167906 مورد در 0.08 ثانیه یافت شد.

ديوان عبيد زاکاني

  • جان را ز روي لعل تو در تنگ آمده
    دل را ز شوق زلف تو سودا گرفته بود
  • به صبر کام توان يافتن وليک چه سود
    چو صبر در دل ما جا نمي تواند کرد
  • مستي و عاشقي از عيب بود گو ميباش
    «در من اين عيب قديم است و بدر مي نرود»
  • با او هميشه ما را جز لاله در نگيرد
    با ما هميشه او را جز ماجرا نباشد
  • خرم آن کس که غم عشق تو در دل دارد
    وز همه ملک جهان مهر تو حاصل دارد
  • خرم کسي که با تو روزي به شب رساند
    يا چون تو نازنيني شب در کنار دارد
  • دوش در کوي خودم نعره زنان ديده ز دور
    گشته رسواي جهان با دو سه شيداي گرد
  • در غم و خواري از آنم که ندارم غمخوار
    دم فرو بسته از آنم که ندارم دمساز
  • دل فکنده است در اين آتش سودا ما را
    وه که از دست دل خويش چه خونين جگريم
  • بر در عفو تو ما بي سر و پايان چو عبيد
    تا تهي دست نباشيم گناه آورديم
  • به درد و رنج فرومانده و ز دوا نوميد
    نشسته در غم و از غمگسار خود محروم
  • بارها از سر جهلي که مرا بود به سهو
    کرده ام توبه و در حال پشيمان شده ام
  • آن سر که بود در مي وان راز که گويدني
    ما مونس آن سريم ما محرم آن رازيم
  • ديگران در بحر حرص ار دست و پائي ميزنند
    ما قناعت کرده ايم و بر کنار آسوده ايم
  • در پي مستي خماري بود و ما را وين زمان
    ترک مستي چون گرفتيم از خمار آسوده ايم
  • در خود نمي بينم که من بي او توانم ساختن
    يادل توانم يک زمان از کار او پرداختن
  • من کوي او را بنده ام کورا ميسر ميشود
    بر خاک غلطيدن سري در پاي او انداختن
  • مست شبانه در چمن جلوه کنان چو شاخ گل
    گوش به بلبل سحر خواسته جام و بلبله
  • بوسه که وعده کرده اي مي ندهي و بنده را
    در ره انتظار شد پاي اميد آبله
  • هر آنچه داشته از عقل و دانش و دين
    ز دست داده و سر در سر هوي کرده
  • از اين سه پنج ترا کام و نام حاصل باد
    به رغم حاسد ملعون در اين سپنج سرا
  • به نوک نيزه برآرد ز قعر نيل نهنگ
    به زخم تير در آرد ز اوج ابر عقاب
  • هم جلوه گاه دولت و دين بر جناب وي
    هم بارگاه فتح و ظفر در جوار اوست
  • عبيد را به از اين نيست در چنين سختي
    که تکيه بر کرم و لطف کردگار کند
  • خير و شر در عالم کون و فساد آورده اند
    نام آدم برده اند و ذکر حوا کرده اند