167906 مورد در 0.07 ثانیه یافت شد.

ديوان صائب

  • در لب پيمانه پر مي نمي گنجد صدا
    در دل پر خون عاشق چون فغان پيچيده است؟
  • از دل عاشق مجو آرام در زندان تن
    اين شرر در سنگ از بي طاقتي آواره است
  • نيست بي فکر رهايي مرغ زيرک در قفس
    بلبل بي درد ما در فکر آب و دانه است
  • هيچ کس در پايه خود نيست کمتر از کسي
    گنج دارد زير پر تا جغد در ويرانه است
  • پرده غفلت مبادا چشم بند هيچ کس!
    در قفس هم مرغ ما در فکر آب و دانه است
  • خويش را بشناس تا در مغز داري نور عقل
    پي به گنج خود ببر تا ماه در ويرانه است
  • نيست در فکر گلستان بلبل بي درد ما
    بس که در کنج قفس مشغول آب و دانه است
  • در مقام خويش هر زشتي بود صائب نکو
    مي برد چون خال دل تا جغد در ويرانه است
  • نيست هر کس را که چشم خوش نگاهي در نظر
    در سواد آفرينش آشنا گم کرده اي است
  • بوسه لب تشنه در دور لب نوخط او
    در سياهي چشمه آب بقا گم کرده اي است
  • هر که غافل گردد از حق در جهان با اين ظهور
    مهر عالمتاب در نور سها گم کرده اي است
  • در نيابد هر که چون پروانه ذوق سوختن
    در دل دوزخ بهشت جاودان گم کرده اي است
  • هر که در آغاز خط از گلرخان غافل شود
    در بهاران عندليب گلستان گم کرده اي است
  • دل که در زلف پريشان تو مي جويد قرار
    در شب تاريک مرغ آشيان گم کرده اي است
  • هر که غافل از ظهور حق بود در ممکنات
    بوي يوسف در ميان کاروان گم کرده اي است
  • زان قد نازآفرين در هر دلي انديشه اي است
    اين نهال شوخ را در هر زميني ريشه اي است
  • هر که در دريا شود اهل بصيرت چون حباب
    هر نظر محو جمالي، هر نفس در عالمي است
  • نيست در مجموعه افلاک با آن طول و عرض
    از حقايق آنچه مثبت در کتاب آدمي است
  • گر چه دارم در بغل چون هاله تنگ آن ماه را
    همچنان از شرم، جاي او در آغوشم تهي است
  • جذب عشق از در درون مي آورد معشوق را
    طوطي ما را شکر در پسته منقار بست
  • هر که شد در حلقه سرگشتگان چون نقطه فرد
    از سر رغبت کمر در خدمتش پرگار بست
  • عشق تن در صحبت ما داد از بي آدمي
    کوه قاف از بي کسي در سايه عنقا نشست
  • کرد رعنا همچو آتش بال و پرواز مرا
    در طريق عشق اگر خاري مرا در پا نشست
  • تا به مژگان آن نگاه گرم در دل جاي کرد
    اين خدنگ جانستان در سينه ام تا پر نشست
  • حلقه بيرون در شد آن دل چون سنگ را
    پيچ و تاب من که در فولاد چون جوهر نشست
  • بيم سيلاب خطر فرش است در معموره ها
    فارغ البال است هر جغدي که در ويران نشست
  • گشت تير روي ترکش در نظرها آه من
    در دل تنگم ز بس پهلوي هم پيکان نشست
  • از شکست بال، صائب در قفس خون مي خورم
    اي خوشا مرغي که بالش در گلستاني شکست
  • باده خون مرده را ريحان کند در زير پوست
    استخوان را پنجه مرجان کند در زير پوست
  • هست در شرع ادب خونش هدر چون گوسفند
    هر که چون مجنون رود در کوي جانان زير پوست
  • در ضمير سنگ غافل نيست لعل از آفتاب
    مي رسد در هر کجا باشد به دل پيغام دوست
  • روزي بي خون دل کم جو که در بحر وجود
    بي کشاکش طعمه اي گر هست، در قلاب هست
  • مرغ زيرک در جبين دانه بيند دام را
    دام را در خاک پنهان کردن اي صياد چيست؟
  • هر که از مي توبه در آغاز عمر خود نکرد
    در جواني پير گرديدن نمي داند که چيست
  • در گذر زين عالم پر شور و شر صائب که تخم
    در زمين شور باليدن نمي داند که چيست
  • عالمي در جستجوي ماه اگر سرگشته اند
    نعل ماه عيد در آتش ز جست و جوي کيست؟
  • در ديار ما که مذهب پرده دار مشرب است
    گوشه رندي ندارد هر که در محراب نيست
  • نيست تا پاک از غرضها در سخاوت سود نيست
    در تلاش نام، سيم و زر فشاندن جود نيست
  • در پس ديوار محرومي گريبان مي درم
    گر چه محرمتر ز من کس در حريم يار نيست
  • آنچه بايد کم نمي گردد، که در ايام دي
    نخل ها بي برگ گردد سايه چون در کار نيست
  • تا به گردن در گل تسبيح باشم تا به کي؟
    يک سر مو غيرت دين در تو اي زنار نيست
  • غير صائب کز نوا در پيش دارد چرخ را (کذا)
    بلبل خوش نغمه اي امروز در گلزار نيست
  • داغ دارد گريه در شبهاي وصل او مرا
    ابر اگر در وقت خود بارد، به دهقان بار نيست
  • بست بر من ريزش پير مغان راه سئوال
    در ميان بحر ماهي را زبان در کار نيست
  • عندليب از بوي گل در بيضه مستي مي کند
    چون غذا افتاد روحاني، دهان در کار نيست
  • فارغند از عقل دور انديش، مستان خراب
    خانه بي بام و در را پاسبان در کار نيست
  • حسن را در هر لباسي مي شناسند اهل ديد
    اين قدر روپوش اي جان جهان در کار نيست
  • سيل بي رهبر به دريا مي رساند خويش را
    شوق در هر دل که باشد رهبري در کار نيست
  • راه نتوان برد از سنگ نشان در بي نشان
    حق طلب را کعبه و بتخانه اي در کار نيست
  • تير صائب پر برون آرد در آغوش کمان
    راه پيماي طلب را خانه اي در کار نيست