167906 مورد در 0.16 ثانیه یافت شد.

ديوان صائب

  • ما با خيال ساخته ايم از وصال دوست
    سر در حضور گل به ته پر کشيده ايم
  • در پرده دل است شب و روز عيش ما
    دايم چو غنچه سر به ته پر کشيده ايم
  • هرگز ز پيش چشم چو مژگان نمي رود
    خاري که در ره تو ز پا بر کشيده ايم
  • خون همچو نافه در تن ما مشک مي شود
    تا دست خود ز نعمت الوان کشيده ايم
  • از ما مپرس حاصل مرگ و حيات را
    در زندگي به خواب و به مردن فسانه ايم
  • چون زلف هر که را که فتد کار در گره
    با دست خشک عقده گشا همچو شانه ايم
  • از گوشه اي که نيست در او ره خيال را
    ما فيض گوشه دهن يار مي بريم
  • در دست ما ز مال جهان نيست خرده اي
    دايم خبر به خانه ز بازار مي بريم
  • در دست و پا زدن گرو از موج مي بريم
    دانسته ايم اگر چه به ساحل نمي رسيم
  • خوني که بود در تن ما، سوخت چون نفس
    وز بخت بد هنوز به قاتل نمي رسيم
  • چون گل ز دامن تر ما آب مي چکد
    عمري است گر چه در ته دامان آتشيم
  • قانع ز گل نه ايم به بويي چو عندليب
    ما سرو را چو فاخته در زير پر کشيم
  • ظلم است هر چه در خم مي غير مي کنند
    جاي شراب را به فلاطون نمي دهيم
  • از ساده دلي ريشه کند در جگر خاک
    هر چند که چون نقش بر آب است حياتم
  • آه اين چه حجاب است که از شرم رخ تو
    در خانه خود روي به ديوار نشينم
  • در فکر گشاد دل من بس که فرو رفت
    افزود به دل عقده اي از عقده گشايم
  • اگر چه روي مرا داشت روزگار بر آتش
    چه خون که در دل آتش نکرد اشک کبابم
  • ز خشک مغزي ميناچه خون که در جگرم نيست
    خوش آن زمان که به ميناي غنچه بود گلابم
  • اميد هست که در حشر زرد روي نگردم
    چو من به موسم گل صائب از شراب گذشتم
  • به من چگونه رسد پيچ و تاب موي در آتش؟
    که من ز موي ميان مشق پيچ و تاب گرفتم
  • به روي من در اميد هر که بست ز مردم
    من از گشايش توفيق فتح باب گرفتم
  • ز فکر صائب من کاينات مست و خرابند
    چه شد به ظاهر اگر در قدح شراب ندارم
  • در زير تيغ دايم خون مي خورد ز خجلت
    هر کس به برگ سبزي شد شرمسار مردم
  • رازي که در دلم هست صائب ز طينت پاک
    چون آب مي توان خواند از صفحه جبينم
  • برق در جستن من گو نفس خويش مسوزان
    نه چنان رفته ام از خود که توان يافت سراغم