167906 مورد در 0.07 ثانیه یافت شد.

ديوان صائب

  • گرچه صائب مي چکد آب گهر از کلک من
    دام بتوان در غبار خاطرم در خاک کرد
  • مي تواند دست زد در دامن منزل چو راه
    هر که صائب چون خيال خود سفر در خانه کرد
  • گر گهر در آتش افتد، به که از قيمت فتد
    يوسف ما در چه کنعان بسر مي آورد
  • هر که افتاده است صادق در محبت همچو صبح
    در کنار از مهر عالمتاب گل مي آورد
  • لعل مي از جام زر در سنگ خارا مي خورد
    آدمي خون در تلاش رزق بيجا مي خورد
  • باده لعلي نهان در سنگ اگر گردد رواست
    در چنين عهدي که آدم خون آدم مي خورد
  • غير را در بزم خاص آن سيمتن مي پرورد
    يوسف ما گرگ را در پيرهن مي پرورد
  • رو سفيدي بود در کردار و عمر من تمام
    چون قلم از دل سياهي صرف در گفتار شد
  • نوبهار زندگي را در خزان از سر گرفت
    چون زليخا هر که در عشق جوانان پير شد
  • عافيت در روزگار و روشني در روز نيست
    کس نمي داند که روز و روزگاران را چه شد
  • در گشاد کار من هر کس سري در جيب برد
    عقده اي ديگر به کار مشکلم افزوده شد
  • در سخن کي مي تواند شد سرآمد چون قلم؟
    هر که در هر نقطه چون پرگار سرگردان نشد
  • لذت پرواز در يک دم تلافي مي کند
    هر قدر سختي شرر در سنگ خارا مي کشد
  • در به رويش مي شود چون غنچه باز از شش جهت
    هر که پاي جستجو در دامن دل مي کشد
  • هر که صائب نفس را در حلقه فرمان کشيد
    گردن شير ژيان را در سلاسل مي کشد
  • طره شمشاد را در خاک و خون خواهم کشيد
    شانه پردستي در آن زلف پريشان مي کشد
  • هر که در زنجير آن مشکين سلاسل ماند ماند
    عقده اي کز پيچ و تاب زلف در دل ماندماند
  • نقش را بر آب، در آتش بود نعل رحيل
    حيرتي دارم که چون عکس رخش در ديده ماند؟
  • در بساط زندگي از گرم و سرد روزگار
    آه سرد و اشک گرمي در دل و درديده ماند
  • از هجوم اشک دل در چشم خونپالا نماند
    در قفس از جوش گل از بهر بلبل جا نماند
  • هر کجا خاري است در پيراهن من مي خلد
    گرچه از چشم تر من خار در عالم نماند
  • در بهار بي خزان حشر، با صدشاخ و برگ
    سبز خواهد گشت هر تخمي که در گل کرده اند
  • کرده اند آنها که خود را در چمن گردآوري
    سر چو شبنم در کنار آفتاب افکنده اند
  • از لبش آنها که خود را در شراب افکنده اند
    خويش را از آب حيوان در سراب افکنده اند
  • نيست در روي زمين يک کف زمين بي انقلاب
    وقت آنان خوش که در زير زمين خوابيده اند
  • جان علوي در تن سفلي چسان گيرد قرار؟
    صيد وحشي چون شود آسوده در دام و کمند؟
  • سبز شد در دست مردم دانه تسبيحها
    بس که در دوران ما از ذکر حق غافل شدند
  • نااميدي را به خود خواند به آواز بلند
    جز در دل حلقه هر کس بر در ديگر زند
  • در زمان عقد دندان و لب جان بخش تو
    در صدفها پيچ و تاب رشته گوهر مي زند
  • چون علم در راستي هر کس سرآمد گشته است
    بي محابا غوطه در درياي لشکر مي زند
  • همتي در کار ما اي عارفان و عاشقان
    بر در دل حلقه شوق سير کابل مي زند
  • از دل پرخون بود در گريه چشم من دلير
    دخل دريا ابر را در خرج بي پروا کند
  • سر گراني لازم حسن است در هر صورتي
    نقش شيرين تا چه خونها در دل خارا کند
  • مي کند تأثير در دلهاي سنگين اشک و آه
    آب و آتش جاي خود در سنگ و آهن وا کند
  • شوق عالم گرد در جايي نمي گيرد قرار
    ابر هر دم بال در صحراي ديگر وا کند
  • در فضاي لامکان از غنچه خسبان بود دل
    بال و پر چون در سپهر تنگ ميدان وا کند؟
  • مي تواند سرمه در کار سخن سنجان کند
    هر که صائب بال شهرت در صفاهان وا کند
  • از عدالت نيست افکندن در آتش روز حشر
    عود خامي را که خون در ديده مجمر کند
  • در دل سخت تو را هم نيست، ورنه آه من
    ريشه محکم در دل فولاد چون جوهر کند
  • دايه بيدرد شکر مي کند در شير من
    شير مردي کو که آب تيغ در شيرم کند؟
  • در تن خاکي چه بال و پر گشايد جان پاک؟
    در سفال تشنه چون نشو و نما ريحان کند؟
  • مور نتواند به گردش در نيام خاک گشت
    هر که از جوهر در اينجا تيغ را عريان کند
  • چون کسي در دل خيال آن کمر پنهان کند؟
    نيست ممکن رشته را کس در گهر پنهان کند
  • خارخاري هر که را در دل بود چون گردباد
    ريشه هيهات است محکم در دل هامون کند
  • از صراحي گرد نان دارد کسي را در نظر
    شاخ گل دستي که در گلزار بالا مي کند
  • عشق جا در سينه هاي تنگ پيدا مي کند
    جاي خود را اين شرر در سنگ پيدا مي کند
  • آرزو در طبع پيران از جوانان است بيش
    در خزان هر برگ چندين رنگ پيدا مي کند
  • روي شرم آلود در گلزار جنت محرم است
    گل در آن چاک گريبان جاي خود وا مي کند
  • ناخن جوهر شود در بيضه فولاد بند
    در دل آن خط چو ريحان جاي خود وا مي کند
  • از ترحم حسن جولان مي نمايد در نقاب
    ساقي از بي ظرفي ما آب در مل مي کند