167906 مورد در 0.07 ثانیه یافت شد.

ديوان سنايي

  • در چشمت اي رفيقک اي خام قلتبان
    برتر ز سرومان همي آيد حشيش تو
  • آن به که در هجاي تو از تو بنگذرم
    تصحيف معني لقب تو بريش تو
  • اي چو ماهي نشسته در خرگاه
    وز تو خرگاه چون سپهر از ماه
  • بر ظاهر خود نقش شريعت بگشادم
    در باطن خود حرف حقيقت بسترده
  • در آرزوي کوي خرابات همه سال
    اول قدم از راه خرابي بسپرده
  • گر کسان گرسنه گرد تو در
    همه با گوشت مرغ خو کرده
  • اين چه قرنست اينکه در خوابند بيداران همه
    وين چه دورست اينکه سرمستند هشياران همه
  • در لباس مصلحت رفتند رزاقان دهر
    بر بساط صايبي خفتند طراران همه
  • در لحد خفتند بيداران دين مصطفا
    بر فلک بردند غيو و نعره ميخواران همه
  • غارتي را عادتي کردند بزازان ما
    در دکان دارند ازين معني به خرواران همه
  • شغل سرهنگان دين از مرد متواري مجوي
    سيرت ابرار را در طبع اضراري مجوي
  • از هواي فقر مردان کاخ فغفوري مخواه
    در سراي سوز سلمان تخت جباري مجوي
  • در ميان دوکدان لاف هر تردامني
    نيزه و گرز و کمان و تير عياري مجوي
  • خار پاي راه درويشان آن درگاه را
    در کف دست عروس مهد عماري مجوي
  • گرد طاووسان دين گرد و بمان اوباش را
    در دهان زاغ پيسه مشک تاتاري مجوي
  • تا کي اندر راه دين با نفس دمسازي کني
    بر در ميدان اين درگاه طنازي کني
  • کوزه و ابريق برداري و راه کج روي
    جامه صديق در پوشي و غمازي کني
  • تا ما ز پي تنقيت و تقويت او
    در صورت رستم شده از صورت حيزي
  • در واسطه خازن و نقاش بدين شکر
    با جان مترنم شده نيروي تميزي
  • در کارگه و بارگه حکم و فنا يافت
    جان و دل ما از دو سماعيل غميزي
  • اي در دل ما چو جان گرامي
    وي همچو خرد به نيکنامي
  • تو مستي زان نياري رفت در بازار عشاقان
    اگر زر بوديي بر سنگ صرافان پديدستي
  • وگر عاجز سنايي نيستي در دست نااهلان
    ز سر سامري عالم پر از پيک و بريدستي
  • مکن در جهان زندگاني چنانک
    جهاني به مرگ تو دارند راي
  • گر زهره به چرخ دويم آيد عجبي نيست
    در ماتم طبع طرب افزاي معزي
  • در نحو وزن افعل لاينصرف بود
    نام تو احمدست به ميزان افعلي
  • گوگرد سرخ خواست ز من سبز من پرير
    در پيشش ار نيافتمي روي زردمي
  • تا ديده چون نرگس ما بيني در خاک
    از خون دل ما شده چون لاله ستاني
  • تا قامت چون تير مرا بيني در گل
    چفته شده و خشک چو بي توز کماني
  • نان پيش فرست از پي آن کامدگان را
    آبيست درين در ز پي دادن ناني
  • اي پير همان کن تو که ما روز جواني
    حقا که در اين بيع نکرديم زياني
  • کز بهر تو يک روز همين بانگ برآيد
    در گوش عزيزانت که بيچاره فلاني
  • اندر اين رسته رستگاري کن
    تا در آن رسته رستگاري بوي
  • خنصر وسطي اين دو انگشت است
    هر دو از بهر نفس در تک و پوي
  • آنگه که مادر تو ترا داشت در شکم
    هر ساعتي ز رنج زمين را بکنديي
  • در ده مي اسوده که امروز برآنيم
    کاسباب خرد را به مي از پيش برانيم
  • تا آن خورد اندوه که از دوست بماندست
    ما در بر معشوق به اندوه چه مانيم
  • سرمايه عيشند چو بر جام برآيند
    پيرايه نازند چو در خدمت يارند
  • از چشمه پيکان به کمان آب برانند
    در آتش شمشير به صف دود برارند
  • المنة لله تعالي که ازيشان
    در لشکر سلطان عجم بيست هزارند
  • در قلزم اگر بنگرد از ديده همت
    از روي بزرگي نشمارد به غديرش
  • آن خواجه که در قالب اقبال روان اوست
    نزد عقلا تحفه اسرار نهان اوست
  • پيداست به رادي و نهان از کرم خويش
    در عالم پيدايي پيدا و نهان اوست
  • در محفل پيران و جوانان به لطافت
    با تجربت پير و به اقبال جوان اوست
  • آن کس که نداند که جهان بر چه نمودست
    در عاجل امروز نمودار جنان اوست
  • در مجلس عشرت ز لطيفي و ظريفي
    خورشيد شکر پاش و مه مشک فشان اوست
  • در عقد محاسب چو ببيني دل و کونش
    دل عقد نود باشد و کون عقد ثلاثين
  • از همت عاليت سزد در همه وقتي
    پاي تو سر اوج زحل را شده گرزن
  • آوازه در افتاد به هر جا که به يک شعر
    امروز چنين داد فلاني به سنايي
  • چونان که تو در دايره چرخ نگيني
    بر چشمه خور نام تو چون نقش نگين باد
  • در عالم جان و خرد آثار بزرگي
    چون گوهر خورشيد جهانتاب مبين باد
  • دردم که باشد در جهان باغم نماند جاودان
