167906 مورد در 0.08 ثانیه یافت شد.

ديوان عطار

  • گرچه تو را نبينم بي تو جهان نبينم
    يعني تو نور چشمي در چشم از آن نشستي
  • من چون به خون نگردم از شوق تو چو تنها
    در زير خدر عزت چندان نهان نشستي
  • تا من تو را بديدم ديگر جهان نديدم
    گم شد جهان ز چشمم تا در جهان نشستي
  • مردان مرد اينجا در پرده چون زنانند
    تو پيش صف چه آيي چون نه زني نه مردي
  • بايد که هر دو عالم يک جزء جانت آيد
    گر تو به جان کلي در راه عشق فردي
  • هر ذره اي ز عالم سدي است در ره تو
    از ذره ذره بگذر گر مرد هوشمندي
  • چون گويمت که خود را مي سوز چون سپندي
    زيرا که چشم بد را تو در پي سپندي
  • هيچ است هر دو عالم در جنب اين حقيقت
    آخر ز هر دو عالم خود را ببين که چندي
  • کي پاي دل به سختي در قير باز ماندي
    گر ني به گرد ماهت زلف چو قير بودي
  • آن نافه اي که جستي هم با تو در گليم است
    تو از سيه گليمي بويي از آن نديدي
  • آخر چو شير مردان بر پر ز چاه و رفتي
    انگار نفس سگ را در خاکدان نديدي
  • عطار در غم خود عمرت به آخر آمد
    چه سود کز غم خود غير از زيان نديدي
  • در گذر از کعبه و خمار گر تو مرد عشقي
    زانکه تو ره ماوراي کعبه و خمار داري
  • چو عالم ذره اي است اينجا ز عالم چند باشي تو
    که در پيش چنين کاري کمر بندي به عياري
  • چه مي گويم نه اي تو مرد اين اسرار دين پرور
    که تو از دنيي جافي بماندي در نگونساري
  • بنگر که چند عاشق ز تو خفته اند در خون
    ز کمال غيرت خود تو هنوز مي ستيزي
  • چو ز زلف خود شکنجي به ميان ما فکندي
    به ميان در آي آخر ز ميان چه مي گريزي
  • تا بسته اي به مويي زان موي در حجابي
    چه کوهي و چه کاهي چون پاي بست باشي
  • تا تو خود را خوارتر از جمله عالم نباشي
    در حريم وصل جانان يک نفس محرم نباشي
  • گر نشان راه مي خواهي نشان راه اينک
    کاندرين ره تا ابد در بند موج و دم نباشي
  • جانا ز فراق تو اين محنت جان تا کي
    دل در غم عشق تو رسواي جهان تا کي
  • چون جان و دلم خون شد در درد فراق تو
    بر بوي وصال تو دل بر سر جان تا کي
  • نامد گه آن آخر کز پرده برون آيي
    آن روي بدان خوبي در پرده نهان تا کي
  • اي پير مناجاتي در ميکده رو بنشين
    درباز دو عالم را اين سود و زيان تا کي
  • گر يک شکر از لعلت در کار کني حالي
    صد کافر منکر را دين دار کني حالي