167906 مورد در 0.07 ثانیه یافت شد.

ديوان عطار

  • ني که دو کون محو شد در بر تو چو سايه اي
    بس که برآورد نفس پيش چو تو معظمي
  • تا به کي اي فريد تو دم زني از جهان جان
    دم چه زني چو نيستت در همه کون همدمي
  • در خويش مانده ام من جان مي دهم به خواهش
    تا بو که يک زمانم از خود مرا ستاني
  • چون نيک نگه کردم در چشم و لب و زلفش
    بر تخت دلم بنشست آن ماه به سلطاني
  • چه گوهري تو که در عرصه دو کون نگنجي
    همه جهان ز تو پر گشت و تو برون ز جهاني
  • اميد ما همه آن است در ره تو که يک دم
    ز بوي خويش نسيمي به جان ما برساني
  • دل من نشان کويت ز جهان بجست عمري
    که خبر نبود دل را که تو در ميان جاني
  • چو به سر کشي در آيي همه سروران دين را
    ز سر نيازمندي چو قلم به سر دواني
  • تا ديد آب حيوان لعل چو آتش تو
    شد از جهان به يکسو از شرم در نهاني
  • شد در سر کار تو همه مايه عمرم
    آخر تو چه چيزي که نه سودي نه زياني
  • چون همي داني کت خانه لحد خواهد بود
    خانه را نقش چرا بر در و ديوار کني
  • در همه شهر خبر شد که تو معشوق مني
    اين همه دوري و پرهيز و تکبر چه کني
  • گر تو خواهي که چو عطار شوي در ره عشق
    سر فدا بايد کردن تو ولي آن نکني
  • ز دولتي به چه نازي که تا که چشم زني
    اثر نبيني ازو در جهان اگر بيني
  • چگونه پاي نهي در خزانه اي که درو
    به هر سويي که روي صد هزار سر بيني
  • در عشق چنان دلبر جان بر لب و لب برهم
    گه نعره زنم يابي گه جامه درم بيني
  • در ماتم هجر تو از بس که کنم نوحه
    زير بن هر مويي صد نوحه گرم بيني
  • چون نداري ز اول و آخر خبر جز بيخودي
    گر بکوشي در ميانه بيخود اکنون هم شوي
  • چيست شبنم يک نم از درياست ناآميخته
    گر بياميزي تو هم در بحر کل بي غم شوي
  • ور در آميزي ز غفلت با هزاران تفرقه
    چون نتابد بحر صحبت بو که تو محرم شوي
  • گر تو اي عطار هيچ آيي همه گردي مدام
    ور همه خواهي چو مردان هيچ در يک دم شوي
  • نه جاني و نه غير از جان چه چيزي
    نه در جان نه برون از جان کجايي
  • رو خرقه جسمت را در آب فنا مي زن
    تا بو که وجودت را از غير بپالايي
  • پس گفت در اين معني نه کفر نه دين اولي
    برتو شو ازين دعوي گر سوخته مايي
  • رخ تو چگونه ببينم که تو در نظر نيايي
    نرسي به کس چو دانم که تو خود به سر نيايي