167906 مورد در 0.06 ثانیه یافت شد.

ديوان صائب

  • تا به کي چون جام مي عمرم به گردش بگذرد؟
    مدتي در پاي خم قصد اقامت مي کنم
  • گريه را بي طاقتي آموختن حق من است
    در دو مجلس قطره را همچشم طوفان مي کنم
  • نيست ناخن در کف و مشکل گشايي مي کنم
    کار عالم را به اين بي دست و پايي مي کنم
  • در دل است آن کس که از ناديدنش ديوانه ايم
    آن که ما را دربدر دارد به او همخانه ايم
  • به مي گرد ملال از چهره دل پاک مي کردم
    ز هر پيمانه اي خون در دل افلاک مي کردم
  • من آن بخت از کجا دارم که با او همسفر گردم؟
    زهي دولت اگر در رهگذارش پي سپر گردم
  • چنان باريک بين گرديده ام از عاقبت بيني
    که جوي شهد آيد در نظر چون نيش زنبورم
  • نمي سازد اجل از گفتگوي عشق خاموشم
    من آن طفلم که درس خويش در آدينه مي خوانم
  • ز بس که سينه ام از کينه جهان صاف است
    گمان برند که آيينه در بغل دارم
  • کمند زلف ترا چون به خويش رام کنيم؟
    به راه دام تو در خاک چند دام کنيم؟
  • از بخت شور در نمک آبم چو مغز تلخ
    مي روترش کند چو درآيد به شيشه ام
  • صد خنده واکشم ز تو تا ترک جان کنم
    در خون صد بهار روم تا خزان کنم
  • چون صبح بس که پرده دري ديده ام ز خلق
    ترسم که راز با دل شب در ميان نهم
  • خاکم که سينه ام هدف تير عالم است
    گردون نيم که با همه کس در کمان نهم
  • در کنار رحمت درياي بي پايان فتاد
    چون حباب آن کس که از قيد کلاه آمد برون
  • ز بس خون جگر مکتوب ما را داده رنگيني
    به جاي برگ گل در کار بلبل مي توان کردن
  • اگر ذوق شهادت تشنه جانان را امان بخشد
    چه خونها در دل بي رحم قاتل مي توان کردن
  • به تنهايي گل از وصل گلستان مي توان چيدن
    که بي شرمي است گل در پيش چشم باغبان چيدن
  • نمي آيي، نمي خواني، نمي جويي خبر از من
    خدا ناکرده در دل رنجشي داري مگر از من؟
  • به فکر از عقده افلاک نتوان کرد سر بيرون
    چرا در بيضه آرد مرغ زيرک بال و پر بيرون؟
  • در خامشي گريز ز گفتار، زان که هست
    آن گل به جيب ريختن، اين گل به سر زدن
  • قد همچو تير خود را به سجود حق کمان کن
    که به اين کليد بتوان در خلد باز کردن
  • جرات نگر که در قدح موم کرده ايم
    آن باده اي که هست بط مي کباب ازو
  • گر چه شمشير ترا سنگ فسان در کار نيست
    خواب سنگين را فسان تيغ مژگان کرده اي
  • پا چو مجنون جمع اگر در دامن صحرا کني
    مي تواني رام ليلي را ز استغنا کني