167906 مورد در 0.07 ثانیه یافت شد.

ديوان عطار

  • تويي که در شب تاريک مي کند روشن
    هزار چشم به روي تو اين سپهر دو تا
  • چو بحر دست تو در جود گوهر افشان شد
    فروچکيد ز هر قطره اي دو صد دريا
  • به سمع آنکه چو شد پشه در سر نمرود
    ز زخم راندن آن نيش مي شنود آوا
  • به مبدعي که در ابداع او جهاني عقل
    به هر نفس ز سر عجز مي شود شيدا
  • به قلب او که هزاران جناح روح القدس
    چو پر يک ملخ آمد در آن عريض فضا
  • به آب دست نگاري که رود نيل فلک
    ز بحر شعر ترش در سه پرده يافت نوا
  • به عاصيي که پس از توبه در شبي صد بار
    به نار و نور درافتد ميان خوف و رجا
  • به خاک پاي تو کز رشح اوست آب حيات
    به ياد گرد تو کاتش فکند در اعدا
  • به فيض کف کريمت که بري و بحريش
    قبول کرد به صد بر و بحر در اعطا
  • وگر که من ز در کشتنم تو کش که خوش است
    ز دست يوسف صديق ديده بينا
  • به چار بالش ملکش در آن جهان بنشان
    که لايق است هم اينجا به ملک و هم آنجا
  • عقل را و نقل را همچون ترازو راست دار
    جهد کن تا در ميان نه سيخ سوزد نه کباب
  • تو چنان داني که هستي با بزرگان هم عنان
    باش تا زين جاي فاني پاي آري در رکاب
  • اين زمان با توست حرصي و نداني اين نفس
    تا نياري زير خاک تيره رويت در نقاب
  • چون اجل در دامن عمرت زند ناگاه چنگ
    تو ز چنگ او بماني دست بر سر چون ذباب
  • اي دريغا مي نداني کز چه دور افتاده اي
    آخر ار شوقي است در تو ذوق اين معني بياب
  • غره دنيا مباش و پشت بر عقبي مکن
    تا چو روي اندر لحد آري نماني در عقاب
  • بس که تو در خاک خواهي بود و زين طاق کبود
    بر سر خاک تو مي تابد به زاري ماهتاب
  • تکيه بر طاعت مکن زيرا که در آخر نفس
    هيچکس را نيست آگاهي که چون آيد زباب
  • زانکه اين مشتي دغل کار سيه دل تا نه دير
    همچو بيد پوده مي ريزند در تحت التراب
  • دل منه بر چشم و دندان بتان، کين خاک راه
    چشم، چون بادام و دندان است چون در خوشاب
  • وانکه زلفش همچو سنبل تاب در سر داشتي
    خاک تاريکش نه سر بگذاشت، نه سنبل، نه تاب
  • يارب از فضل و کرم عطار را بيدار کن
    تا به بيداري شود در خواب تا يوم الحساب
  • و امروز پشيماني و درد است دلم را
    در عمر خود از هرچه بگفته است و شنيده است
  • وان دل که ز خوي خوش خود در همه پيوست
    امروز طمع از بد و از نيک بريده است