167906 مورد در 0.07 ثانیه یافت شد.

ديوان عطار

  • کل کل چون جان تو آمد اگر در هر دو کون
    هيچکس را هست صاعي جز تو را دربار نيست
  • جان چو در جانان فرو شد جمله جانان ماند و بس
    خود به جز جانان کسي را هيچ استقرار نيست
  • جمله اينجا روي در ديوار جان خواهند داد
    گر علاجي هست ديگر جز سر و ديوار نيست
  • گر گمان خلق ازين بيش است سودايي است بس
    ور خيال غير در راه است جز پندار نيست
  • در درون مرد پنهان وي عجب مردان مرد
    جمله کور از وي که آنجا ديده و ديدار نيست
  • من ز سر تا پاي فقر و فاقه ام
    من تو را خود هيچ در بايست نيست
  • اي دل ز جان در آي که جانان پديد نيست
    با درد او بساز که درمان پديد نيست
  • اي دل يقين شناس که يک ذره سر عشق
    در ضيق کفر و وسعت ايمان پديد نيست
  • در باديه عشق نه نقصان نه کمال است
    چون من دو جهان خلق اگر هست و اگر نيست
  • در ده خبر است اين که ز مه ده خبري نيست
    وين واقعه را همچو فلک پاي و سري نيست
  • در ماتم اين درد که دورند از آن خلق
    آشفته و سرگشته چو من نوحه گري نيست
  • در بر گرفت جان مرا تير غم چنانک
    پيکان به جان رسيد وز جان تا به بر گذشت
  • داشتم اميد آنک بو که در آيي به خواب
    عمر شد و دل ز هجر خون شد و خوابي نيافت
  • تشنه وصل تو دل چون به درت کرد روي
    ماند به در حلقه وار وز درت آبي نيافت
  • در ره ما هر که را سايه او پيش اوست
    از تف خورشيد عشق تابش و تابي نيافت
  • جان ز خود فاني شد و دل در عدم معدوم گشت
    عقل حيلت گر به کلي دست ازيشان برگرفت
  • تا که ز رنگ رخت يافت دل من نشان
    روي من از خون دل رنگ و نشان در گرفت
  • هم هر دو کون برقي از آفتاب رويت
    هم نه سپهر مرغي در دام زلف و خالت
  • عطار شد چو مويي بي روي همچو روزت
    تا بو که راه يابد در زلف شب مثالت
  • اي بي نشان محض نشان از که جويمت
    گم گشت در تو هر دو جهان از که جويمت
  • چون در رهت يقين و گماني همي رود
    اي برتر از يقين و گمان از که جويمت
  • در بحر بي نهايت عشقت چو قطره اي
    گم شد نشان مه به نشان از که جويمت
  • کوثر که آب حيوان يک شبنم است از وي
    دربسته تا به جان دل در لعل دلگشايت
  • که کرد ز عشق رخ تو توبه زماني
    کز شومي آن توبه نه در صد گنه افتاد
  • گر پيش رخت جان ندهم آن نه ز بخل است
    در خورد رخت نيست از آن مي نتوان داد