نوسخن
کتابخانه
فرهنگ واژگان
وزنیاب
بلبلزبان
جستجوی آزاد
جستجوی آزاد
جستجوی ابیات دارای همه عبارات
به ترتیب مطابقت
به ترتیب مطابقت
به ترتیب کتاب
راهنما
×
167906 مورد در 0.07 ثانیه یافت شد.
ديوان صائب
آنقدرها که نگاه است ز مژگان
در
پيش
از غزالان دل رم کرده من
در
پيش است
به که
در
دام و قفس سر به ته بال کشد
بلبلي را که تماشاي چمن
در
پيش است
مژه بر هم نزند
در
دل شبهاي دراز
شانه اي را که سر زلف سخن
در
پيش است
دارد از حلقه خود نعل
در
آتش شب و روز
بس که
در
صيد دل آن زلف چليپا گرم است
باش با قد دو تا حلقه اين
در
صائب
که مراد دو جهان
در
خم اين چوگان است
خط نارسته که
در
لعل لب جانان است
همچو زهري است که
در
زير نگين پنهان است
معني بکر که
در
پرده غيب است نهان
بي تکلف همه شب تنگ
در
آغوش من است
هر که صائب نکشد
در
دل خود آتش حرص
گر چه
در
باغ بهشت است جهنم با اوست
عشق فارغ ز غم و درد گرفتاران نيست
رخنه
در
سينه هر کس که فتد
در
دل اوست
در
کف هر که بود ساغر مي، خاتم ازوست
هر که
در
عالم آب است همه عالم ازوست
اي که
در
کعبه خبر از دل ما مي گيري
روزگاري است که
در
دير مغان افتاده است
دل چرا از خط مشکين تو
در
هم باشد؟
که ز هر حلقه،
در
باغ نوي باز شده است
هر که
در
بزم مي آن چهره خندان ديده است
در
دل آتش سوزنده گلستان ديده است
مي حرام است
در
آن بزم که هشياري هست
خواب تلخ است
در
آن خانه که بيماري هست
در
خزان هم گلش از بار نريزد صائب
هر رياضي که
در
او مرغ خوش الحاني هست
هر که را مي نگرم نعل
در
آتش دارد
نقطه
در
دايره شوق تو پا بر جا نيست
لنگر عقل به دست آر که
در
عالم آب
آنقدر موج خطر هست که
در
دريا نيست
در
قناعت لب خشک و مژه پر نم نيست
عالمي هست درين گوشه که
در
عالم نيست
هر چه
در
خاطر او مي گذرد مي دانم
با چنين قرب، به خاک
در
او بارم نيست
رشته نسبت ما و تو رسا افتاده است
گرهي نيست
در
آن زلف که
در
کارم نيست
مي توان ديد ز سيما گهر هر کس را
چيست
در
سينه مکتوب که
در
عنوان نيست؟
چه زر و سيم که
در
فقر نکرديم تلف
فقر گنجي است که
در
زير زمين پنهان نيست
گر چه نم
در
جگر و
در
دل تنگم خون نيست
مژه ام چشم به راه مدد جيحون نيست
نه همين لاله و گل نعل
در
آتش دارند
خار خار تو نهان
در
جگري نيست که نيست
نيست ممکن که تراود سخن از من صائب
در
حريمي که
در
او چشم سخن سازي نيست
روح
در
جسم من از شوق ندارد آرام
در
گهر آب من از قطره زدن خالي نيست
تا مگر دولت ناخوانده درآيد از
در
چشم چون حلقه شب و روز به
در
بايد داشت
اي بسا سر که به ديوار زند از غفلت
آن که
در
خانه تاريک
در
از يادش رفت
دل رميده ما از نظاره
در
پيش است
ز شوخي آتش ما از شراره
در
پيش است
نظاره تابع ميل دل است
در
معني
ز دل اگر چه به ظاهر نظاره
در
پيش است
ز روي سخت چو آهن توان به کام رسيد
که خرده
در
کف ممسک، شرار
در
سنگ است
چه شد ز باده اگر شيشه غوطه زد
در
لعل؟
همان
در
آينه پاک شيشه گر سنگ است
بلند نام نگردد کسي که
در
وطن است
ز نقش ساده بود تا عقيق
در
يمن است
فغان که نرم شد جان سخت ما صائب
به بوته اي که
در
او سنگ
در
گداختن است
هما ز سايه من غوطه مي خورد
در
نيش
ز بس که نيش ملامت
در
استخوان من است
اثر ز جنت دربسته
در
جهان گر هست
ازان کس است که بر روي خلق
در
بسته است
چه خستگي است که
در
چشم ناتوان تو نيست؟
چه دلخوشي است که
در
گوشه دهان تو نيست
اگر چه صد
در
توفيق باز شد صائب
گداي ما ز
در
دل به هيچ باب نرفت
خاري است غم که
در
دل ما ريشه کرده است
ماري است پيچ و تاب که
در
آشيان ماست
خاک به سر، که چوب عصا
در
ره طلب
يک گام پيشتر ز تو
در
استقامت است
جاي دو مغز
در
ته يک پوست بيش نيست
در
تنگناي چرخ دو تن بي نهايت است
هر حلقه اي که نيست
در
او ذکر حق بلند
در
چشم ما به حلقه ماتم برابرست
گويا نسيم راه
در
آن زلف يافته است
کز پيچ و تاب، رشته جان
در
کشاکش است
صائب اگر چه غوطه
در
آب گهر زند
از پيچ و تاب، رشته همان
در
کشاکش است
صائب که ياد مي کند از اشک تلخ ما؟
در
قلزمي که آب گهرها
در
او گم است
در
هر دلي که ريشه کند پيچ و تاب عشق
پيوسته همچو زلف، سرش
در
کنار اوست
چون لاله برگ عيشي اگر هست
در
جهان
در
پرده دلي است که داغ و کباب توست
از خط اگر چه حسن تو شد پاي
در
رکاب
بيهوشيم ز باده پا
در
رکاب توست
زين پيش زلف
در
خم دل بود و اين زمان
هر جا دلي است
در
خم زلف چو شست توست
راهي به حق ز هر دل
در
خون نشسته است
اين
در
به روي گبر و مسلمان نبسته است
صفحه قبل
1
...
610
611
612
613
614
...
3359
صفحه بعد
25
50
100
درباره نوسخن