167906 مورد در 0.07 ثانیه یافت شد.

ديوان صائب

  • زبان در کام کش تا خامشان را همزبان بيني
    بپوشان چشم تا پوشيده رويان را عيان بيني
  • سير گلشن بي دماغان را نمي آرد به حال
    سايه گل مي کشد در خون دل آزرده را
  • پيش رويش چون کنم منع از گرستن ديده را؟
    چون کنم در شيشه اين سيماب آتش ديده را؟
  • در دل من نقش چون گيرد، که با خود مي برد
    شوخي عکس تو دام جوهر آيينه را
  • عارفان را کنج تنهايي بود باغ و بهار
    در خم خالي چو مي مي جوشد افلاطون ما
  • (سپندي شد عقيق صبر در زير زبان ما را
    به داغ تشنگي تا چند سوزي زان لبان ما را؟)
  • هدف از تير باران سينه پر رخنه اي دارد
    خطر بسيار باشد در کمين گردن فرازي را
  • مرا با حسن روزافزون او عيشي است بي پايان
    که در هر ديدني مي گيرم از سر عشقبازي را
  • مکن در عشق منع ديده بيدار ما ناصح
    به خواب از دست نتوان داد ذوق پادشاهي را
  • نگه دارد خدا آن سيمتن را از گزند ما!
    که اخگر در گريبان دارد آتش از سپند ما
  • نه گوشه کلاه و نه زلف و نه توبه ايم
    خوبان چه بسته اند کمر در شکست ما؟
  • امشب که آمده است به کف سيب آن ذقن
    خالي است جاي شيشه مي در کنار ما
  • مي کند کار نمک درمي، تکلف در سلوک
    خانه را پاک از تکلف کن دگر مهمان طلب
  • گر چنين افسون غفلت پنبه در گوشم نهد
    کاسه سر را خطر از خواب سنگين من است
  • (داغ دارد بلبلان را شعله آواز من
    شاخ گل در خون ز مصرع هاي رنگين من است)
  • در غلط مي افکند هر دم سپند بزم را
    عکس رخسارت ز بس آيينه را افروخته است
  • دل به دام زلف آن مشکين کمند افتاده است
    مرغ بي بال و پري در کوچه بند افتاده است
  • کيست مجنون تا بود در ناتواني همچو من؟
    سايه دامن مکرر تيشه ام بر پا زده است!
  • گل ز تيغ غمزه اش در خاک و خون غلطيده است
    چشم خورشيد از غبار خط او ترسيده است
  • گفتم از دنيا فشانم دست در پايان عمر
    حرص پيري از عصا دست مرا بر چوب بست
  • از تپيدن دور کرد از خود دل بي تاب من
    غير تير او مرا هر کس که در پهلو نشست
  • خوشدلي فرش است در هر جا شراب و ساز هست
    غم نگردد گرد آن محفل که غم پرداز هست
  • تا خيال زلف او ره در دل ديوانه داشت
    از پر و بال پري جاروب اين ويرانه داشت
  • مي شکست از خون من دايم خمار خويش را
    چشم مخموري که در هر گوشه صد ميخانه داشت
  • در محبت کام نتوان بي دل خونخواره يافت
    غنچه خونها خورد تا چون گل دل صدپاره يافت