167906 مورد در 0.14 ثانیه یافت شد.

ديوان صائب

  • مدار از حسن نيت دست در کار جهان صائب
    که طاعت مي کند اوقات را، خوش نيت افتادن
  • نکردي سجده اي ز اخلاص تا افراختي قامت
    به بام کعبه عمرت رفت در کسب هوا کردن
  • ز ديوار زمين گير قناعت سايه اي خوش کن
    که خواب امن نتوان در ته بال هما کردن
  • چو نتوان بر کنار افتاد با بحر از شنا کردن
    کمر چون موج بايد در ميان بحر وا کردن
  • گراني از حباب ما مباد آن بحر گوهر را
    که سير عالمي داريم در هر چشم وا کردن
  • به جامي دستگيري کن (مرا) اي عشق بي پروا
    که نتوان زندگي زين بيش در بند حيا کردن
  • سزاي توست اي گل اين جراحت هاي پي در پي
    نبايستي به روي خود زبان خار وا کردن
  • کمان کن قامت چون تير را در قبضه طاعت
    کز اين صيقل توان آيينه دل را جلا کردن
  • به منبر بهر تسخير خلايق حرف حق گفتن
    بود رفتن به بام کعبه در کسب هوا کردن
  • مرا بر دل غباري نيست از خاک فراموشان
    که بي مانع در آنجا مي توان خاکي به سر کردن
  • مشو غافل ز حال زيردستان در زبردستي
    که سر را پاس مي دارد به زير پا نظر کردن
  • تو کآخر مي کني خون در جگر اميدواران را
    دهان تلخ ما شيرين نبايست از ثمر کردن
  • ز فکر عاقبت دل را چه فارغ بال مي سازد
    در ايام بهاران چون گل رعنا خزان کردن
  • چه صورت هاي معني آفرين در آستين دارد
    به رنگ خامه مو صد زبان را يک زبان کردن
  • اگر روي دلي از کارفرما در ميان باشد
    به ناخن سنگ را آيينه سيما مي توان کردن
  • اگر دريوزه همت کني از شوق بي پروا
    سفر در آب و آتش بي محابا مي توان کردن
  • در آن وادي که من طرح شکار افکنده ام صائب
    به دام عنکبوتان صيد عنقا مي توان کردن
  • به خون خوردن اگر قانع شوي از نعمت الوان
    چه خونها در دل اين چرخ اخضر مي توان کردن
  • اگر از تهمت خامي نينديشد سپند ما
    به دود آه، خون در چشم مجمر مي توان کردن
  • پشيماني ندارد در سخن از پاي افتادن
    به مژگان چون قلم اين راه را سر مي توان کردن
  • به اين گرمي که من در جستجوي او کمر بستم
    چراغ کشته ام از نقش پا بر مي توان کردن
  • دم مرگ است رويش را به کام دل تماشا کن
    ندارد در عقب خجلت نگاه واپسين کردن
  • به خاموشي ز زخم خصم بد گوهر مشو ايمن
    که آب تيغ طوفان مي کند در وقت خواباندن
  • دهد هر کس به ريزش دست خود در زندگي عادت
    به نقد جان به آساني تواند دست افشاندن
  • بپوشان ديده از خود، در حريم وصل محرم شو
    که با دريا يکي گردد حباب از چشم پوشاندن