167906 مورد در 0.06 ثانیه یافت شد.

ديوان صائب

  • نه از منزل نه از ره، نه ز همراهان خبر دارم
    من آن کورم که رهبر کرده در صحرا فراموشم
  • نيم ثابت قدم در کفر و ايمان از دو رنگيها
    گهي بيت الحرام خويش و گه بتخانه خويشم
  • ز بار دل سبک سازم اگر دوش دو عالم را
    همان در زير بار همت مردانه خويشم
  • چو خون شد مشک ممکن نيست ديگر بار خون گردد
    عبث در فکر اصلاح دل ديوانه خويشم
  • ز عشق است اين که دارم در نظرها شوکت گردون
    چو اين تيغ از کفم بيرون رود يک قبضه خاکم
  • ز خشکي گر چه ني در ناخن من مي کند سودا
    تهي پايي چو آيد بر سر من خار نمناکم
  • دل آسوده اي داري مپرس از صبر و آرامم
    نگين را در فلاخن مي نهد بيتابي نامم
  • ز بس زهر شکايت خوردم و بر لب نياوردم
    به سبزي مي زند تيغ زبان چون پسته در کامم
  • در آغاز محبت دست و پا گم کرده ام صائب
    نمي دانم کجا خواهد کشيد آخر سرانجامم
  • مرا دلگرمي صياد دارد در قفس صائب
    نه آن مرغم که سازد حرص آب و دانه سرگرممم
  • به گردخوان مردم چون مگس ناخوانده چون گردم؟
    که من در خانه خود از حيا ناخوانده مهمانم
  • اگر با نو بهاران در ته يک پيرهن باشم
    برآرد چون گل رعنا خزان سر از گريبانم
  • فلک را مي کشد چون قمريان در حلقه فرمان
    به گيسوي مسلسل سر و دلجويي که من دانم
  • کند هم سير با تخت سليمان در جهانگردي
    ز شوخي شيشه دل را پريرويي که من دانم
  • به زودي حلقه بيرون در سازد سويدا را
    ز حسن دلپذير آن خال هندويي که من دانم
  • اگر در پرده شرم و حيا رويش نهان گردد
    به فکر دور گردان مي فتد بويي که من دانم
  • به فکر عندليب بينواي ما کجا افتد؟
    که گل از غنچه خسبان است در کويي که من دانم
  • مشو نوميد اگر يک چند خون در دل کند چشمش
    که خون را مشک مي گرداند آهويي که من دانم
  • ز رخسار که گل را در جگر خارست مي دانم
    نسيم صبح از بوي که بيمارست مي دانم
  • ز مستي گر چه نتواند گرفتن چشم او خود را
    ولي در صيد دل بسيار هشيارست مي دانم
  • نمي دانم چها در بار دارد جلوه يوسف
    به صد جان گر خرد مفت خريدارست مي دانم
  • به رنگ تازه اي در هر دهن ناليدن بلبل
    ز رنگ آميزي آن حسن بيرنگ است مي دانم
  • بغير از زير بار عشق در زير فلک هر کس
    که زير بار ديگر مي رود، حمال مي دانم
  • ندارد فال بد راه سخن در بزم خرسندي
    اگر ادبار رود آرد به من، اقبال مي دانم
  • چه افتاده است مهر از غنچه منقار بر دارم؟
    به خود يک غنچه را در بوستان يکدل نمي دانم