167906 مورد در 0.07 ثانیه یافت شد.

ديوان صائب

  • هر قدر خون که به دلها طلب دنيا کرد
    من ز گرداندن رو در دل دنيا کردم
  • ابرا ين باديه در شوره زمين مي گردد
    حيف و صد حيف ز تخمي که پريشان کردم
  • ياد آن عهد که در بحر سفر مي کردم
    کمر سعي خود از موج خطر مي کردم
  • اي خوش آن عهد که در مصر وجود از مستي
    يوسفي بود به هر جاي نظر مي کردم
  • اين که عمرم همه در مرحله پيمايي رفت
    کاش يک بار هم از خويش سفر مي کردم
  • خرده اي را که ز جيب دگران مي جستم
    همه در نقطه من بود چو پرگار شدم
  • عشق از آن جوش که در مغز من انداخت، هنوز
    مضطرب چون کف دريافت به سر دستارم
  • مي روم هر نفس از بيم گسستن به گداز
    گر چه چون رشته وطن در دل گوهر دارم
  • خار راه تو کند در دل گل خون از ناز
    من درين ره به چه اميد قدم بردارم؟
  • گر چه چون شانه مرا دست از کار افتاده است
    پنجه در پنجه آن زلف معنبر دارم
  • سود و سرمايه من از سفر عالم خاک
    کف خاکي است که در کوي تو بر سر دارم
  • هر که محروم شد تا از نان جوين مي داند
    که چون خون در جگر از نعمت الوان دارم
  • چند در سود و زيان عمر سر آيد، کو عشق
    تا ازين عالم پر سود و زيان برخيزم
  • من که از آب رخ خود چو گهر سيرابم
    در دل بحرم اگر بر لب ساحل باشم
  • گر چه در کنج قفس بال و پرم غنچه شده است
    مي کند سير گلستان دل بازيگوشم
  • منم آن جور وطن ديده که از ذوق سفر
    رو به ديوار و در خانه زين مي مالم
  • جوهر خط که در آن آينه رو پنهان است
    زره زير قبايي است که من مي دانم
  • همتي کز دو جهان است دست فشان مي گذرد
    در زخم زلف دوتايي است که من مي دانم
  • در ره عشق که بال و پر او عرياني است
    راهزن راهنمايي است که من مي دانم
  • در خرابي است دو صد گنج سعادت مدفون
    جغد را فر همايي است که من مي دانم
  • نعل من پيش محيط است در آتش چون سيل
    تا به دريا نرسم ناله و فرياد زنم
  • در نهانخانه غيب است کليد دل من
    اين نه چشم است که برهم نهم و باز کنم
  • آرزويي که گره در دل گستاخ من است
    ادب اين است که با تيغ و کفن عرض کنم
  • چون سر زلف اميد من ناکام اين است
    که شبي روز در آغوش و کنار تو کنم
  • بحر و کان در نظرت چشم ترست و لب خشک
    به چه سرمايه تمناي وصال تو کنم؟