نوسخن
کتابخانه
فرهنگ واژگان
وزنیاب
بلبلزبان
جستجوی آزاد
جستجوی آزاد
جستجوی ابیات دارای همه عبارات
به ترتیب مطابقت
به ترتیب مطابقت
به ترتیب کتاب
راهنما
×
167906 مورد در 0.07 ثانیه یافت شد.
ديوان صائب
در
پاي گل به خواب شدن نيست از ادب
در
گلشني که سرو به يک پا ستاده است
در
کار عشق سعي به جايي نمي رسد
در
بحر دست و پا زدن از ناشناوري است
در
گلشني که نعل بهاران
در
آتش است
دامن ز هر چه هست، به جز خار، چيدني است
اي گل چه آفتي تو که از خون بلبلان
در
مهد غنچه بود ترا
در
نگار دست
چون ره کنيم
در
دل مشکل پسند تو؟
ما را که
در
حريم تو راه سلام نيست
بي برگ شو که عشرت روي زمين تمام
در
خانه اي است فرش که
در
وي گليم نيست
تخمي است دوستي که
در
آب و گل تو نيست
شمعي است روي گرم که
در
محفل تو نيست
محوم چنان که
در
دل تنگم اراده نيست
در
شيشه ام ز جوش پري جاي باده نيست
در
وصل از فراق چه داند چه مي کشم
هر کس که
در
وطن به غريبي فتاده نيست
خشک است اگر چه ديده ما دل ز خون پرست
در
شيشه هست باده اگر
در
پياله نيست
از دست کوته است، که
در
زير سنگ باد!
نخل قدش که جاي
در
آغوش ما نيافت
در
زير تيغ، قهقهه کبک مي زند
کوه غم تو
در
دل هر کس که جا گرفت
هر چند که
در
خانه ز آب است خرابي
در
ديده ما خانه بي آب خراب است
با صدق ز دوري مکن انديشه که
در
کيش
تيري که بود راست
در
آغوش نشان است
چشم تو چه خونها که کند
در
دل مردم
زان فتنه خوابيده که
در
زير سر اوست
هر چند که
در
رخنه دل گوشه نشين است
گردون يکي از حلقه به گوشان
در
اوست
در
پرده شب هر که مي ناب گرفته است
از دست خضر
در
ظلمات آب گرفته است
تيغ تو چو خون
در
رگ و
در
ريشه جان رفت
فولاد سبکسيرتر از آب که ديده است؟
مخمور ترا
در
دل مي، نشأه جان بخش
زهري است که پنهان شده
در
زير نگيني است
خام است شرابي که
در
او غلغله اي هست
پوچ است زميني که
در
او زلزله اي هست
زخمي است که الماس
در
او ريشه دوانده است
تا
در
دل مجروح، هوا و هوسي هست
راستي
در
سرو و خم
در
شاخ گل زيبنده است
قد خوبان راست بايد، زلف عنبر بار کج
هر فقيري که شود از
در
دل رو گردان
مي شود زود به دريوزه صد
در
محتاج
دور کن از دل هوس
در
پيرهن اخگر مپيچ
بگسل از طول امل، چون مار
در
بستر مپيچ
صد گل بي خار دارد
در
قفا هر زخم خار
در
طريق کعبه از خار مغيلان سرمپيچ
در
لحد با خود مبر زنهار اين مار سياه
نامه خود را بشو
در
بحر بي پايان صبح
در
دهان تنگ از غيرت زبان چرب تو
کرد شکر خواب را
در
قند بر بادام تلخ؟
چه خون که
در
دلم از آرزوي بوسه کند
در
آن زمان که کند سبز من لب از پان سرخ
دولت سر
در
هوايان را نمي باشد دوام
مي شود
در
جلوه اي از ديده پنهان گردباد
گوهري افتاده ديدم
در
ميان خاک راه
حال جان
در
ورطه آب و گلم آمد به ياد
در
مقام فيض، غفلت زور مي آرد به من
خواب من
در
گوشه محراب مي گردد زياد
اين جواب آن غزل صائب که مي گويد ملک
نور
در
ظلمت، سفيدي
در
سياهي مي تپد
در
خزان بي برگ ديدن گلستان را مشکل است
مرغ زيرک
در
بهاران سر به زير پر برد
در
بهاران سر چرا از بيضه بيرون آوريم؟
در
خزان چون سر به زير بال و پر خواهيم برد
در
جهان آب و گل هر کس به دل برد التجا
در
محيط پر خطر صائب به ساحل راه برد
در
قيامت مي شود شيرين، زبان
در
کام ما
تلخي بادام ما را شور محشر مي برد
در
دل شب دزد را جرأت يکي گردد هزار
خال او
در
پرده خط بيشتر دل مي برد
نکته ها درج است
در
هر صفحه رخسار گل
چون بر اين مجموعه
در
يک هفته بلبل بگذرد؟
چون تواند يافت صائب خويش را
در
خانقاه؟
جمع خود را هر که
در
ميخانه نتوانست کرد
اينقدر تمهيد
در
تعمير ما
در
کار نيست
مي توان ما را به گرد دامني آباد کرد
رفت
در
گنج گهر پايش چو ديوار يتيم
چون خضر هر کس که
در
تعمير ما امداد کرد
من که صائب
در
وطن حال غريبان داشتم
چون تواند درد غربت
در
دل من کار کرد؟
گرد کلفت بس که از دوران به روي من نشست
هر که رو آورد
در
من، روي
در
ديوار کرد
بس که
در
تمثال شيرين برد تردستي به کار
در
دل آيينه خون فرهاد شيرين کار کرد
پيش ازين از تنگ صنعت عشق فارغبال بود
کوهکن
در
عاشقي اين آب را
در
شير کرد!
دل
در
آن زلف کمندانداز خود را جمع کرد
کبک من
در
چنگل شهباز خود را جمع کرد
نيست
در
درياي بي آرام کشتي را قرار
چون توان
در
عالم ناساز خود را جمع کرد؟
با چنين نظمي که بر آيينه دل صيقل است
دام بتوان
در
غبار خاطرم
در
خاک کرد
سر برآورد از زمين
در
عهد ما بي حاصلان
تخم قاروني که موسي پيش ازين
در
خاک کرد
چون نترسد ديده من از غبار خط او؟
زلف صيادش
در
اينجا دام را
در
خاک کرد
صفحه قبل
1
...
611
612
613
614
615
...
3359
صفحه بعد
25
50
100
درباره نوسخن