167906 مورد در 0.07 ثانیه یافت شد.

ديوان صائب

  • درين وادي به آهو چشمي افتاده است کار من
    که در عين رميدن ساکن و رام است پنداري
  • ز بي دردي به زير سايه گل عندليب من
    دل آزاده اي دارد که در دام است پنداري
  • زبان هر چند بي انديشه در گفتار نگشايم
    سخن بر لب مرا طفل و لب بام است پنداري
  • نگه دارد خدا از چشم بد، رعناييي دارد
    که بر روي زمين در خانه زين است پنداري
  • ازان رخسار عالمسوز در دل آتشي دارم
    که هر مو بر سر من شمع بالين است پنداري
  • نپردازد به خار پاي خود از بي دماغي ها
    ز شبنم چشم گل در راه گلچين است پنداري
  • ز بس نازک شده است از گريه صائب پرده چشمم
    نگه در ديده من خواب سنگين است پنداري
  • مده در گوش خود ره گفتگوي اهل غفلت را
    که مي گردد ازين افسانه مست خواب بيداري
  • نسيم بي ادب را مي نهادم بند بر گردن
    سر اين طوق اگر مي بود در دست من اي قمري
  • چرا زنگ کدورت از تو دارد سرو در خاطر؟
    ز خاکستر اگر آيينه گردد روشن اي قمري
  • نداند سرو موزون از کدامين رخنه بگريزد
    چو گردد کلک صائب جلوه گر در گلشن اي قمري
  • تويي در ديده ام چون نور و محرومم ز ديدارت
    نمي دانم ز نزديکي کنم فرياد يا دوري
  • نظربازان ازان باشند گه ديوانه گه عاقل
    که در يک کاسه دارد چشم او مستي و مستوري
  • ز حد خويش پا بيرون منه تا ديده ور گردي
    که بينايي شود در خانه خود کور را کوري
  • گره در سينه هر کس که باشد گوهر رازي
    بود هر تاري از پيراهن او خار ناسازي
  • مکن در دل گره راز محبت را که مي گردد
    صدف را گوهر سيراب سيل خانه پردازي
  • از موج گريه ما بر فلک اختر کند بازي
    ز شور قلزم ما در صدف گوهر کند بازي
  • ز زور باده من شيشه گردون خطر دارد
    به کام دل چسان اين باده در ساغر کند بازي؟
  • مرا چون اشک هر سو مي دواند چشم پر کاري
    که هر مژگان او در عالم ديگر کند بازي
  • به بازي بازي از من مي برد دل طفل بي باکي
    که گر افتد رهش در دامن محشر کند بازي
  • ز سوز جان کف خاکستري گرديد آخر دل
    سپندي تا به کي در عرصه مجمر کند بازي؟
  • چنان آيينه دل را زنم بر سنگ بي رحمي
    که دل در سينه گردون بدگوهر کند بازي
  • چه بال و پر گشايد دل به زير آسمان صائب؟
    چسان در خانه تنگ صدف گوهر کند بازي؟
  • چه در طول امل از حرص بي باکانه آويزي؟
    به اين زلف پريشان هر نفس چون شانه آويزي
  • ز آغوش پدر هم ياد کن اي بي خبر گاهي
    چه در دامان مادر اينقدر طفلانه آويزي؟