167906 مورد در 0.06 ثانیه یافت شد.

ديوان صائب

  • سپندي را به تعليم دل من نامزد گردان
    که آداب نشست و برخاست در محفل نمي دانم!
  • به خون زخم مي جوشم، به روي داغ مي غلطم
    نه بيدردم که در بستر گل و ريحان برافشانم
  • چو بر مي گردد از آب روان نيکي، همان بهتر
    که در سرچشمه شمشير نقد جان برافشانم
  • من آن ديوانه ام کز شور من عالم به وجد آيد
    سر زنجير اگر در گوشه زندان برافشانم
  • ز بس کز دل غبار آلود مي آيد حديث من
    دو عالم گم شود در گرد اگر ديوان برافشانم
  • در آتش مي گذارد حسن نعل پاک چشمان را
    که از خورشيد چون سيماب بي لنگر شود شبنم
  • در آن گلشن که از مي چهره را چون گل برافروزي
    به روي آتشين لاله خاکستر شود شبنم
  • تن آساني دل بيدار را غافل نمي سازد
    کجا در خواب ناز از نرمي بستر شود شبنم
  • مده از دست صائب دامن مژگان خونين را
    که در گلزارها محرم ز چشم تر شود شبنم
  • مرا تهديد فردا مي دهد واعظ، نمي داند
    که من امروز در دوزخ ز چشم عاقبت بينم
  • دلم از خار خار رشک، خار پيرهن گردد
    ترا با برگ گل گر در ته يک پيرهن بينم
  • خوش آن روزي که صائب از نهالش کام برگيرم
    ترنج نيک بختي در کف از سيب ذقن بينم
  • نمي گردد حجاب بينش من پرده ظاهر
    که در سر هر چه هر کس دارد از دستار مي بينم
  • فريب دانه نتواند مرا در دام آوردن
    که از آغاز هر کار آخر آن کار مي بينم
  • مگر از دور گرد محمل ليلي نمايان شد؟
    که از مجنون اثر در دامن صحرا نمي بينم
  • فرامش وعده من گر نه مکري در نظر دارد
    چرا امروز ذوق از وعده فردا نمي بينم؟
  • من و دامان شب، کامروز در آفاق داماني
    که داد من دهد، جز دامن شبها نمي بينم
  • ز رنگ آميزي شرم و حيا در هر نگاهي من
    هزاران رنگ گل زان آتشين رخسار مي چينم
  • به من تکليف آب زندگي کردن، بود کشتن
    ترا اي خضر در قيد جهان جاويد مي خواهم
  • به قدر سنگ گلبانگ نشاط از شيشه مي خيزد
    دل ديوانه را در کوچه و بازار مي خواهم
  • چو زلف چنگ چون در دامن مطرب نياويزم؟
    کمند عشرت رم کرده را از ساز مي خواهم
  • در آن مجلس که نبود روي گرمي، پاي نگذارم
    سپندم، از حرير شعله پاي انداز مي خواهم
  • ز صد رهرو به پيمودن يکي منزل نمي يابد
    من از منزل نشان در راه ناپيموده مي خواهم
  • ز گلزاري که چون باد صبا صد پرده در دارد
    من از مشکل پسندي غنچه نگشوده مي خواهم
  • نمي آيد ز من همراهي هر نو سفر صائب
    رفيقي پاي در راه طلب فرسوده مي خواهم