167906 مورد در 0.07 ثانیه یافت شد.

ديوان عطار

  • از عشق تو نشکيبم گر خواني و گر راني
    زيرا که دل افتاده در کوي تو مي بينم
  • درين ره کوي مه رويي است خلقي در طلب پويان
    وليک اين کوي چون يابم که پيشانش نمي بينم
  • هر شبي وقت سحر در کوي جانان مي روم
    چون ز خود نامحرمم از خويش پنهان مي روم
  • تا بديدم زلف چون چوگان او بر روي ماه
    در خم چوگان او چون گوي گردان مي روم
  • ماه رويا در من مسکين نگر کز عشق تو
    با دلي پر خون به زير خاک حيران مي روم
  • برتر ز هست و نيست قدم در نهاده ايم
    بيرون ز کفر و دين ره ديگر گرفته ايم
  • همچو من در عشقت اي جان ترک جان ها گفته اند
    تا به جانبازان عالم وصف جانان گفته ايم
  • چون سر و سامان حجاب راهت آمد در رهت
    از سر سر رفته ايم و ترک سامان گفته ايم
  • خويشتن را در ميان قبض و بسط و صحو سکر
    گه گدا را خوانده ايم و گاه سلطان گفته ايم
  • خاک راه از اشک ما گل گشت و ما
    پاي در گل دست بر دل مانده ايم
  • در چه طلسم است که ما مانده ايم
    با تو به هم وز تو جدا مانده ايم
  • در چهره آن ماه چو شد ديده ما باز
    يارب که به يک دم چه مقامات گرفتيم
  • دوست چهل بامداد در گل ما داشت دست
    تا چو گل از دست دوست دست به دست آمديم
  • عطار تا که نهاد در راه فقر قدم
    کرد آن حقيقت فقر از جان و دل بريم
  • چون سر زلف تو را باد پريشان کند
    جيم در افتد به ميم، ميم درافتد به جيم
  • ساقيا خيز که تا رخت به خمار کشيم
    تائبان را به شرابي دو سه در کار کشيم
  • هرچه در صد سال گرد آورده باشيم اين زمان
    گر همه جان است ايثار ره جانان کنيم
  • پاي کوبان دست زن در هاي و هوي آييم مست
    هم پياپي هم سراسر دورها گردان کنيم
  • گر در آن شب صبحدم ما را بود خلوت بسوز
    صبح را تا روز حشر از خون دل مهمان کنيم
  • در حضور او کسي ننشست تا فاني نشد
    گر سر مويي ز ما باقي بود تاوان کنيم
  • گو بد کنيد در حق ما خلق زانکه ما
    با کس نه داوري نه مکافات مي کنيم
  • در کسب علم و عقل چو عطار اين زمان
    هم يک دو روز کار خرابات مي کنيم
  • خورشيد که او چشم و چراغ است جهان را
    از شوق رخت در تک و تاز است چگويم
  • جان چو بي چون است چون آيد به راه
    تن چو در جوش است چون يابد نشان
  • چون ز تو جان نفي و تن اثبات يافت
    زين دو وصفند اين دو جوهر در گمان