167906 مورد در 0.07 ثانیه یافت شد.

ديوان صائب

  • ز وعده اي که دلت را خبر نبود ازان
    چه خون که در دلم از انتظار خود کردي
  • درين دو هفته که گل مي توان ز روي تو چيد
    در وصال چه بر روي دوستان بندي؟
  • زبان شکر تو چون سبزه در ته سنگ است
    ولي به وقت شکايت دو صد زبان داري
  • دگر چه شد که ز حالم خبر نمي گيري
    ز بوسه نام مرا در شکر نمي گيري
  • اگر چه چون خط پرگار مي روي به کنار
    به دل چو نقطه پرگار در ميان باشي
  • به محفلي که رخ از باده لاله زار کني
    چه خون که در دل بي رحم روزگار کني
  • شود نهفته مه از ديده در مهي دو سه روز
    تو ماه ماه ز منزل بدر نمي آيي
  • به من ز جوش طرب همچو آب روشن شد
    که هست در دل پر خون من دلارايي
  • اي آن که دل به ابروي پيوسته بسته اي
    غافل مشو که در ته طاق شکسته اي
  • اي آن که دل به دولت بيدار بسته اي
    در راه برق، سد خس و خار بسته اي
  • سازي روان ز هر مژه صد کاروان اشک
    گر وا کنند آنچه تو در بار بسته اي
  • نه حرف مي زني، نه نگه مي کني، نه ناز
    بر من در اميد به يکبار بسته اي
  • خضر رهي و پشت به ديوار داده اي
    آيينه اي، چه سود که در گل نشسته اي
  • در کعبه اي و پشت به محراب کرده اي
    هم محملي به ليلي و غافل نشسته اي
  • کوري نمي رود به عصاکش برون ز چشم
    خود خوب شو، چه در پي خوبان فتاده اي؟
  • از روي ناز تا به لب خود رسانده اي
    خونها ز باده در جگر جام کرده اي
  • کي آب مي خورد دلش از جام زرنگار؟
    در وقت تشنگي به دو دست آب خورده اي
  • عبرت ز شانه و دل صد چاک او بگير
    در دودمان زلف چه چون شانه مانده اي
  • همراه توست رزق به هر جا که مي روي
    در گوشه قفس چه پي دانه مانده اي؟
  • چون آب در لباس گل و خار بوده اي
    اي يار ساده رو تو چه پرکار بوده اي
  • اي دل که در هواي خط و زلف مي پري
    آخر کدام دانه ازين دام چيده اي؟
  • اي غنچه لب که سر به گريبان کشيده اي
    در پرده اي و پرده عالم دريده اي
  • در پله غرور تو دل گر چه بي بهاست
    ارزان مده ز دست که يوسف خريده اي
  • از اهل فکر باش که با دورباش فکر
    هم در ميان مردم و هم بر کناره اي
  • اي باده اي که خم ز تو بشکافت چون انار
    در قيد شيشه خانه دلها چگونه اي؟