نوسخن
کتابخانه
فرهنگ واژگان
وزنیاب
بلبلزبان
جستجوی آزاد
جستجوی آزاد
جستجوی ابیات دارای همه عبارات
به ترتیب مطابقت
به ترتیب مطابقت
به ترتیب کتاب
راهنما
×
167906 مورد در 0.07 ثانیه یافت شد.
ديوان صائب
گرچه صائب مي چکد آب گهر از کلک من
دام بتوان
در
غبار خاطرم
در
خاک کرد
مي تواند دست زد
در
دامن منزل چو راه
هر که صائب چون خيال خود سفر
در
خانه کرد
گر گهر
در
آتش افتد، به که از قيمت فتد
يوسف ما
در
چه کنعان بسر مي آورد
هر که افتاده است صادق
در
محبت همچو صبح
در
کنار از مهر عالمتاب گل مي آورد
لعل مي از جام زر
در
سنگ خارا مي خورد
آدمي خون
در
تلاش رزق بيجا مي خورد
باده لعلي نهان
در
سنگ اگر گردد رواست
در
چنين عهدي که آدم خون آدم مي خورد
غير را
در
بزم خاص آن سيمتن مي پرورد
يوسف ما گرگ را
در
پيرهن مي پرورد
رو سفيدي بود
در
کردار و عمر من تمام
چون قلم از دل سياهي صرف
در
گفتار شد
نوبهار زندگي را
در
خزان از سر گرفت
چون زليخا هر که
در
عشق جوانان پير شد
عافيت
در
روزگار و روشني
در
روز نيست
کس نمي داند که روز و روزگاران را چه شد
در
گشاد کار من هر کس سري
در
جيب برد
عقده اي ديگر به کار مشکلم افزوده شد
در
سخن کي مي تواند شد سرآمد چون قلم؟
هر که
در
هر نقطه چون پرگار سرگردان نشد
لذت پرواز
در
يک دم تلافي مي کند
هر قدر سختي شرر
در
سنگ خارا مي کشد
در
به رويش مي شود چون غنچه باز از شش جهت
هر که پاي جستجو
در
دامن دل مي کشد
هر که صائب نفس را
در
حلقه فرمان کشيد
گردن شير ژيان را
در
سلاسل مي کشد
طره شمشاد را
در
خاک و خون خواهم کشيد
شانه پردستي
در
آن زلف پريشان مي کشد
هر که
در
زنجير آن مشکين سلاسل ماند ماند
عقده اي کز پيچ و تاب زلف
در
دل ماندماند
نقش را بر آب،
در
آتش بود نعل رحيل
حيرتي دارم که چون عکس رخش
در
ديده ماند؟
در
بساط زندگي از گرم و سرد روزگار
آه سرد و اشک گرمي
در
دل و درديده ماند
از هجوم اشک دل
در
چشم خونپالا نماند
در
قفس از جوش گل از بهر بلبل جا نماند
هر کجا خاري است
در
پيراهن من مي خلد
گرچه از چشم تر من خار
در
عالم نماند
در
بهار بي خزان حشر، با صدشاخ و برگ
سبز خواهد گشت هر تخمي که
در
گل کرده اند
کرده اند آنها که خود را
در
چمن گردآوري
سر چو شبنم
در
کنار آفتاب افکنده اند
از لبش آنها که خود را
در
شراب افکنده اند
خويش را از آب حيوان
در
سراب افکنده اند
نيست
در
روي زمين يک کف زمين بي انقلاب
وقت آنان خوش که
در
زير زمين خوابيده اند
جان علوي
در
تن سفلي چسان گيرد قرار؟
صيد وحشي چون شود آسوده
در
دام و کمند؟
سبز شد
در
دست مردم دانه تسبيحها
بس که
در
دوران ما از ذکر حق غافل شدند
نااميدي را به خود خواند به آواز بلند
جز
در
دل حلقه هر کس بر
در
ديگر زند
در
زمان عقد دندان و لب جان بخش تو
در
صدفها پيچ و تاب رشته گوهر مي زند
چون علم
در
راستي هر کس سرآمد گشته است
بي محابا غوطه
در
درياي لشکر مي زند
همتي
در
کار ما اي عارفان و عاشقان
بر
در
دل حلقه شوق سير کابل مي زند
از دل پرخون بود
در
گريه چشم من دلير
دخل دريا ابر را
در
خرج بي پروا کند
سر گراني لازم حسن است
در
هر صورتي
نقش شيرين تا چه خونها
در
دل خارا کند
مي کند تأثير
در
دلهاي سنگين اشک و آه
آب و آتش جاي خود
در
سنگ و آهن وا کند
شوق عالم گرد
در
جايي نمي گيرد قرار
ابر هر دم بال
در
صحراي ديگر وا کند
در
فضاي لامکان از غنچه خسبان بود دل
بال و پر چون
در
سپهر تنگ ميدان وا کند؟
مي تواند سرمه
در
کار سخن سنجان کند
هر که صائب بال شهرت
در
صفاهان وا کند
از عدالت نيست افکندن
در
آتش روز حشر
عود خامي را که خون
در
ديده مجمر کند
در
دل سخت تو را هم نيست، ورنه آه من
ريشه محکم
در
دل فولاد چون جوهر کند
دايه بيدرد شکر مي کند
در
شير من
شير مردي کو که آب تيغ
در
شيرم کند؟
در
تن خاکي چه بال و پر گشايد جان پاک؟
در
سفال تشنه چون نشو و نما ريحان کند؟
مور نتواند به گردش
در
نيام خاک گشت
هر که از جوهر
در
اينجا تيغ را عريان کند
چون کسي
در
دل خيال آن کمر پنهان کند؟
نيست ممکن رشته را کس
در
گهر پنهان کند
خارخاري هر که را
در
دل بود چون گردباد
ريشه هيهات است محکم
در
دل هامون کند
از صراحي گرد نان دارد کسي را
در
نظر
شاخ گل دستي که
در
گلزار بالا مي کند
عشق جا
در
سينه هاي تنگ پيدا مي کند
جاي خود را اين شرر
در
سنگ پيدا مي کند
آرزو
در
طبع پيران از جوانان است بيش
در
خزان هر برگ چندين رنگ پيدا مي کند
روي شرم آلود
در
گلزار جنت محرم است
گل
در
آن چاک گريبان جاي خود وا مي کند
ناخن جوهر شود
در
بيضه فولاد بند
در
دل آن خط چو ريحان جاي خود وا مي کند
از ترحم حسن جولان مي نمايد
در
نقاب
ساقي از بي ظرفي ما آب
در
مل مي کند
صفحه قبل
1
...
612
613
614
615
616
...
3359
صفحه بعد
25
50
100
درباره نوسخن