167906 مورد در 0.08 ثانیه یافت شد.

ديوان عطار

  • روي تو مهر و مه را در زير پر گرفته
    با هر يکي به خوبي صد پر و بال کرده
  • اي هر دهان ز ياد لبت پر عسل شده
    در هر زبان خوشي لب تو مثل شده
  • اي مه غلام روي تو گشته زحل هندوي تو
    وي خور ز عکس روي تو چون ذره در کار آمده
  • اي در سرم سوداي تو جان و دلم شيداي تو
    گردون به زير پاي تو چون خاک ره خوار آمده
  • تا چند باشي آخر از حرص نفس کافر
    ايمان به باد داده در خورد و خواب مانده
  • بر آتش محبت از شرح اين عجايب
    عطار را دل و جان در تف و تاب مانده
  • در راه تو مردانند از خويش نهان مانده
    بي جسم و جهت گشته بي نام و نشان مانده
  • صد عالم بي پايان از خوف و رجا بيرون
    از خوف شده مويي در خط امان مانده
  • جان ها ز يک شراب الست تو تا به حشر
    مست اوفتاده بر سر و در گل بمانده
  • پشت کمان شدم قدم تا تو به تير مژه
    جان و دلم چون هدف در نظر آورده اي
  • عطار اگر پياده شوي از دو کون تو
    در هر دو کون چون تو نباشد سواره اي
  • شعله زد شمع جمال او ز دولتخانه اي
    گشت در هر دو جهان هر ذره اي پروانه اي
  • اي عجب هر شعله اي از آفتاب روي او
    گشتت زنجيري و در هر حلقه اي ديوانه اي
  • نيک در هر حلقه او را باز مي بايد شناخت
    ورنه گردد بر تو آن هر حلقه اي بتخانه اي
  • در درون چاه و زندانش بدان و انس گير
    زانکه نه گلشن بود پيوسته نه کاشانه اي
  • هر که خواهد داد از وصلش سر مويي خبر
    در حقيقت آن سخن داني که چيست افسانه اي
  • گر جزين چيزي که مي گويم طلب داري دمي
    تا ابد در دام ماني از براي دانه اي
  • شبنمي را فهم کي در بحر بي پايان رسد
    گر نمي فهمش بود باشد قوي مردانه اي
  • چون رسد آن نم بدو جاويد در پي باشدش
    تا کند هم چون خودش از فر خود فرزانه اي
  • آن را که نيست در دل ازين سر سکينه اي
    نبود کم از کم و بود از کم کمينه اي
  • چندان شراب ده تو که با منکر و مقر
    در سينه اي نه مهر بماند نه کينه اي
  • دور از رخ تو زلف تو در غارت دلم
    بر روي اوفتاد و شکن يافت چند جاي
  • من تاب مي نيارم تابي ز زلف کم کن
    تا کي بود ز زلفت در دل فتاده تابي
  • پاي به ره در نه و ز کار مکش سر
    زانکه چو شد عمر وقت کار نيابي
  • ز پي تو پاک بازان به جهان در اوفتادند
    چه اگر ز زلف بويي به همه جهان فرستي