167906 مورد در 0.07 ثانیه یافت شد.

ديوان صائب

  • بر کوه و دشت جلوه من جاي تنگ داشت
    چون سيل در محيط تو بي دست و پا شدم
  • تا کي چو سرو دست توان داشت در بغل؟
    از بي بري به خار گلشن گران شدم
  • آن کعبه را که مي طلبيدم به صد نياز
    در پيش چشم بود چو بي جستجو شدم
  • غافل که غوطه در جگر خاک مي زند
    آن ساده دل که گرد ز رخ مي فشاندم
  • در کام شير مانده ام از دعوي خودي
    خضر من است هر که ز خود مي رهاندم
  • از چشم و دل مپرس که در اولين نگاه
    شد چشم من خراب دل و دل خراب چشم
  • چون موج در ميان ز کنارم کشد محيط
    هر چند خويش را به کنار از ميان کشم
  • از بوسه غير دلزده گرديده است و من
    در فکر اين که چون زلب او سخن کشم
  • مژگان صفت به ديده خود جاي مي دهم
    از پاي هر که در ره او خار مي کشم
  • آورده ام ز هر دو جهان روي خود به دل
    در نقطه سير گردش پرگار مي کنم
  • سنگين کند ز گوش گران بار درد من
    در پيش هر که درد دل آغاز مي کنم
  • بر هر زمين که مي رسم، از پيچ و تاب خويش
    دامي ز شوق صيد تو در خاک مي کنم
  • در باغ بي تو هر قدح خون که مي خورم
    دست و دهن به دامن گل پاک مي کنم
  • در کام بي نيازي من آب و خون يکي است
    نفي خزف ز پاکي گوهر نمي کنم
  • چندان که در بساط جهان مي کنم نظر
    جز سنگ و شيشه نيست دو دل مهربان هم
  • هر چند خون شود به مقامي نمي رسد
    اين شيشه ها که در ره دل ما شکسته ايم
  • گر دست ما تهي است ز سيم و زر نثار
    از چهره آستان تو در زر گرفته ايم
  • از پيچ و تاب عشق که عمرش دراز باد
    چون رشته جاي در دل گوهر گرفته ايم
  • از زندگي است يک دو نفس در بساط ما
    چون صبح ما ز روز ازل پير زاده ايم
  • ابروي قبله در گره سبحه گم شده است
    تا رخت خود ز کعبه به بتخانه برده ايم
  • صلح از فلک به ديده بيدار کرده ايم
    رو در صفا و پشت به زنگار کرده ايم
  • زيبا و زشت در نظر ما يکي شده است
    تا خويش را چو آينه هموار کرده ايم
  • ما رنگ گل ز بوي گل ادراک کرده ايم
    سير بهار در خس و خاشاک کرده ايم
  • ما گل به دست خود ز نهالي نچيده ايم
    در دست ديگران گلي از دور ديده ايم
  • چون لاله صاف و درد سپهر دو رنگ را
    در يک پياله کرده و بر سر کشيده ايم