167906 مورد در 0.08 ثانیه یافت شد.

ديوان صائب

  • کم و بيش جهان در نيستي همسنگ مي گردد
    به دريا سيل الوان چون رسد يکرنگ مي گردد
  • برآي از قلزم افسرده امکان به چالاکي
    که در يک ساعت اينجا اشک نيسان سنگ مي گردد
  • به گمنامي قناعت کن دل روشن اگر خواهي
    که در چشم نگين عالم سياه از نام مي گردد
  • ز بس تلخ است کامم از حديث تلخ، حيرانم
    که چون با راستي ني را شکر در استخوان بندد
  • نه از تيشه است کوه بيستون را ناله و زاري
    شکوه حسن شيرين سنگ را در ناله مي آرد
  • مگردان صرف در تن پروري عمر گرامي را
    که عيسي را به گردون از زمين خر برنمي آرد
  • نهال قامت او کي مرا از خاک بردارد؟
    که چون نقش قدم افتاده اي در هر گذر دارد
  • منم کز سوختن دود از نهادم برنمي خيزد
    وگرنه هر کجا خاري است آهي در جگر دارد
  • ز نخوت تاج شاهان فتنه ها در زير سر دارد
    ازين باد مخالف کشتي دولت خطر دارد
  • براي ديگران صد گل گشايش بر جبين دارد
    به بخت چشم ما صد غنچه چين در آستين دارد
  • ز قرب شمع چون فانوس ايمن باشد از آفت؟
    که چون پروانه آتشپاره اي را در کمين دارد
  • کسي در خرمن ما تيره بختان ره نمي يابد
    مگر هم برق، شمعي پيش راه خوشه چين دارد
  • مگر شمشير او امروز آب تازه اي دارد؟
    که در هر بخيه زخمم زير لب خميازه اي دارد
  • ز هم باليني دل خواب در چشمم نمي گردد
    الهي هيچ کس سر بر سر بيمار نگذارد
  • (هلال عيد در قلب شفق داني چه را ماند؟
    چو شمشيري که از خون شهيدان رنگ مي گيرد)
  • دل بي دست و پاي من ازان مجلس چه گل چيند
    که آتش از برون بزم در پروانه مي گيرد
  • چه مشکل خوان خطي دارد سر زلف پريشانش
    که در هر حرف او صد جا زبان شانه مي گيرد!
  • ز فکر قامتي در دل خرامان شعله اي دارم
    که استغنا به صد شمع تجلي مي توانم زد
  • نه لاله (است) اين که پاي بيستون را در حنا دارد
    دل سنگ از براي ماتم فرهاد مي سوزد
  • نمي دانم چه خصمي با نواي بلبلان دارد
    که شبنم هر سحر در گوش گل سيماب مي ريزد
  • به جان خرسندي از جانان به آن ماند که يعقوبي
    دهد از دست يوسف را و در پيراهن آويزد
  • وطن بيت الحزن، اخوان به چشمش گرگ مي آيد
    عزيزي هر که را چون پير کنعان در سفر باشد
  • همان خشک است مژگان گر به خوناب دگر غلطد
    نگردد رشته تر چندان که در آب گهر غلطد
  • نيايد از لطافت در نظر آن پيکر سيمين
    مگر آن سرو سيم اندام صندل بر بدن مالد
  • ز تاب عارضت در چشم مجمر آب مي گردد
    بپوشان رخ که خون از ديده مجمر برون آمد