167906 مورد در 0.06 ثانیه یافت شد.

ديوان عبيد زاکاني

  • در حساب زر و سيم است و غم داد و ستد
    کوربختي که ندارد خبر از روز حساب
  • دل به جان آمد از آن باد به شبها خوردن
    در فرو کردن و ترسيدن و تنها خوردن
  • ساقي بيار باده و پر کن بياد عيد
    در ده که هم به باده توان داد، داد عيد
  • مثل تو در هيچ قرني پادشاهي برنخاست
    ملک و ملت را چو تو پشت و پناهي برنخاست
  • ديوان عطار

  • چون نيست هيچ مردي در عشق يار ما را
    سجاده زاهدان را درد و قمار ما را
  • سحرگه عزم بستان کن صبوحي در گلستان کن
    به بلبل مي برد از گل صبا صد گونه بشري را
  • به يک دم زهد سي ساله به يک دم باده بفروشم
    اگر در باده اندازد رخت عکس تجلي را
  • ز آرزوي روي تو در خون گرفتم روي از آنک
    نيست جز روي تو درمان چشم گريان مرا
  • گرچه از سرپاي کردم چون قلم در راه عشق
    پا و سر پيدا نيامد اين بيابان مرا
  • عطار در دير مغان خون مي کشيد اندر نهان
    فرياد برخاست از جهان کاي رند درد آشام ما
  • چه شاهدي است که با ماست در ميان امشب
    که روشن است ز رويش همه جهان امشب
  • ميان ما و تو امشب کسي نمي گنجد
    که خلوتي است مرا با تو در نهان امشب
  • کام و ناکام اين زمان در کام خود درهم شکن
    تا به کام خويش فردا کامراني باشدت
  • روزکي چندي چو مردان صبر کن در رنج و غم
    تا که بعداز رنج گنج شايگاني باشدت
  • عمر در سود و زيان بردي به آخر بي خبر
    مي ندارد سود با تو پس زيان مي بايدت
  • چند گردي در زمين بي پا و سر چون آسمان
    از زمين بگسل اگر بر آسمان مي بايدت
  • اي خر مرده سگ نفست به گلخن در کشيد
    پس چو عيس بر فلک دامن کشان مي بايدت
  • نيست از خشک و ترم در دست جز خاکستري
    کاتش غيرت درآمد خشک و تر يکسر بسوخت
  • هر که او خام است گو در مذهب ما نه قدم
    زانکه دعوي خام شد هر کو درين مذهب بسوخت
  • در صفت رو تا بدان دم بوک يکدم پي بري
    کان دمي پاک است و پاک از صورت آدم رواست
  • موي چون در مي نگنجد کرده اي سررشته گم
    گر تو گويي سوزني با عيسي مريم رواست
  • فقر دارد اصل محکم هرچه ديگر هيچ نيست
    گر قدم در فقر چون مردان کني محکم رواست
  • آن چنان خلوت که ما از جان و دل بوديم دوش
    جبرئيل آيد نگنجد در ميان گر جان ماست
  • تا آفتاب روي تو مشکين نقاب بست
    جان را شب اندر آمد و دل در عذاب بست
  • تا هست روي تو که سر آفتاب داشت
    تا هست آب خضر که دل در سراب بست