نوسخن
کتابخانه
فرهنگ واژگان
وزنیاب
بلبلزبان
جستجوی آزاد
جستجوی آزاد
جستجوی ابیات دارای همه عبارات
به ترتیب مطابقت
به ترتیب مطابقت
به ترتیب کتاب
راهنما
×
167906 مورد در 0.07 ثانیه یافت شد.
حديقة الحقيقة و شريعة الطريقة سنايي
در
ره شرع و فرض و سنت خويش
منت حق شمر نه منت خويش
خود ز رخسار صبح و پشت شفق
در
ره عشق پيش رو سوي حق
روز که بود که پرده
در
باشد
شب که باشد که پرده گر باشد
جون تو از بود خويش گشتي نيست
کمر جهد بند و
در
ره ايست
نه چو ادريس پوستين بفکند
در
فردوس را نديد به بند
جن و انس و طيور و مور و ملخ
در
بن آب قلزم و سر شخ
کرده ده سال چاکري شعيب
تا گشادند بر دلش
در
غيب
گل دل را ز لطف جان سر کرد
دل گل ز دست جان
در
کرد
چون دکان را به مهر کرد قضا
دست تقدير
در
نشيب فنا
پوستين خود نداشت
در
ره دين
پس چه دادي به گازران زمين
ديدي اي خواجه سخن فربه
که ترا
در
دل از سخن فر به
تو
در
اين گفت من مدار شکي
باز کن ديده برگمار يکي
در
رهش خوانده عاشقان بر جان
آيه کل من عليها فان
چون برون آمد از تجلي پيک
گفت
در
گوش او که تبت اليک
داند اعمي که مادري دارد
ليک چوني به وهم
در
نارد
در
چنين عالمي که رويش دو
زشت باشد تو او بوي او تو
با تو چون رخ
در
آينه مصقول
نز ره اتحاد و روي حلول
به ز تسليم نيست
در
علمش
تا بداني حکيمي و حلمش
در
جهان آنچه رفت و آنچ آيد
و آنچه هست آن چنان همي بايد
تو مگو هيچ
در
ميانه فضول
رانده او به ديده کن تو قبول
در
کژي ام مکن به نقش نگاه
تو زمن راه راست رفتن خواه
تو فضول از ميانه بيرون بر
گوش خر
در
خور است با سر خر
کوه اگر پر ز مار شد مشکوه
سنگ و ترياک هست هم
در
کوه
درد
در
عالم ار فراوان است
هر يکي را هزار درمان است
ملکوتست و ملک
در
عالم
زبر تخت نور و تحت ظلم
کرد بخش اين دو مايه را
در
صنع
چون بگسترد سايه را بر صنع
بد ازو
در
وجود خود نايد
که خدا را بد از کجا شايد
خير و شر نيست
در
جهان سخن
لقب خير و شر به توست و به من
پاي طاووس اگر چو پر بودي
در
شب و روز جلوه گر بودي
مبدع هست و آنچ ناهست او
صانع دست و آنچ
در
دست او
کرده
در
شه ره معاش و معاد
فعل و قوت قرين کون و فساد
هرچه آيد به فعل پايش را
هر چه
در
قوتست زايش را
زآنکه آنرا که آرزو طلب است
پرده
در
روز و پرده دار شب است
دل ز رنگ سيه چه غم دارد
زانکه شب روز
در
شکم دارد
کي به عقل و به دست و پاي رسد
بنده خواهد که
در
خداي رسد
جنبش چرخ بي سکون زمين
هست چون مور
در
دم تنين
عمر تو دانه وار
در
دم او
سور تو همنشين ماتم او
جز به فضلش به راه او نرسي
ورچه
در
طاعتش قوي نفسي
چه مسلمان چه گبر بر
در
او
چه کنشت و چه صومعه بر او
پيش تا صور
در
دهد آواز
خويشتن را بکش به تيغ نياز
بر
در
بي نيازي از که و مه
گر تو باشي وگرنه او را چه
پس
در
اين کوچه نيست راه شما
راه اگر هست هست آه شما
کار نادان کوته انديش است
ياد کردن کسي که
در
پيش است
حاضر آنگه شوي که
در
مأمن
حاضر دل بوي نه حاضر تن
تا
در
اين خطه تکاپويي
يا همه پشت يا همه رويي
اجل آمد کليد خانه راز
در
دين بي اجل نگردد باز
گفت مرد خرد
در
اين معني
که سخنهاي اوست چون فتوي
خلق عالم همه به خواب درند
همه
در
عالم خراب درند
دين و دولت
در
عدم زدنست
کم شدن از براي کم زدنست
