167906 مورد در 0.06 ثانیه یافت شد.

ديوان صائب

  • حرص دايم چو سگ هرزه مرس در سفرست
    صبر شيري است که از بيشه کم آيد بيرون
  • ازان هميشه تر و تازه است سنبل زلف
    که بي حجاب کند با تو دست در گردن
  • چو بوي گل ز در بسته مي رسد به مشام
    چه لازم است تملق به باغبان کردن؟
  • به سنگ خاره عبث تيشه مي زند فرهاد
    به زور در دل کس جا نمي توان کردن
  • مشو ز لغزش پا نااميد در ره عشق
    که قطع مي شود اين ره به پاي لغزيدن
  • بدار دست ز اصلاح دل چو شد بي درد
    گلي که نيست در او نکهتي گلاب مکن
  • ز ريشه کند دو صد سرو پاي در گل را
    به جستجوي تو از خود برون دويدن من
  • ز گريه اي که مرا در گلو گره گردد
    سپهر سفله کند کم ز آب و دانه من
  • سفر اگر چه دو گام است بي مشقت نيست
    که ناله در حرکت آيد از قلم بيرون
  • ز حلقه در جنت شود گزيده چو مار
    دلي که آيد ازان زلف خم به خم بيرون
  • تا هست نم ز خون جگر در پياله ام
    لب تر نمي کنم ز مي ناب ديگران
  • با بحر اگر چه دست در آغوش کرده است
    چون موج مي تپد دل بي درد من همان
  • اوقات خود به فکر عصا پوچ مي کني
    در واديي که رو به قفا مي توان شدن
  • پيش قضاي حق دم چون و چرا مزن
    در بحر بي کنار عبث دست و پا مزن
  • در آتش است نعل سفر رنگ و بوي را
    دامن گره به دامن اين بي وفا مزن
  • در شيشه کرده است ترا آسمان چو ديو
    اين شيشه خانه را به دم گرم آب کن
  • عاجز بود ز حفظ عنان دست رعشه دار
    تا ممکن است توبه ز مي در شباب کن
  • محتاج را چه عقده ز محتاج وا شود؟
    ز اهل نياز رو به در بي نياز کن
  • در چشم بستن است تماشاي هر دو کون
    زين رو ببند چشم و ازان روي باز کن
  • خواهي چو شعله چشم و چراغ جهان شوي
    در پيش پاي هر خس و خاري قيام کن
  • خواهي که بر رخ تو در فيض وا شود
    چون صائب اقتدا به حديث و کلام کن
  • با قصد کار بنده مأمور را چه کار؟
    در کارهاي حق سخن از خير و شر مکن
  • در توست هر چه مي طلبي صائب از جهان
    بيرون ز خود به هيچ مقامي سفر مکن
  • تا ديده ات ز نور يقين غيبت بين شود
    در عيب مردم و هنر خود نظر مکن
  • در ره شکنجه اي بتر از کفش تنگ نيست
    با خوي بد هواي سفر مي کني مکن