167906 مورد در 0.09 ثانیه یافت شد.

ديوان صائب

  • مکن لنگر چو داغ لاله يک جا از گرانجاني
    چو شبنم هر سحرگه خيمه در جاي دگر مي زن
  • چه باشد قطره آبي که نتوان دست ازان شستن؟
    هم از گرد يتيمي خاک در چشم گهر مي زن
  • نثار تازه رويان ساز نقد وقت را صائب
    در ايام بهاران از زمين چون دانه سر مي زن
  • به سيلي مي کند اخوان جهان تاريک در چشمش
    چراغ روي هر کس شد چو يوسف از وطن روشن
  • هر آن راز نهان کز جام جم روشن نمي گردد
    بپوشان چشم (و) در آيينه زانو تماشا کن
  • سواد شهر از تنگي به داغ لاله مي ماند
    ازين زندان مشرب روي در دامان صحرا کن
  • چو خون در کوچه باغ رگ سراسر تا به کي گردي؟
    به نشتر آشنا شو گلفشاني را تماشا کن
  • چو گوهر در کف دست صدف تا کي گره باشي؟
    ازين ماتم سراي استخواني رو به دريا کن
  • خمارآلود بي تاب است در خميازه پردازي
    لب ما بسته مي خواهي، دهان شيشه را وا کن
  • به شکر اين که در زير نگين داري مي لعلي
    سفال و سنگ اين ويرانه را ياقوت سيما کن
  • ز زهد خشک چون تسبيح در دل صد گره دارم
    به جامي قبضه خاک مرا دامان صحرا کن
  • قدم بر چشم من نه قلزم خون را تماشا کن
    بيا در سينه من بر مجنون را تماشا کن
  • وداع برگ هستي را به ايام خزان مفکن
    چو گل در نوبهار اين سست پيمان را ز سر وا کن
  • نه اي از لاله کمتر در رياض دردمندي ها
    گريباني به داغ سينه سوز اي بي جگر وا کن
  • مرا هر روز چون خورشيد قرصي در کنار افکن
    نمي گويم به من رزق مرا يکجا کرامت کن
  • هلالي کرد چشم شور، مه را در تمامي ها
    درين عبرت سرا پهلوي چرب خويش لاغر کن
  • ترا چون خاک خواهد بود آخر بستر و بالين
    در ايام حيات از خاک هم بالين و بستر کن
  • نصيحت کي اثر در سنگ خارا مي کند صائب؟
    براي اين گرانخوابان برو افسانه اي سر کن
  • به عزم سير با اغيار چون در بوستان گردي
    چو بيني سنبلي را ياد اين خاطر پريشان کن
  • گلت پا در رکاب جلوه باد خزان دارد
    برو اي بلبل بي درد آه و ناله سامان کن
  • زبان بازي به شمع بي ادب بگذار در مجلس
    به بزم حال چون آيي شمار نقش قالي کن
  • براي کام دنيا دامن دل بر ميان مشکن
    پر و بال هما را در هواي استخوان مشکن
  • فلک در زير پاي توست چون از خود برون آيي
    براي اين ره نزديک دامن بر ميان مشکن
  • به يوسف مي توان بخشيد جرم کارواني را
    خدا را در ميان بين، خاطر خلق جهان مشکن
  • به بال توست در اين خاکدان چون تير پروازم
    به جرم کجروي بال من اي ابرو کمان مشکن