167906 مورد در 0.07 ثانیه یافت شد.

ديوان صائب

  • مرد آن بود که چون مي در شيشه گر کنندش
    چون رنگ مي تواند از خود برون دويدن
  • رتبه بط در شکار هيچ کم از کبک نيست
    پاي خم مي بس است دامن کهسار من
  • هر که در بهشت را گويد وا شود چسان
    لطف نما و باز کن بند قبا که همچنين
  • با خرامش هر دو عالم مشت خاري بيش نيست
    خار خشک ما چه باشد در ره سيلاب او
  • من که در فردوس افتادم به نقد از ياد او
    بي نيازم از تمناي بهشت آباد او
  • آدم مسکين به يک خامي که در فردوس کرد
    چاک شد چون دانه گندم دل اولاد او
  • مي خورد چون آب خون خلق را در خواب ناز
    تشنه خون است از بس نرگس خونخوار او
  • گوهر از گرد يتيمي خاک بر سر مي کند
    در دل دريا ز رشک لعل گوهربار او
  • تا چه باشد حسن گل صائب که از زيبندگي
    ريشه در دل مي دواند همچو مژگان خار او
  • بحر خونخواري است بي ساحل جهان آب و گل
    کز تريهاي فلک دايم بود طوفان در او
  • از گلستاني که من دارم اميد برگ عيش
    نيست جز زخم نمايان يک لب خندان در او
  • بر سر بازار آب زندگي آيينه اي است
    چهره هر کس به نوبت مي کند جولان در او
  • نيست صائب دل غمين از تنگي زندان جسم
    چون صدف تنگ است گوهر مي شود غلطان در او
  • از حجاب عشق صائب روي چون خورشيد او
    رفت در ابر خط و چشمي ندادم آب ازو
  • تا که را از خاک برگيرد، که را در خون کشد
    ناوک مشکل پسند غمزه بي باک او
  • باده لعلي که خون در ساغر من مي کند
    تازه رو از گريه شادي است دايم تاک او
  • ما ز بوي پيرهن قانع به ياد يوسفيم
    نعمت آن باشد که چشمي نيست در دنبال او
  • در ميان پشت و روي ما را گر فرقي بود
    نيست از ادبار گردون فرق تا اقبال ما
  • شد در آن کنج دهن از خرده بيني گوشه گير
    داغ دارد گوشه گيران جهان را خال او
  • دلنشين افتاده است از بس که خط و خال او
    ريشه در آيينه چون جوهر کند تمثال او
  • در مقام دلبري ساکن تر از مرکز بود
    گر چه آتش زير پا دارد ز عارض خال او
  • حسن شرم آلود او زيور نمي گيرد به خود
    شبنم بيگانه را ره نيست در بستان او
  • روز محشر را به آساني به شب مي آورد
    هر که يک شب را به روز آورد در هجران او
  • تا چه باشد مشت خاک من، که کوه طور را
    در فلاخن مي گذارد شوخي جولان او
  • نيست در دامان گل شبنم، که تا روي تو ديد
    از خجالت آب شد آيين بر زانوي او