کشي در هم
    چه پروا آتش از چين جبين بوريا دارد؟
  • تبسم مي کني در روزگار خط، نمي داني
    که اين شام سيه صبح قيامت در قفا دارد
  • به فکر ما فراموشان پا در گل کجا افتد؟
    که در هر گوشه اي چشم تو چندين آشنا دارد
  • به دامانش نياويزم، به دامان که آويزم؟
    همين صبح است در عالم که آهي در جگر دارد
  • نديدم روز خوش تا رفت دامان دل از دستم
    که در غربت بود هر کس عزيزي در سفر دارد