167906 مورد در 0.07 ثانیه یافت شد.

حديقة الحقيقة و شريعة الطريقة سنايي

  • جاه و حرمت ز دل رها کردن
    پشت در خدمتش دوتا کردن
  • در تن تو چو نفس تو بگداخت
    دل به تدريج کار خويش بساخت
  • در درون تو نقش دل گردد
    زان همه کرده ها خجل گردد
  • من بياموزمت که جام شراب
    چون کني نوش در سراي خراب
  • نيستاني که بر در هستند
    نه کمر بر درش کنون بستند
  • ساز پيرايه در ره تجريد
    هم سر از شرع و هم سر از توحيد
  • بر در بوستان الاالله
    برکش و نيست کن قبا و کلاه
  • در مناجات پير شبلي گفت
    که برون آي از حديث نهفت
  • بي خود ار هيچ آيي اندر کار
    يابي اندر دو دم بدين در بار
  • اي سکندر در اين ره آفات
    همچو خضر نبي درين ظلمات
  • پيش آنکس که عشق رهبر اوست
    فرو دين هر دو پرده در اوست
  • در توکل يکي سخن بشنو
    تا نماني به دست ديو گرو
  • زن به تنها به خانه در بگذاشت
    نفقت هيچ ني و ره برداشت
  • در پس پرده داشت انبازي
    که ورا بود با خدا رازي
  • جمع گشتند مردمان بر زن
    شاد رفتند جمله تا در زن
  • در ره پند و نصحت آموزي
    جمله گفتند بهر دل سوزي
  • عقل کاندر جهان چنو نرسد
    برسد در خود و درو نرسد
  • کلمه حق چو در شمار آمد
    عدد حرف بيست و چار آمد
  • درجها پر ز در اميد است
    برجها پر زماه و خورشيد است
  • آب در خواب روزيست حلال
    گر بود پاک و عذب و صاف و زلال
  • ميوه در خواب روزيست از شاه
    ليک نندر زمان که اندر گاه
  • مغز مال نهان و پهلو زن
    پوست چون ستر در کشيده به تن
  • وآنکه دارو خورد همي در خواب
    رسته گردد زرنج و درد و عذاب
  • راحت آن نوع را که در مالند
    محنت آن نوع را که برکالند
  • رقص کردن به خواب در کشتي
    بيم غرقست و مايه زشتي
  • وآنکه در حبس و بند بسته بود
    رقص کردن ورا خجسته بود
  • مستي و بيخودي و شرب شراب
    آنکه تازيست بد بود در خواب
  • هست در خواب ديدن صياد
    مايه مکر و حيله بر مرصاد
  • شتر آيد ترا سفر در خواب
    سفري سهمناک پر غم و تاب
  • بز کسي کو دني و بد گوهر
    پرخروش و به کار در سر شر
  • ديدن آفتاب را در خواب
    پادشه گفته اند از هر باب
  • جرم مريخ يا زحل در خواب
    صاحب محنتست و رنج و عذاب
  • مهر و ماهش پدر بد و مادر
    کوکبان چون برادران در خور
  • بس کن از فال و زجر وز تعبير
    در گذر زين که کرده اي تقرير
  • در چنين حضرت ار زمن شنوي
    چون همه شد يکي مجوي دويي
  • در مصاف صفا و ساحت دل
    بر فراز روان و تارک گل
  • هر سري کز تو رست هم در دم
    سر بزن چون چراغ و شمع و قلم
  • بي سري مر ترا سر آرد بار
    درج پر در ز بي سريست انار
  • در طريقت سرو کلاه مدار
    ورنه داري چو شمع دل پر نار
  • کانکه در عشق شمع ره باشد
    همچو شمع آتشين کله باشد
  • زان سه قرص جوين بي مقدار
    يافت در پيش حق چنين بازار
  • از تن و جان عقل و دل بگذر
    در ره او دلي به دست آور
  • تا نگشتي در آن گذرگه تنگ
    با دو روحي و لعبت يکرنگ
  • تا در اين خاکدان نبيند رنج
    نرسد زان سراي بر سر گنج
  • آدمي چو نهاد سر در خواب
    خيمه او شود گسسته طناب
  • يک جوابم بده ز روي صواب
    گر نه اي مرده يا نه اي در خواب
  • کاينچنين آيت آمده است امروز
    خيز و ما را در انتظار مسوز
  • آنچه در خانه حاضر است بيار
    تا کنم پيش سيد آن ايثار
  • گفت زن چيز نيست در خانه
    تو نه اي زين سراي بيگانه
  • يافت در خانه صاعي از خرما
