167906 مورد در 0.06 ثانیه یافت شد.

ديوان صائب

  • چند از تيغ شهادت جان خود داري دريغ؟
    تا به کي ضبط نفس در چشمه حيوان کني؟
  • عارفان در انجمن خلوت کنند از خلق و تو
    خلوت خود را ز فکر پوچ محفل مي کني
  • عاشق سيم و زري چندان که خون خويش را
    بر اميد خونبها در کار قاتل مي کني!
  • تا نگرديده است گرد کاروان غايب ز چشم
    پاي نه در راه صائب چند دل دل مي کني؟
  • بد نکردم چون تويي را برگزيدم از جهان
    خاک عالم را چرا در ديده من مي کني؟
  • غور کن در بحر هستي تا گهر آري به کف
    ورنه با دست تهي چون کف ازين دريا شوي
  • ره به آدم گرچه يک گام است از راه نسب
    ره ترا بسيار در پيش است تا آدم شوي
  • از تو بيرون نيست هر نقشي که در نه پرده هست
    از لباس زنگ چون آيينه گر عريان شوي
  • شکوه اي دارم به شرط آن که پنهان بشنوي
    پيش ازان کز من خبر در کافرستان بشنوي
  • نيست چون در سر خرد، دستار بر سر گو مباش
    مي شود مستغني از سرپوش چون شد خوان تهي
  • مي رود فکر برون رفتن ز دل اقبال را
    گر در ارباب دولت گردد از دربان تهي
  • رفت بر باد فنا در يک نفس عمر حباب
    اين سزاي آن که از دريا کند پهلو تهي
  • از هدف چون تيغ کج رزق تو خاک تيره است
    در طلب افتان و خيزان تا تو چون گرد رهي
  • ز خاک نرم گردد نخل را نشو و نما افزون
    نمايد حسن را سرکش تحملهاي پي در پي
  • توکل کن که شد از سنگ طفلان روزي مجنون
    مسلسل همچو زنجير از توکلهاي پي در پي
  • مياور بر زبان حرفي که نتواني شنيد آن را
    که در کهسار باشد هر سوئالي را جواب از پي
  • حديث راست در يک دم کند آفاق را روشن
    که مي دارد لواي صبح صادق آفتاب از پي
  • نفس نشمرده کردم صرف در کار سخن صائب
    ندانستم که اين عقد گهر دارد حساب از پي
  • دماغ سير و دورم نيست چون پيمانه و مينا
    مرا در پاي خم چون خشت خم آرام بايستي
  • قدم بيرون منه از پيروي گر عافيت خواهي
    که در دنبال داري صد بلا گر راهبر داري
  • در جنت به رويش بي تکلف واکند رضوان
    گشايد هر که آن گل پيرهن را از قبا بندي
  • گره در کار من افتاد از تنگ دهان او
    نمي شد کار بر من تنگ اگر او را دهان بودي!
  • من آن روزي که چون شبنم عزيز اين چمن بودم
    تو اي باد سحرگاهي کجا در بوستان بودي؟
  • نهشتي گرد راه از خود بشويد يوسف ما را
    تو اي گرد کسادي در پي اين کاروان بودي
  • چو مجنون خانه اي در دامن صحرا هوس دارم
    که غير از گردباد آنجا نيايد هيچ دياري