نوسخن
کتابخانه
فرهنگ واژگان
وزنیاب
بلبلزبان
جستجوی آزاد
جستجوی آزاد
جستجوی ابیات دارای همه عبارات
به ترتیب مطابقت
به ترتیب مطابقت
به ترتیب کتاب
راهنما
×
167906 مورد در 0.08 ثانیه یافت شد.
ديوان سنايي
يکتا و دو تا گردد
در
مدحت و خدمت
يابد اگر از جود تو دستار دوتايي
اي ز عشق دين سوي بيت الحرام آورده راي
کرده
در
دل رنجهاي تن گداز جانگزاي
سوي خانه دوست نايد چون قوي باشد محب
وز ستانه
در
نجنبد چون وقح باشد گداي
صدهزار آوازه يابي
در
هواي حج وليک
عالم السر نيک داند هاي هوي از هاي هاي
اي خواجه ترا
در
دل اگر هست صفايي
بر هستي آن چون که ترا نيست گوايي
تو بسته شده
در
گره آز شب و روز
وز دست هوا خورده به ناکام قفايي
در
حوصله تنگ تو زين بيش نگنجد
اين هديه چو دادند نخواهند جزايي
اگر تاريک دل باشي مقامت
در
زمين باشد
اگر روشن روان گردي مقر اوج سما يابي
پس دل خون شده تافته تيره من
کو همي
در
دو صفت داشت ز زلفت حسبي
تا همي رقص کند
در
چمن عشرت و عيش
ماه رقاص نهادست سپهرت لقبي
آن بزرگي که ز بس فضل و کريمي نگذاشت
در
مزاج فضلا از کرم خود اربي
آن کريمي کاثر سورت خمش
در
کون
همچو نار آمد و ارواح حسودش حطبي
تا ضمير تو سوي کلک تو راهي بگشاد
بسته شد مصلحت ملک هري
در
قصبي
اي خداوند يقين دان که بر مدحت تو
نيست
در
شاعري بنده ريا و ريبي
جانيست سنايي را
در
ديده سنان او
پس گر چنينستي بي جان چو جنانستي
ور هيچ کرا کردي
در
درگه چون خلدش
هم رايت رايستي هم خانه خانستي
ايا مانده بي موجب هر مرادي
همه ساله
در
محنت اجتهادي
از برون آفرينش گلشني بر ساختي
برکشيدي نردبان و خيمه
در
گلشن زدي
سيماي تو حقا که چو زر باشد بي سيم
گلزار نيابي تو مشو
در
گلزاري
در
پرده انديشه بياراي عروسي
پس جلوه کنش پيش مهي شاه تباري
بر اسب اميد آمده مجدود سنايي
در
زير پي از بهر کفت راهگذاري
زيرا که ز بي پيرهني از قبل شرم
در
خانه چو خفاش بدو مانده بشاري
آفتاب معني از سايت بر آيد
در
جهان
زان که از هر معنيي چون آفتاب خاوري
بينمت منظوم و موزون و مقفا زان ترا
دستيار خويش دارد زهره
در
خنياگري
اي سپاهان سروري کن بر زمين چون آسمان
در
جهان تا تو ولادتگاه چونين سروري
تو به اخبار و به تفسيري امام بي بدل
شاعري
در
جنب فضلت هست کاري سرسري
نيستي اندر طريق شعر گفتن آنچنانک
بوحنيفه گفت
در
شعري براي عنصري
يادگار از مردمان ذکر نکو ماند همي
چون تو از ذکر نکو
در
عمر نيکو محضري
گرمي و تري
در
طبع هلاک شکرست
او همه گريم و تري و چو تنگ شکري
دو سيه زنگي
در
پيش دو شهزاده روم
دو نوان نرگس برطرف دو گلبرگ طري
باز کردار همي صيد کند ديده و دل
چون خراميد به بازار
در
آن کبک دري
زنده ماندست ز تو رسم پدر
در
همه حال
اين چنين باد کردن پدران را پسري
کفر ممکن شدي
در
سر زلفين تو
گر بنکردي لبت دعوي پيغمبري
هر زيادت کان ندارد بر رخان توقيع شرع
آن زيادت
در
جهان عدل بيني کمتري
مرد زي
در
راه دين با رنگ رعنايي مساز
سعتري از ننگ هر نامرد گردد سعتري
گر همي خواهي که پوسيده نگردي
در
هوس
خانه پرداز از کره خاکي و چرخ چنبري
بي چراغ شرع رفتن
در
ره دين کوروار
همچنان باشد که بي خورشيد کردن گازري
بود نوشروان عادل کافري
در
عهد خود
داد دادي باز هر مظلوم را از داوري
شاد باش اي مهتري کز فضل تو
در
نيم شب
کور مادرزاد خواند نقش بر انگشتري
غول را از خضر نشناسي همي
در
تيه جهل
زان همي از رهبران جويي هميشه رهبري
پادشاهي از يکي گفتن به دست آيد ترا
کز دو گفتن نيست
در
انگشت جم انگشتري
گر چه
در
«الله اکبر» گفتني تا با خودي
بنده کبري نه بنده پادشاه اکبري
اين زبان از بن ببر تا فاش نکند بيهده
سرسر عاشقان
در
پيش مستي سرسري
گاو را دارند باور
در
خدايي عاميان
نوح را باور ندارند از پي پيغمبري
از کوه فرود آمد زين پيري نوراني
پيداش مسلماني
در
عرصه بلساني
در
وي نفري ديدم پيران خراباتي
قومي همه قلاشان چون ديو بياباني
ار اين گنهي منکر
در
مذهب ايشاني
بايد که تو اين اسار از خلق بپوشاني
اي آنکه ز قلاشي بر خلق تو ترساني
