167906 مورد در 0.07 ثانیه یافت شد.

ديوان صائب

  • يک سر زلف تو در چين و يکي ماچين است
    چشم بد دور ازان ملک که حدش اين است
  • چشم احسان ز بخيلان ترشروي مدار
    چه زني حلقه بر آن در که ز بيرون بسته است؟
  • راهزن نيست در آن دشت که من سيارم
    تا برون رفته ام از راه، مرا راه زده است
  • فغان که دولت پا در رکاب خوبي را
    دو چشم ظالم او صرف خواب کرد و گذشت
  • کم لاف ز همچشمي اش اي آهوي وحشي
    اين طرز نگه چشم تو در خواب نديده است!
  • گر آه برآرد ز دل هر دو جهان دود
    در پيش سيه مستي او دود کبابي است
  • جز نام تو بر لوح دلم هيچ رقم نيست
    در نامه ما يک سر مو سهو قلم نيست
  • غير از خدا که هرگز در فکر او نبودي
    هر چيز از تو گم شد وقت نماز پيداست
  • زلف مشکين تو سر در دامن محشر نهاد
    خط گستاخ تو لب را بر لب کوثر نهاد
  • آبروي جرم اگر اين است، در ديوان عفو
    عاصي از ناکرده بيش از کرده خجلت مي کشد
  • از چمن رفتي و گل با حسرت بسيار ماند
    چشم بلبل در پي آن طره دستار ماند
  • گريه ام در دل گره شد، ناله ام بر لب شکست
    واي بر قفلي که مفتاحش درون خانه ماند
  • از پشيماني سخن در عهد پيري مي زنم
    لب به دندان مي گزم اکنون که دندانم نماند
  • در تمناي لب او بوسه هاي آبدار
    مي پرستان بر لب جام و لب جو داده اند
  • وقت جمعي خوش که تخمي در ته گل کرده اند
    خاطر خود جمع از اميد حاصل کرده اند
  • گه لب لعلش دهد دشنام و گه تحسين کند
    هر نفس خود را به رنگي در دلم شيرين کند
  • داني از خارا بريدن مطلب فرهاد چيست؟
    مي کند مشقي که چون جا در دل شيرين کند
  • عقل کوته بين جدل با عشق سرکش مي کند
    بوريا چين جبين در کار آتش مي کند
  • داغ عاشق سازگاري کي به مرهم مي کند؟
    لاله اين باغ خون در چشم شبنم مي کند
  • در جنون عقل از سر ديوانه بيرون مي رود
    خانه چون شد تنگ، صاحبخانه بيرون مي رود
  • بي تو گر ساغر زنم خون در رگم نشتر شود
    بي دم تيغت اگر آبي خورم خنجر شود
  • مي شود شيطان پا بر جاي ديگر بهر نفس
    در جهان آفرينش هر چه عادت مي شود
  • مي تواني گنج ها از نقد وقت اندوختن
    گر تواني پاي خود چون کوه در دامان کشيد
  • در رکاب برق دارد پاي، ابر نوبهار
    صاف و درد خاک را چون لاله يک ساغر کنيد
  • چرا معشوق عاشق پيشه من در دل شبها
    به گرد خود نمي گردد، به پاي خود نمي افتد