    روزي سرآيد اندهان الصبر مفتاح الفرج
  • جاني کمال يافته در پرده شما
    وانگه شما حديث تن مختصر کنيد
  • بر بام هفتمين فلک بر شويد اگر
    يک لحظه قصد بستن اين پنج در کنيد
  • با خصم اعتقاد زبانش چو تيغ بود
    در راه اجتهاد گمانش چو تير بود
  • در قبض و بسط لطف سياست به راه دين
    چون مرکز محيط و هواي اثير بود
  • چون ديد کين سراي نيرزد به نيم جو
    زان چون خران عصر نشد در جوال او
  • در عالم نجات خراميد و باز رست
    از ننگ نفس ناطقه و قيل و قال او
  • در پيش فر سايه حکم آمده به عشق
    او را هماي خوانده و خود استخوان شده
  • اي بوده حبس در قفس طبع وز خرد
    ناگه قفس شکسته و زي آشيان شده
  • هر مشکلي که بوده ترا در سراي عشق
    بي طمطراق عقل فضولي عيان شده
  • در شاهراه حکم الاهي به دست عجز
    ببريده پاي و کنده سر اختيار خويش
  • اي شاخ نو شکفته که از بيم چشم بد
    ناگه نهاده در شکم خاک بار خويش
  • ديريست تا ز مرگ تو در عالم قضا
    گشت زمانه گشت پشيمان ز کار خويش
  • گر دلت خون شود چه شود کان بزرگ را
    در خردگي به خون جگر پروريده اي
  • شمسه دنيا و شمس دين ز تاثيرش منير
    آنکه چون شمسش نيابي در همه عالم نظير
  • آب حلمش در گران رفتن بگريد بر فرات
    آتش خشمش ز کم سوزي بخندد بر جحيم
  • همتت را در نيابد گر فلک گردد بساط
    فکرتت را برنتابد گر جهان گيرد سوال
  • بوي عنبر همتک اخلاق خوشبوي تو شد
    بار شکر همره الفاظ در بار تو باد
  • افسر زرين همي بر تارک نرگس نهد
    گوشوار زمردين در گوش سيسنبر کشد
  • از پي آن تا ببيند چهره شاهد درو
    چادر سيمابگون در روي نيلوفر کشد
  • گرچه نا ممکن بود ليکن به خاطر در حساب
    نيمه پنجش صحيح بيست را مکسور کرد
  • در هواي ربع مسکون شيمت انصاف او
    باز را هنگام کوشش دايه عصفور کرد
  • در حساب او آن تفحص کرد کز روي وقوف
    نيست نامعلوم رايش جمع و تفريق هبا
  • عاقل از غافل جدا کردن ندانست ايچ کس
    تا نيامد در ميان کلکش چو خط استوا
  • اي که از همت وراي چرخ اعظم گاه تست
    کيمياي خواجگي در بندگي درگاه تست
  • آفتاب اندر فلک شاگرد ذهن و راي تست
    مشتري در حسرت رخساره چون ماه تست
  • گام در ميدان کام خويش زن مردانه وار
    خوش خور و منديش چون اقبال نيکوخواه تست
  • با نفاذ حکم خود چون نامه در عنبر زني
    گرد تقدير فنا صد سد اسکندر زني
  • اختران را نيست آبي با تو کاندر زيرکي
    گر بخواهي خاک در چشم هزار اختر زني
  • بي سخن گردد زبانها در دهنها چون بروز
    آتش اندر گوهر تيغ زبان آور زني
  • بر دم ماهي بدوزي در زمان شاخ بره
    گر سنايي روز کين بر چرخ پهناور زني
  • تات گاهي چرخ چون ناهيد بيند در طرب
    تات گاهي دهر چون بهرام بيند با حسام
  • خاصه بهر خلعت ذات ترا بود آنکه زد
    علم تقدير ازل در عالم صورت علم
  • از براي خدمتت بود آنکه آمد در وجود
    از براي رتبتت بود آنکه رفت اندر عدم
  • در شگفتي مانده بودم کين تبه کردن چراست
    اين رقمهاي چنين شايسته را از باد رم
  • اي سنايي بگذر از جان در پناه تن مباش
    چون فرشته يار داري جفت اهريمن مباش
  • همچو طوطي هر زماني صدره ديبا مپوش
    پيش ناکس همچو قمري طوق در گردن مباش
  • کفر و ايمان هر دو از راهند جانان مقصدست
    بر در کعبه حديث عقبه شيطان مکن
  • چون عطارد گر نخواهي هر زماني احتراق
    چون بنات النعش جز در گرد خود جولان مکن
  • دي در آن تصنيف خواجه ساعتي کردم نظر
    لفظها ديدم فصيح و نکته ها ديدم غور
  • عالمي آمد به چشم من مزين وندر او
    لشکر تازي و دهقان در جدل با يکدگر
  • گرت بايد تا بماني در صفات خود ممان
    ور بخواهي تا نيفتي گرد خود جولان مکن
  • در قبيله عاشقي آيين و رسم قبله نيست
    گر قبولي خواهي اينجا قبله آبادان مکن
  • اي سنايي دم درين عالم قلندروار زن
    خاک در چشم هوسناکان دعوي دار زن
  • گر ز چاه جاه خواهي تا برآيي مردوار
    چنگ در زنجير گوهردار عنبربار زن
  • آفتاب از طارم نيلوفري در عاشقي
    از براي راه و رويش رنگ نيلوفر گرفت
  • آسمان دانست چندين گه که هست ارواح را
    اين چنين دردي در اجزاي چنين خاکي دفين
  • تا تو سلماني دگر گشتي مرا در مدح تو
    بوذر ديگر همي خواند کرام الکاتبين
  • هست در نفس طبيعي روح حيوانيت را
    از براي قرب حق هر لحظه قرباني دگر