167906 مورد در 0.06 ثانیه یافت شد.

ديوان صائب

  • در حيات از پيش بيني خاکساري پيشه کن
    نقش خواهي بست چون ده روز ديگر بر زمين
  • عشق امانت دار معشوق است، ازان رو گل گذاشت
    نقد و جنس خويش را در پيش بلبل بر زمين
  • چون شفق از خاک خون آلود مي خيزد غبار
    بس که در کوي تو آمد شيشه دل بر زمين
  • مي کشد دامن چو زلف سرکش او بر زمين
    مي نهد در چين ز غيرت ناف و آهو بر زمين
  • تا دکان حسن او شد باز در مصر وجود
    از کسادي مي زند يوسف ترازو بر زمين
  • غوطه زد در خاک تا تير هوايي شد بلند
    سرکشان را زود مي مالد فلک رو بر زمين
  • سايه طول امل آزادگان را مي گزد
    واي بر آن کس که دارد در بغل ماري چنين
  • اگر بر زخم کافر نعمتان باشد گران پيکان
    زبان شکر گردد زخم ما را در دهان پيکان
  • به هر جانب که رو آرد گشايش در قدم دارد
    يکي کرده است تا از راستي دل با زبان پيکان
  • نشسته است آنچنان در سينه ام پهلوي هم تيرش
    که ننشيند به ترکش پهلوي هم آنچنان پيکان
  • ز اهل دل مجو زير فلک آسايش خاطر
    دل خود مي خورد در خانه تنگ کمان پيکان
  • ازان دل را نمي سازم هدف پيش خدنگ او
    که ترسم آب گردد در دل گرمم روان پيکان
  • مخور از ساده لوحي روي دست گلشن دنيا
    که دارد غنچه اش در روي دل صائب نهان پيکان
  • به شکر اين که محروم از وصال او نه اي صائب
    بگو در وقت فرصت شمه اي از حال محرومان
  • همان خون مي چکد از شکوه دوري ز منقارش
    اگر گردد چو مغز پسته طوطي در شکر پنهان
  • مگر از خانه آمد دلبر شبگرد من بيرون؟
    که ماه از هاله گرديده است در زير سپر پنهان
  • بلند افتاده است آهن دلان را ناخن کاوش
    وگرنه مي شدم در سنگ خارا چون شرر پنهان
  • حذر کن بيشتر از خصم ديرين چون ملايم شد
    که آن مکار را در موم باشد نيشتر پنهان
  • شميم بيد و عود از آتش سوزان شود روشن
    محال است اين که ماند خلق مردم در سفر پنهان
  • به خود بسته است قانع راه احسان کريمان را
    ز دريا نيست ممکن آب در جوي گهر بستن
  • منه بر عالم افسرده، دل از کوته انديشي
    که هست از خامکاري در تنور سرد نان بستن
  • مشو با قامت خم حلقه درگاه، دونان را
    که در بحر کمان بايد توجه بر نشان بستن
  • ندارد از مروت بحر آبي در جگر، ورنه
    صدف را مي توان با قطره چندي دهان بستن
  • نمي داني چه شکر خواب ها در چاشني داري
    به نقش خشک قانع از شکر چون بوريا گشتن
  • متاب از سختي ايام رو گر بينشي داري
    که فرض عين باشد در ره او توتيا گشتن