167906 مورد در 0.09 ثانیه یافت شد.

ديوان عطار

  • لاف اي فريد کم زن زيرا که در ره او
    چون سرنگون نه اي تو صد سرفراز دارم
  • همه عالم پر است از من ولي من در ميان پنهان
    مگر گنج همه عالم نهان با خويشتن دارم
  • چو از کونين آزادم، نگويم سر خود با کس
    مرا اين بس که من در سينه سر سرفکن دارم
  • چه مي گويم که زلف او مرا برهاند از چنبر
    به گرد جمله عالم در آورده رسن دارم
  • در زاري و نزاري چون زير چنگ زارم
    زاري مرا تمام است چون زور و زر ندارم
  • گر پرده هاي عالم در پيش چشم داري
    گر چشم دارم آخر چشم از تو بر ندارم
  • گفتي به من رسي تو گر ذره اي است صبرت
    کي در رسم به گردت کان ذره بس ندارم
  • چون در ره تو شيران از سير بازماندند
    تا کي دوم به آخر شيري ز پس ندارم
  • ز غم تو همچو شمعم که چو شمع در غم تو
    چو نفس زنم بسوزم چو بخندم اشکبارم
  • هر لحظه به رغم من در زلف دهد تابي
    با تاب چنان زلفي من تاب نمي آرم
  • از بس که چو کرم قز بر خويش تنم پرده
    پيوسته چو کردم قز در پرده پندارم
  • در لب لعل ترک من آب حيات خضر بود
    لب چو نهاد بر لبم گفتم خضر ديگرم
  • از پاي مي درآيم و آگاه نيست کس
    تا عشق آن نگار چه سر داشت در سرم
  • در عشق او دلي است مرا بي خبر ز خويش
    وز هر چه زين گذشت خبر نيست ديگرم
  • تا لب لعل تو در چشم من است
    تا ابد از بحر و از کان مي بسم
  • چون ز دلتنگي و غم در جگرم آب نماند
    چند بر چهره ز غم خون جگر گردانم
  • بجز غم خوردن عشقت غمي ديگر نمي دانم
    که شادي در همه عالم ازين خوشتر نمي دانم
  • برون پرده گر مويي کني اثبات شرک افتد
    که من در پرده جز نامي ز مرد و زن نمي دانم
  • نا پديدار شود در بر من هر دو جهان
    گر پديدار شود يک سر مو زانچه منم
  • چون خروشم بشنود هر بي خبر گويد خموش
    مي طپد دل در برم مي سوزدم جان چون کنم
  • در تموزم مانده جان خسته و تن تب زده
    وآنگهم گويند براين ره به پايان چون کنم
  • نه ز ايمانم نشاني نه ز کفرم رونقي
    در ميان اين و آن درمانده حيران چون کنم
  • عشق توتاوان است بر من چون نيم در خورد تو
    مرد عشق خود تويي پس من چه تاوان مي کنم
  • ني خطا گفتم تو و من کي بود در راه عشق
    جمله عالم تويي بر خويش آسان مي کنم
  • تا جان بودم در تن رو از تو نگردانم
    زيرا که حيات جان باروي تو مي بينم