167906 مورد در 0.07 ثانیه یافت شد.

ديوان صائب

  • بر لب بام آ، به زردي چون نهد رو آفتاب
    وقت رفتن شربتي در کار اين بيمار کن
  • هيچ کس را نيست در روي زمين درد سخن
    نامه خود را به کار رخنه ديوار کن
  • زلف مشکين را ز صبح عارض خود دور کن
    چون چراغ روز، گل را در نظر بي نور کن
  • سينه را از آرزو چون بي نيازان پاک کن
    از دل بي مدعا خون در دل افلاک کن
  • يوسف سيمين بدن را با قبا در بر مکش
    از نسيم صبحدم چون گل گريبان چاک کن
  • در گذر از ثابت و سيار، صائب همچو برق
    روي از يک قبله روشن همچو ابراهيم کن
  • در زمين ساده دهقان مي فشاند تخم را
    از خس و خاشاک بي حاصل زمين را ساده کن
  • هست اگر صائب ترا در سر هواي صيد عام
    دانه از تسبيح ساز و دام از سجاده کن
  • اي دل از پست و بلند روزگار انديشه کن
    در برومندي ز قحط برگ و بار انديشه کن
  • اي که مي خندي چو گل در بوستان بي اختيار
    از گلاب گريه بي اختيار انديشه کن
  • از بت پندار زناري است هر مو بر تنم
    تيشه مردانه اي در کار اين بتخانه کن
  • سرمه سايي مي کند در مغزها دود خمار
    اين جهان تيره را روشن به يک پيمانه کن
  • صيقلي کن سينه خود را ز موج اشک و آه
    دفتر آيينه را در پيش اسکندر فکن
  • جمع کن خار و خس اين دشت را چون گردباد
    در گريبان سپهر و ديده اختر فکن
  • آبروي خود به گوهر کن مبدل چون صدف
    هيچ جز همت، گدايي از در دل ها مکن
  • چون کشيدي پاي در دامان تسليم و رضا
    تيغ اگر چون کوه بارد بر سرت پروا مکن
  • از بهاران صلح کن چون غنچه گل با نسيم
    در به روي هر که نگشايد ازو دل، وا مکن
  • تا نگرداني سبک دامان طفلان را ز سنگ
    رو چو مجنون از سواد شهر در صحرا مکن
  • هر سر موي ترا دستي است در تسخير دل
    باز اين تکليف با موي ميان خود مکن
  • در چنين فصلي که هر خار از نزاکت چون گل است
    خاطر(ي) مجروح از تيغ زبان خود مکن
  • گر هواي سير عالم هست صائب در سرت
    پا به دامن کش، سفر از آستان خود مکن
  • مرگ چون مو از خميرت مي کشد آسان برون
    ريشه محکم در دل فولاد چون جوهر مکن
  • چشم تا بر هم زني اين مور گرديده است مار
    بي سبب تعجيل در نشو و نماي خط مکن
  • جز زمين گيري ندارد پله عشق مجاز
    آشيان چون قمريان بر سر و پا در گل مکن
  • نقد جان را عاقبت تسليم چون خواهي نمود
    از تپيدن بيش ازين خون در دل قاتل مکن