در
زهد عبادت آر چون بوذر و سلماني
تا ديد سنايي را
در
مجلس روحاني
با دست به دست او زين زهد به ساماني
تا کي اين لاف
در
سخن راني
تا کي اين بيهده ثنا خواني
همه ساسي نهاد و مفلس طبع
باز
در
سر فضول ساساني
از چه شان گاه شعر بستايي
وز چه
در
پيششان سخن راني
آنکه هست از کفايت و دانش
در
خور جاه و صدر سلطاني
ابرو شمسي که از سخاش نماند
در
دريايي و زر کاني
در
دماغ و جگر بدو زنده
روح طبعي و روح نفساني
کي روا باشد از کف و خردش
در
زمانه و باد و نالاني
جز برادرت داد
در
صد روز
بهر هشتاد بيت چل شاني
در
چنين وقت با زنان به کار
من و اطراف دوک گرگاني
شگفت آيد مرا بر دل ازين زندان سلطاني
که
در
زندان سلطاني منم سلطان زنداني
سپاه بي کران داري وليکن بي وفا جمله
همه
در
عشوه مغرورند از غمري و ناداني
ازيرا
در
مکان جهل همواره به کيني تو
که اندر بند هفت اختر اسير چار ارکاني
ببيني تا چه سودست اين که
در
عالم همي بيني
عزيزست اي مسلمانان علي الجمله مسلماني
ازين مرگ صورت نگر تا نترسي
ازين زندگي ترس کاکنون
در
آني
برون آي ازين سبزه جاي ستوران
که تا چرمه
در
ظل طوبا چراني
بجز مرگ
در
گوش جانت که خواند
که بگذر ازين منزل کارواني
گر افسرده کردست درس حروفت
تف مرگ
در
جانت آرد رواني
بجز مرگ
در
راه حقت که آرد
ز تقليد راي فلان و فلاني
بميريد از چنين جاني کزو کفر و هوا خيزد
ازيرا
در
جهان جانها فرو نايد مسلماني
در
وقت وداعش که چوگل رفت بسازيم
از خون جگر بر مژه چون لاله ستاني
عرشست رکاب سخنت زان که سخن را
امروز بجز
در
کف تو نيست عناني
اين پير جهان گرد سبک پي بنديدست
در
گردش خود چون تو گرانمايه جواني
از هر سخنت فايده خوفي و رجايي
در
هر نکتت مايده جاني و جهاني
حقا که جز از لفظ تو آفاق نديدست
چندين درر از فايده
در
غاليه داني
دشمن چو کشاني دو بسد را به ضرورت
در
خدمت تو بندد با جزع مياني
هست اينهمه ز اقبال ثناي تو وگرنه
در
شهر که مي گويد ازين سان سخناني
مصر اگر اقطاع داري دست از کنعان بدار
از علي بيزار گردي دست
در
قنبر زني
اينهمه رنگست و نيرنگست زينجا سر بتاب
عاشقي شو تا مفاجا چنگ
در
دلبر زني
چند کشي جان مرا
در
طلب بي طلبي
چند زني عقل مرا از حزن بي حزني
چون صدره تو بافته از پنبه فناست
در
دل طمع قباي بقا را چرا کني
آن کز تو زاد و آنکه ترا زاد رفته اند
در
تيرگي گور ز صحراي روشني
نبيني
در
مسلماني به جز رسمي و گفتاري
ز افعال مسلمانان درين مردان رقم بيني
جوانان را زبون بيني زمين درياي خون بيني
چنان دلبر هزاران بيش
در
زير قدم بيني
ديده با چهره او کرد حريفي تا من
در
ميان دو رخش دارم بر پادشهي
هست چون آب زنخدانش چهي از بر اوي
کس نديدست چنين نادره
در
هيچ گهي
ورنه از رنگ خط و معني شعر
شدمي هم
در
آن زمان ثنوي
کي شوم چون تو گرچه گويم شعر
کي رسد زال
در
کمال زوي
تا بود نطق جبرييل به جاي
چون کند پشه اي
در
آب دوي
تو کمان راستي را بشکني
در
زير زه
تير مقصود تو کي بيند رخ برجاس را
کي کند برداشت دريا
در
بيابان خرد
ناودان بام گلخن سيل رود نيل را
در
يکي بيتت معاني روشني دارد چنانک
صد هزاران آفتاب روشن اندر يک ذنب
پيشت آوردن سخن ترک ادب کردن بود
زشت باشد تازي بغداد بردن
در
عرب
بارها
در
طبعم آمد کان چو گوهر شعرها
از زکات شعر گيرم تا مگر يابم نجات
عرش مقاما زر کن کعبه جاهت
دست وزارت
در
آن بلند مقامست
زان که هر جاي بجز
در
صف حرب
بد دلي بيش بود هشياريست
گر دست نهم بر دل از سوختن دل
انگشت شود بي شک
در
دست من انگشت
يافتم
در
بي قراري مرکزي کز راه دين
جز نشاط عقل و جانش مرکز پرگار نيست
در
سراي ضرب او الا به نام شاه عقل
بر جمال چهره آزادگان دينار نيست
چون «انا الله »
در
بيابان هدي بشنيده اي
پس هراسيدن ز چوبي همچو ثعبان شرط نيست
از پي مردانگي خواهي که
در
ميدان شوي
دور کردن گرد گويي همچو چوگان شرط نيست
تا سنايي ز خاک سر بر زد
در
خراسان همه تن آسانيست
صفحه قبل
1
...
608
609
610
611
612
...
1680
صفحه بعد
25
50
100
درباره نوسخن