167906 مورد در 0.07 ثانیه یافت شد.

ديوان صائب

  • شاهد خامي است دست پا زدن در بند عشق
    برنمي خيزد صدا چون جوهر از زنجير من
  • مي کنم صائب قضا گر عمر کوتاهي نکرد
    آنچه فوت از زندگي در شادماني شد ز من
  • در کنار گل چو شبنم جاي خود وا مي کنم
    سينه بر خاشاک ماليدن نمي آيد ز من
  • در شبستاني که دارد صد سمندر هر شرار
    شد ز بي پروانگي ها تير بي پر شمع من
  • سرد مهري صائب از جا درنمي آرد مرا
    در گذار باد مي سوزد به لنگر شمع من
  • ديده ام در بي پر و بالي گشاد خويش را
    ناخن پرواز نگشايد گره از بال من
  • گر چه ساغر در خو مجلس به دور افکنده ام
    کوه را از پا درآرد رطل مالامال من
  • هديه اي اهل هنر را به ز عيب خويش نيست
    عيبجو بيهوده افتاده است در دنبال من
  • چون رگ سنگ است صائب در نظر مژگان مرا
    بس که از غفلت گرانسنگ است خواب چشم من
  • سينه اي چون صبح مي خواهد قبول داغ عشق
    در زمين پاک ريزد تخم را دهقان من
  • شير ناخن مي گذارد، بال مي ريزد عقاب
    از شکوه عشق در بوم و بر مجنون من
  • اهل معني گر چه خاموشند از تحسين من
    غوطه در خون مي زنند از معني رنگين من
  • مي کند در پرده دل سير دايم آه من
    تا کسي واقف نگردد از غم جانکاه من
  • فکر دنيا ره ندارد در دل روشن مرا
    اين کلف را شسته است از چهره خود ماه من
  • بس که دارد ناتواني ريشه در اعضاي من
    سايه همچون دام مي پيچد به دست و پاي من
  • زلف ماتم ديدگان را شانه اي در کار نيست
    دست کوته دار اي مهر از شب يلداي من
  • سهل باشد خار مژگان گر به چشمم سبز شد
    شيشه مي مي کشد قد در کنار جوي من
  • مي زند از گريه موج خوشدلي ابروي من
    آب چون شمشير جوهر مي شود در جوي من
  • عطسه مغز عندليبان را پريشان کرده است
    گر چه پنهان است در صد پرده چون گل بوي من
  • بس که از غيرت فرو خوردم سرشک تلخ را
    در گره دارد چو مژگان گريه اي هر موي من
  • بس که از پهلونشينان زخم منکر خورده ام
    مي خلد بند قبا چون تير در پهلوي من
  • اين جواب آن غزل صائب که مي گويد رشيد
    در قفس افتد اگر رنگي پرد از روي من
  • من که در دستم کمان آسمان ها بود نرم
    سست گرديد از کمان سخت او بازوي من
  • عالم آب است، با ما صاف کن دل را، مباد
    راست سازد قد غبار کلفتي در انجمن
  • مي خلد در ديده اش خار ندامت عاقبت
    راه پيمايي که از پا خار مي آرد برون