167906 مورد در 0.07 ثانیه یافت شد.

ديوان صائب

  • شکست بي گناهان سنگ را در ناله مي آرد
    دل چون شيشه ما را به سنگ امتحان بشکن
  • عتاب آلود مي گويي سخن، من کيستم آخر
    که سازي تلخ عيش آن دهان را در عتاب من
  • من از نازک خيالي آن هلال آسمان سيرم
    که مي سوزد نفس خورشيد تابان در رکاب من
  • ز بس چين جبين بي نيازي کرده در کارش
    صبا را دل گرفت از غنچه حسرت نصيب من
  • نباشم چون ز همزانويي آيينه در آتش؟
    که مي آيد برون از سنگ و از آهن رقيب من
  • چنان در عشق رسوايم که خال چهره لاله
    به خون رشک مي غلطد ز داغ سينه زيب من
  • برون آي از نقاب شرم تا از خود برون آيم
    که از افسردگي پا در حنا دارد سپند من
  • اگر شبها خبر يابي ز درد انتظار من
    ز خواب ناز رو ناشسته آيي در کنار من
  • ندارد حسن و عشق از هم جدايي، سخت مي ترسم
    که در پيراهن گل خار ريزد خار خار من
  • نه آن صيدم که عشق از فکر من غافل تواند شد
    نمک در چشم ريزد دام را ذوق شکار من
  • ندارد ذره بي تاب من سامان خود داري
    مکرر غوطه در خون شفق زد آفتاب از من
  • شود در پرده الفاظ رسوا معني نازک
    به عرياني رخ او را مگر پوشد نقاب از من
  • شلاين تر ز خون ناحقم در هر چه آويزم
    به زور دست نتوان دامن الفت کشيد از من
  • ز اشک آتشين خط شعاعي گشته مژگانم
    ز خجلت شمع دزدد گريه را در آستين از من
  • منم آن رشته هموار نظم آفرينش را
    که مي گردد يکي صد، رتبه در ثمين از من
  • ندارم گر چه در خرمن پر کاهي، به اين شادم
    که رزق خوشه چين باشد زبان گندمين از من
  • به هم پيوسته از بس در حريم سينه داغ من
    تماشايي ندارد رنگ از گلگشت باغ من
  • مرا برده است وحشت از جهان آب و گل بيرون
    عرق ريزد فلک بيهوده ز انجمن در سراغ من
  • مرا زنگار از دل چون زدايد باده لعلي؟
    که مي چون لاله خون مرده گردد در اياغ من
  • مشو از شبنم خونگرم من اي شاخ گل غافل
    که مي سوزد نفس خورشيد تابان در سراغ من
  • به خاک افتم ز تخت سلطنت چون در خمار افتم
    چو آيد گردن مينا به کف مالک رقابم من
  • ز عشق بي زوالي در خود آن گرمي گمان دارم
    که مغز صد هما را سرمه سازد استخوان من
  • دو صد ابر بهاري در رکابش خوشه چين باشد
    به صحرا چون خرامد گريه آتش عنان من
  • ز خواهش هاي الوان در ره سيل خطر بودم
    دل بي مدعا زين سيل شد دارالامان من
  • ز بس دامن کشد در خون مردم نازنين من
    ز دامنگيري او جوي خون شد آستين من