167906 مورد در 0.07 ثانیه یافت شد.

ديوان عطار

  • گشت فريد در رهت سوخته همچو پشه اي
    زانکه ز نور شمع تو ره به عيان نمي کشد
  • عاشق که به صد زاري در عشق تو جان بدهد
    خصميش کند جانش گر از کفن انديشد
  • مستغرقي که از خود هرگز به سر نيامد
    صد ره بسوخت هر دم دودي به در نيامد
  • که سر نهاد روزي بر پاي درد عشقت
    تا در رهت چو گويي بي پا و سر نيامد
  • آنها که در هواي تو جان ها بداده اند
    از بي نشاني تو نشان ها بداده اند
  • من در ميانه هيچ کسم وز زبان من
    اين شرح ها که مي رود آنها بداده اند
  • آن لحظه که پروانه در پرتو شمع افتد
    کفر است اگر خود را بالي و پري داند
  • برخاست ز جان و دل عطار به صد منزل
    در راه تو کس هرگز به زين سفري داند
  • ور کسي را با تو يک دم دست داد
    عمر او در هر دو عالم آن بماند
  • جانا ز مي عشق تو يک قطره به دل ده
    تا در دو جهان يک دل بيدار نماند
  • مي نوش چو شنگرف به سرخي که گل تر
    طفلي است که در مهد چو زنگار نهادند
  • هر دو عالم تخت خود بينند از روي صفت
    لاجرم در يک نفس از هر دو عالم بگذرند
  • زلف در پاي چرا مي فکند زانکه کمند
    شرط آن است که از زير به بالا فکند
  • چون جشن ساخت بتان را چو خاتمي شد ماه
    که بو که خاتم مه نيز در ميان فکند
  • به پيش خلق مرا دي بزد به زخم زبان
    که تا به طنز مرا خلق در زبان فکند
  • ترکم آن دارد سر آن چون ندارد چون کنم
    هندوي خود را چنين در پا از آن مي افکند
  • همچو دف حلقه به گوش او شدم با اين همه
    بر تنم چون چنگ هر رگ در فغان مي افکند
  • چون ذره هوا سر و پا جمله گم کنند
    گر در هواي او نفسي بي خطر زيند
  • گر جمال جانفزاي خويش بنمايي به ما
    جان ما گر در فزايد حسن تو کم کي شود
  • در عشق تو جانم که وجود و عدمش نيست
    داني تو که چون است نه معدوم و نه موجود
  • مي گفت هر که دوست کند در بلا فتد
    عاشق زيان کند دو جهان از براي سود
  • هر که در حال شد از زلف پريشانت دمي
    حال او چون سر زلف تو پريشان آيد
  • ماند عطار کنون چشم به ره گوش به در
    تا ز نزديک تو اي ماه چه فرمان آيد
  • چه جاي وهم و فهم است کاندر حوالي تو
    نه روح لايق افتد نه عقل در خور آيد
  • هر کو ز ناتمامي از تو وصال جويد
    در عشق تو بسوزد از جان و دل برآيد