اين يکي پاي
در
رکيب بماند
و آن دگر خسته نهيب بماند
باشد آنرا که دين کند هستش
گوي و چوگان دهر
در
دستش
هر که آزاد کرد آنجايست
حلقه
در
گوش و بند برپايست
نيکبخت آن کسي که بنده اوست
در
همه کارها بسنده بر اوست
چون از اين شاخها شدي بي برگ
دست ها
در
کمر کني با مرگ
موضع کفر نيست جز
در
رنج
مرجع شکر نيست جز سر گنج
بيني آنگه که گيرد ايزد خشم
آنچه
در
چشمه بايد اندر چشم
قهر و لطفش که
در
جهان نويست
تهمت گير و شيهت ثنويست
باز قهرش چو آيد اندر کار
کشف سر
در
کشد کشف کردار
لطف او چون درآمد اندر کار
سگ اصحاب کهف بر
در
غار
با خداي ايچ نيک و بد بس نيست
با که گويم که
در
جهان کس نيست
پادشاهان چو خاک بر
در
او
برميده فراعنه از بر او
هر که
در
ملک او مني کرده
از ره راست توسني کرده
گر بگويد به مرده اي که برآي
مرده آيد کف کشان
در
پاي
ور بگويد به زنده اي که بمير
مرد
در
حال ور چه باشد مير
روح بخشي است روح ور نه چو ما
پرده دار و پرده
در
نه چو ما
فضل او پيش چشم دانش و داد
در
حس بست و راه جان بگشاد
خوي ما او نکو کند
در
ما
مهربان تر ز ماست او بر ما
او ز تو داند آنه
در
دل تست
زانکه او خالق دل و گل تست
چون تو داني که او همي داند
خر طبع تو
در
گلت ماند
چون به حلمش غرور خواهي داشت
نار
در
دل نه نورخواهي داشت
آنچه
در
خاطر تو او داند
لفظ ناگفته کار مي راند
جاي تو
در
نعيم کرد معد
تا تو با يوم جفت کردي غد
او نهاد از پي اولوالالباب
بيم و اميد
در
نمايش خواب
کرد قائم براي نظم و قوام
متقاضي به رحم
در
ارحام
در
دل سنگ اگر بود کرمي
دارد آن کرم ذره اي جرمي
نفس خود را ميان حالت خويش
غرقه
در
قلزم خجالت خويش
نان و جان تو
در
خزينه اوست
تو نداري خبر دفينه اوست
يا ترا نزد او برد به شتاب
ورنه او را بر تو، تو
در
خواب
جان بدادم وجوه نان بدهم
هرچه خواهي تو
در
زمان بدهم
روزيت از
در
خداي بود
نه ز دندان و حلق و ناي بود
اعتماد تو
در
همه احوال
بر خدا به که بر خراس و جوال
آن بنشنيده اي که بي نم ابر
مرغ روزي بيافت از
در
گبر
دل به فعل و فضول خلق مبند
دل
در
او بند رستي از غم و بند
تا تواني جز او به يار مگير
خلق را هيچ
در
شمار مگير
هر دو را
در
جهان عشق و طلب
پارسي باب دان و تازي آب
چون نداري خبر ز راه نياز
در
حجابي بسان مغز پياز
عاشقان را
در
اين ره جانسوز
تبش راز به که تابش روز
در
جهاني که عشق گويد راز
نه تو ماني نه نيز عقل تو باز
عاشقان سوي حضرتش سرمست
عقل
در
آستين و جان بر دست
جان و دل
در
رهش نثار کنند
خويشتن را از آن شمار کنند
کابر چون گبر مظلمست و کدر
آب
در
جمله نافعست و مضر
نيست
در
شرط اتحاد نکو
دعوي دوستي و پس تو و او
همه شو بر درش که
در
عالم
هرکه او جز همه بود همه کم
نيک و بد خوب و زشت يکسان گير
هرچه دادت خداي
در
جان گير
صورت آنکه هست بر
در
مير
بادباني به دست و بادپذير
در
طريقت مجرد و چالاک
داده بر باد آب و آتش و خاک
زانکه
در
عرصه معالم عصر
چه برش جاهلان چه عالم عصر
وآنکه دون همتست همچون سگ
هست چون سگ ز بهر نان
در
تگ
تا ترا بود با تو
در
ذاتست
کعبه با طاعتت خراباتست
بي تو خوش با تو هست بس ناخوش
به
در
انداز خواجه گربه ز کش
صفحه قبل
1
...
613
614
615
616
617
...
1680
صفحه بعد
25
50
100
درباره نوسخن