167906 مورد در 0.07 ثانیه یافت شد.

ديوان صائب

  • غوطه در مي زدن از باده مرا سير نکرد
    ماهي از آب محال است شود سير در آب
  • آه را نيست اثر در دل آن سرو روان
    مي کند پيچ و خم موج چه تأثير در آب
  • بر سبک مغز، خموشي است گران در مستي
    که نفس را نتوان داشت به زنجير در آب
  • تو که بي پرده رخ خود ننمايي در خواب
    چه خيال است به آغوش من آيي در خواب؟
  • ذره پيوست به خورشيد و تو از همت پست
    در ته دامن افلاک، چو پايي در خواب
  • چگونه چشم تو در خواب حرف مي گويد؟
    ز شوق حرف زنم با تو آنچنان در خواب
  • در راه سالکي که چو خاشاک شد سبک
    هر موجه اي پلي است خدا آفرين در آب
  • از اشک گرم شد دل سوزان من خنک
    وا شد به روي من در خلد برين در آب
  • زينسان که من به فکر فرو رفته ام، نرفت
    غواص در تلاش گهر اين چنين در آب
  • چشم عيش صافي از ايام در پيري مدار
    نيست غير از درد کلفت در ته جام حيات
  • در قفس مي افکند مرغ فلک پرواز را
    هر که در ملک عدم مي بندد احرام حيات
  • هر که را اينجا به سيلي آسمان خواهد نواخت
    در کنار مرحمت، در آن جهان خواهد نواخت
  • تا چه خونها در دل مردم به بيداري کند
    چشم مخموري که خون عالمي در خواب ريخت
  • در گلوي شمع، اشک از تنگي جا شد گره
    بس که در بزم تو بر بالاي هم پروانه ريخت
  • گريه در دنبال باشد خنده بي وقت را
    خنده زن چون گل اگر در خون شنا مي بايدت
  • دست زرين کرم را نيست در دلهاي تنگ
    اين يد طولي که او را در گشاد عقده هاست
  • نيست در هر دل که کوه غم، نمي پيچد از او
    چون صدا در کوهسارش بيشتر نشو و نماست
  • هر چه هر کس را بود در دل، مصور مي کند
    اين چنين نقاش آتشدست در عالم کجاست؟
  • در چنين عهدي که مردم خون هم را مي خورند
    مي کشد هر کس که پا در دامن عزلت بجاست
  • نعل من چون آب از هر موجه اي در آتش است
    در رياض آفرينش سرو بالايي کجاست؟
  • عمر ما چون موج، دايم در کشاکش مي رود
    روزي ما چون صدف هر چند در دامان ماست
  • گوشه گيران زود در دلها تصرف مي کنند
    بيشتر دل مي برد خالي که در کنج لب است
  • هر که را ديديم در عالم گرفتار خودست
    کار حق بر طاق نسيان مانده، در کار خودست
  • تنگ خلقي هر که را انداخت در دام بلا
    متصل در زير تيغ از چين ابروي خودست
  • غنچه دل را به بوي يار در بر مي کشيم
    اين گره در رشته ما جانشين گوهرست
  • در بلورين جام، مي جولان ديگر مي کند
    در شب مهتاب، مي را آب و تاب ديگرست
  • مي گشايد عقده سر در گم افلاک را
    ميکشان را چون سبو دستي که در زير سرست
  • گر چه در راه محبت يک قدم بي چاه نيست
    همچو يوسف در ته هر چاه ماه ديگرست
  • گر چه در دفع کدورت هر نوايي دلکش است
    در ميان سازها، ني تير روي ترکش است
  • هيچ رنگي نيست در آتش نباشد نعل او
    در ميان رنگ ها زردي طلاي بي غش است
  • جان روشن را جهان در چشم بينا آتش است
    شبنم بي تاب را گل در ته پا آتش است
  • برنيايد خارخار از طينت ماهي به فلس
    غوطه گر در زر زند، حرص گدا در آتش است
  • آرزوها در کهنسالي دو بالا مي شود
    نعل حرص پير از قد دو تا در آتش است
  • شوق، صائب مي شود افتادگان را بال و پر
    در بيابان طلب هر نقش پا در آتش است
  • در مذاق قدردانان، قهر کم از لطف نيست
    گل اگر بر سر نباشد، خار در پا هم خوش ا ست
  • مردم آزاده دست از تن پرستي شسته اند
    در کنار آب، پاي سرو دايم در گل است
  • در کنار جسم جان را از کدورت چاره نيست
    خاک مي ليسد زبان موج تا در ساحل است
  • ذره اي زان حسن عالمگير نبود بي نصيب
    ديده ما در غبار، آيينه ما در گل است
  • شعله جواله هاي هر شاخ گل را در قباست
    آتشين رخساره اي هر لاله را در محمل است
  • دل به درياکردگان را زورقي در کار نيست
    موج را بال و پر پرواز در دريا دل است
  • در بياباني که نعل شوق ما در آتش است
    کعبه چون سنگ فلاخن بي قرار منزل است
  • خاک در چشم توقع زن که در ايام ما
    دولت بيدار چون خواب گران بي حاصل است
  • وقت خط سبز صائب غافل از خوبان مشو
    در بهاران تن زدن در آشيان بي حاصل است
  • جان چه مي داند اجل کي حلقه بر در مي زند
    از سفر کردن شرر در سنگ خارا غافل است
  • نيست آسان در بدن جان را مصفا ساختن
    زنگ ازين آيينه بردن در ته گل مشکل است
  • خامشي در عالم آب است از مستي حجاب
    گر چه تسخير نفس در آب کردن مشکل است
  • اي که گويي در حريم کعبه ما را ياد کن
    در حريم وصل خود را ياد کردن مشکل است
  • در گذر صائب ز دل، افتاد چون در قيد زلف
    مهره بيرون از دهان مار کردن مشکل است
  • چون نفس در زير گردون راست سازد ديده ور؟
    سر به بالا در ته شمشير کردن مشکل است
  • عشق مي چيند ز دلسوزي بلاي حسن را
    در دل بلبل خلد خاري که در پاي گل است