    دقل و خشک گشته تا بنوا
  • پيش قيس آوريد زن در حال
    گفت زين بيش نيست ما را مال
  • چون درون رفت قيس در مسجد
    نز سر هزل بلکه از سرء جد
  • رفت و در گوشه اي به غم بنشست
    بر نهاده ز شرم دست به دست
  • در جهان يک زيان چو سود تو نيست
    هيچ حبس ابد چو بود تو نيست
  • بود تو چون ترا حجاب آمد
    عقل تو با تو در عتاب آمد
  • روز و شب در فراق عقل بنال
    بيش با عقل خود بدي مسگال
  • صوفي و عشق و در حديث هنوز
    سلب و ايجاب ولايجوز و يجود
  • همه بدرايتان پرده رشک
    غرقه از پاي تا به سر در اشک
  • بود پيري به بصره در زاهد
    که نبود آن زمان چنو عابد
  • بازگو مر مرا که تا چه خورم
    منش گويم که مرگ و در گذرم
  • بخ بخ آنکس که نفس را دارد
    خوار و در پيش خويش نگذارد
  • گفت زاهد که اهل دنيا پاک
    در طلب کردنش شدند هلاک
  • به زباني فصيح مي گويد
    در جهان صيد خويش مي جويد
  • واي آن کو ز من حذر نکند
    در طلب کردنم نظر نکند
  • تا نگردد چنانکه در فسطاط
    اندکي مرغ و باز بر افراط
  • هست شهري بزرگ در حد روم
    باز بسيار اندر آن بر و بوم
  • گفت زاهد که نفس دوخته اند
    در من و زي ويم فروخته اند
  • از خورش خوي خويش باز کند
    در شهوت به خود فراز کند
  • ساعتي نفس چون شود در خواب
    من کنم يک دو رکعتي بشتاب
  • پيش از آن کو ز خواب برخيزد
    همچو بيمار در من آويزد
  • خرد اينجا تهي کند جعبه
    که تحري بد است در کعبه
  • هرکه در کعبه با تحري مرد
    زيره تر بسوي کرمان برد
  • در سه زندان غل و حقد و حسد
    عقل را بسته اي به بند جسد
  • نيک معلوم کن که در محشر
    نشود هيچ حال خلق دگر
  • خيز و تردامني ز خود کن دور
    ورنه نبوي در آن جهان معذور
  • پاي کي بر نهي به بام فلک
    باده کي در کشي زجام ملک
  • تات چون خر در اين سراي خراب
    شکم از نان پرست و پشت از آب
  • سوي خود هر که نيست بار خداي
    دهدش در نماز بار خداي
  • در احد حمزه وار جان درباز
    تا بيابي مزه ز بانگ نماز
  • گرچه پاکست هرچه بابت تست
    همه در جنب حق جنابت تست
  • تا به جاروب لا نروبي راه
    نرسي در سراي الا الله
  • چون بکشتي تو نفس را در راه
    روي بنمود زود فضل اله
  • کان نمازي که در حضور بود
    ازتري آب روي دور بود
  • گفت چون در نماز رفتي تو
    بر ايزد فراز رفتي تو
  • اي شده در نماز بس معروف
    به عبادت بر کسان موصوف
  • چون تو با صدق در نماز آيي
    با همه کام خويش باز آيي
  • چنگ در راه حق زن اي سرهنگ
    گرت نبود مراد نبود ننگ
  • کرده در ره دعاي ما بر جاي
    صد هزاران عوان صوت سراي
  • با رعونت شوي به نزد خداي
    جامه کبريا کشان در پاي
  • همچو خواجه که در خرام شود
    به بر بنده و غلام شود
  • گر ترا در زمانه بودي عون
    کم نبودي به فعل از فرعون
  • قائم الليل و صائم الدهري
    يافت از زهد در زمان بهري
  • زني از اتفاق رغبت کرد
    گفت شيخا زنت بود در خورد
  • جبهت بنده را ز عين تراب
    بوريا بود در ميانه حجاب
  • اي تو در راه صدق کم ز زني
    باز بستر ز همچو خويشتني
  • زآنکه در اصل خود نيايد نغز
    بر سر کاسه استخوان بي مغز
  • هر نمازي که با خلل باشد
    دان که در حشر بي محل باشد
  • زان در اين عالم فريب و هوس
    واندرين صد هزار ساله قفس
  • مرد بايد که در نماز آيد
    خسته با درد و با نياز آيد
  • کرده اي در ره دعا بر پاي
    صد هزاران عوان صوت سراي