167906 مورد در 0.07 ثانیه یافت شد.

ديوان صائب

  • از سينه صد چاک خود صائب شکايت چون کند؟
    بر قدر روزن مي فتد خورشيد در هر خانه اي
  • من همان روز که دل را به سر زلف تو بستم
    دست در خون جگر شستم از اميد رهايي
  • سالها خانه نشين گشت به اميد تو صائب
    چه شود يک ره اگر از در انصاف درآيي؟
  • مي گشايد ذکر بر رويت در الله را
    نيست جز اين حلقه ديگر حلقه آن درگاه را
  • خط مشکين خواست عذر آن عذار ساده را
    سرمه اي در کار بود اين چشم برف افتاده را
  • بيخودي فرش است در چشم و دل بي تاب ما
    چون ره خوابيده بيداري ندارد خواب ما
  • به گلشن چون روي، بنما به گل چاک گريبان را
    در باغ نوي بگشاي بر رو عندليبان را
  • کشيد آن سنگدل از دست من زلف پريشان را
    که سازد کعبه در ايام موسم جمع دامان را
  • مصيبت مي کند بر دل گوارا زهر مردن را
    در آتش مي نهد داغ عزيزان نعل رفتن را
  • بلايي نيست چون دل واپسي جانهاي روشن را
    که مي گردد گره در رشته سنگ راه، سوزن را
  • بخيل دوربين زان مي کند وحشت ز صحبت ها
    که چون اعداد، رجعت در کمين دارد ضيافت ها
  • چو ساخت قد ترا حلقه عمر پا به رکاب
    اشاره اي است که بر در زن از جهان خراب
  • عمر چون از چل گذشت از وي وفاجستن خطاست
    در نشيب از آب خودداري طمع کردن خطاست
  • در کهنسالي ز نسيان شکوه کفر نعمت است
    هر چه از دل مي برد ياد جواني رحمت است
  • حاصل دنيا و بال جان فارغبال توست
    هر چه در کشتي شکستن با تو ماند آن مال توست
  • بس که بر آن پيکر سيمين قبا چسبيده است
    هر که او را در قبا ديده است، عريان ديده است!
  • بي حيا گر غوطه در گوهر زند بي مايه است
    شرم روي نيکوان را بهترين پيرايه است
  • نغمه شيرين در مذاقم بي شراب تلخ نيست
    زاهد خشکي است ساز آنجا که آب تلخ نيست
  • دل به صحبت ذوق خلوت ديده را در بند نيست
    اين نهال خوش ثمر را حاجت پيوند نيست
  • در چمن چون باغدار لاله گون خود گذشت
    غنچه گل از سر يک مشت خون خود گذشت
  • بعد سالي در گلستان جلوه اي گل کرد و رفت
    خنده اي بر بي قراري هاي بلبل کرد و رفت
  • از دعا در صبح کام دل توان آسان گرفت
    دست خود بوسيد هر کس دامن پاکان گرفت
  • مرا در چاه چون يوسف وطن از مکر اخوان است
    برادر گر پيمبرزاده باشد دشمن جان است
  • هر سر موي تو در کاوش دل مژگان است
    خط ريحان تو گيرنده تر از قرآن است
  • دل دگربار در آن زلف دو تا افتاده است
    چشم بد دور که بسيار بجا افتاده است