167906 مورد در 0.07 ثانیه یافت شد.

ديوان عطار

  • به يک شراب که در حلق پير قوم فرو ريخت
    هزار نعره از آن پير فوطه پوش بر آورد
  • چون دل عطار در عشقت غم صد جان نخورد
    پس غم اين تنگ جاي استخواني کي خورد
  • قدري ز نور رويت به دو عالم ار در افتد
    همه عرصه هاي عالم به همان قدر بگيرد
  • ز پي تو جان عطار اگر امتحان کنندش
    به مديح تو دو عالم به در و گهر بگيرد
  • فريد او را گزيد از هر دو عالم
    به يک دم آتشي در خشک و تر زد
  • از دير برون آمد سرمست و پريشان مو
    يارب که چه آتش ها در هر جگر اندازد
  • گرچه ز تو هر روزم صد فتنه دگر خيزد
    در عشق تو هر ساعت دل شيفته تر خيزد
  • هرگه که چو چوگاني زلف تو به پاي افتد
    دل در خم زلف تو چون گوي به سر خيزد
  • قلبي است مرا در بر رويي است مرا چون زر
    اين قلب که برگيرد زان وجه چه برخيزد
  • بيچاره دلم بي کس کز شوق رخت هر شب
    بر خاک درت افتد در خون جگر خيزد
  • در آن زمان همه خون دلم به جوش آيد
    که تو ز پس نگري زلف تو به دوش رسد
  • هيچ کس را در دمي صورت نبندد تا چرا
    نقش روي تو بدين صورت نگاران مي رسد
  • پيش رويت بلبل ار در پيش مي آيد شفيع
    او عرق کرده ز پس چون ميگساران مي رسد
  • دل سپر بفکند از هر غمزه چشم تو بس
    در کم از يک چشم زد صد تيرباران مي رسد
  • ذوقي که هست جمله در آن حضرت است نقد
    وز صد يکي به عالم عرفان نمي رسد
  • چندان به بوي وصل که در خود سفر کند
    عطار را به جز غم هجران نمي رسد
  • جان چو ز ميدان عشق گوي وصال تو برد
    تاختني دو کون در پي جان نمي رسد
  • عاشق دل خسته را تا نرسد هرچه هست
    در اثر درد تو هر دو جهان نمي رسد
  • بوک دعاي من شبي در سر زلف تو رسد
    چون من دلشکسته را بيش دعا نمي رسد
  • در عجبم که دست تو چون به همه جهان رسد
    چيست سبب که يک نفس سوي وفا نمي رسد
  • خاک توييم لاجرم در ره عشق تو ز ما
    گرد برآمد و ز تو بوي به ما نمي رسد
  • گرچه فريد فرد شد در طلب وصال تو
    وصل تو کي بدو رسد چون به سزا نمي رسد
  • گر با تو دوصد دريا آتش بودم در ره
    نه دل ز خود انديشد نه جان ز خطر ترسد
  • هر که ز دين گشته بود چون رخ خوب تو ديد
    پاي بدين در نهاد باز به اقرار شد
  • پاک بري چست بود در ندب لامکان
    کم زن و استاد گشت حيله گر و طاش شد